تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



 

دیشب از "حالا" خسته شدم. در به در همه جای خونه رو گشتم اما هیچ جا خودم رو پیدا نکردم.

دلم برای خودم تنگ شده بود.

دلم برای اون روزها که خواهر کوچولوی خواهرام بودم تنگ شده بود...

دلم برای یه روزی تو گذشته هام تنگ شده بود. یه روزی که آرزو کردم دوباره بهش برگردم. همه جا رو گشتم تا چیزی رو پیدا کنم که بوی اون روز رو بده...

اما هر چی فکر می کردم حتی تاریخ اون روز شیرینو یادم نمی اومد.

رفتم سر کمد لباسهام... همشو بیرون ریختم. چند تاشون بوی اون روز رو می دادن..

وقتی به خودم اومدم دیدم چند لحظه لباسم رو روی زانوهام گذاشتم..

و صورتم رو روی لباسم.

آرزو کردم برگردم.

بعد یادم اومد که اون لباس هنوزم بهم می خوره.  

پس اون روز خیلی هم دور نبوده.

به همه ی "روز" ها ، "ها" اضافه کنید!

کاش سال تحصیلی تموم می شد؟  نه...

کاش دنیا تموم می شد.

حوصله ی هیچ کسو ندارم.  

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت 22:55 توسط مریم |