تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



 

چند هفته ی دیگه، خانواده ی خواهرم (از جمله دو تا پسر کوچولوی دوست داشتنیش) برای تکمیل تحصیلات شوهر خواهرم به مالزی می رن.

زهرا کوچولوی سه ساله هم (که تا چند ماه پیش طبقه ی پایین خونه ما زندگی می کرد، با مامان و باباش!) هفته ی دیگه برای دو سال میره جنوب، و خواهر کوچولو یا داداش کوچولوی هنوز نیومدش رو هم با خودش می بره.

داشتن یک خانواده ی دوست داشتنی یک موهبته، و از طرفی جدا شدن ازشون یه غصه ی بزرگ...

هر بار که به یاد رفتنشون می افتم انگار یه لحظه یه آهن داغو به قلبم فرو می کنن. مغزم تیر می کشه، هر چقدرم که به خودم میگم: بابا... آدما برای پیشرفتشون هر سختی ای رو باید تحمل کنن. عواطف خانوادگی این وسط نقشی ندارن..

اما باز دلم طاقت نمیاره.

مثل دختر بچه ای شدم که یه باره می خوان چهار تا از خوشگل ترین عروسکاشو ازش بگیرن.

من شما رو می پرستم کوچولوهای نازم..،

الهی خاله قربونتون بره..........

 


اگه یه روز چشماتو باز کنی و ببینی:

 هیچ کدوم از دوستانت به اندازه ی یه جو از اون همدلیی رو که تو در سخت ترین شرایطشون باهاشون کردی تو روزای سخت زندگیت باهات نمی کنن..

چه حالی میشی؟

وقتی ببینی هیچ کس به اون اندازه که تو براش دل سوزوندی واست دل نمی سوزونه...

البته غصه دارتون نکنم... من حالم خوبه!

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 21:50 توسط مریم |