تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



نیرو
 

چشم هایم بسته اند

اینجا تاریک نیست

یک نیرو هم اینجاست

اندازه اش را نمی دانم از چند تا چند نیوتن متغیر است ولی..

راستایش ابتدا به سمت کاسه ی سر من است

کاری می کند که موهایم را حس نکنم

آهسته جمجمه ام را از مغزم جدا می کند

و بیرحمانه انگشت هایش را به سلولهای نرم مغزم فشار می دهد.

در اوج درد حتی فریاد هم نمی کشم!

نیرو با دست راستش مغز نرم و بی حفاظ مرا به زمین می کوبد

بعد ماموریتش تمام می شود..

آهسته جمجمه ام را به سرم بر می گرداند و می رود.

من فقط شکر می کنم که جمجمه ی خوبم به من بازگشته است

حیف که نمی شود جمجمه را بوسید!

(نمی دونم چرا اینو نوشتم)


۱ـ متن بالا رو اوایل مهر نوشته بودم.

۲ـ کاش بشه که بیوگرافی عمومی دخترهای خانواده های مذهبی این شهر رو بنویسم.

۳ـ بابا یک ماهه که رفته بندر عباس.. دلم براش تنگ شده.

۴ـ نه قرآن درست و حسابی.. نه دعای افتتاح.. نه خلوت با خودم.. نه تفکر.. نه هیچی...

وای بر من.........


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385 و ساعت 0:9 توسط مریم |