تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



 

گلایه، از طرف من، از قم، به خدا...

سلام عزیزم، ببخشید که باز مزاحمتان شدم. زیاد پیش آمده وقت هایی که دیواری کوتاه تر از شما نیافتم و حالا نیز..

امشب عزیزم می خواهم از گل های این باغ برایت بنویسم. همانها که خودت کاشتی.. غنچه های معصومی که چند سال پیش اینجا روییدند. اول، با "آن گلهای دیگر" زیاد فرقی نداشتند اما کم کم فرق هایشان "زیاد" شد. باباهای خوبشان از هفت سالگی مکلفشان کردند که نماز بخوانند. روسری های عکس دارشان که در کودکی یا "نشانه ی بزرگ شدن" بود یا یک تنوع،.. در همان کودکی تبدیل به یک اجبار شد. نه ساله که شدند (شاید چون قمی بودند و در شهر قم چادر یک عرف اجباری است) چادر هم کنار روسری هایشان آمد. همه می دانند و شما نیز که اندام نحیف یک دختر نه ساله هیچ احمقی را به خود جذب نمی کند. این اجبار برای آن بود که از کودکی به حجاب عادت کنند که بعدها برای پوشیدنش "سرکش" نشوند!

خیلی از آن کوچولوها را می شناختم و می شناسم که "خودشان می خواهند" حجاب بپوشند و خیلی ها هم نمی خواهند.

وقتی برخورد این باباهای خوب را با دخترهای کوچکشان می دیدم همیشه به خودم می گفتم:    "علما هیچ گاه یک دختر بچه نبوده اند".

اما شما چطور عزیزم؟.. آیا شما هم هیچ گاه یک دختر بچه نبوده اید؟ قطعا بوده اید نه؟ هم دختر بچه بوده اید و هم خیلی چیزهای دیگر.

آن روز که من یک دختر بچه بودم شما "از رگ گردن" به من نزدیک تر بودید...

...


بقیشو اگه تونستم می نویسم و اگه قدرتشو پیدا نکردم.....


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 21:22 توسط مریم |