تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



الو.. سلام علیکم و رحمة الله
 

یک وبلاگ نویس پر حرف با یک کله ی پر از حرف وقتی کامپیوترش خراب می شود اینطوری خودش و بقیه را بیچاره می کند. بابا به خدا ما زنده ایم....

ترس از هک شدن مجدد اجازه ی کافی نت رفتن بهم نمی ده. سایت دانشگاه هم که میری یا همه ی سیستم ها مشغولن و یا اینترنت "واحد خواهران" وصل نیست. فیبرهای نوری دچار مشکل شدن. خواهران هم کجای دنیا بسیار محترم بودن که حالا تو دانشگاه حاج آقاها به کارشون سریع رسیدگی بشه.. مسئول سایت دانشگاه بهم میگه: "حاج آقا (رییس دانشگاه) اصلا به اینترنت در پیشرفت امر آموزش اعتقاد ندارن! " ما رو باش که دلمون خوشه داریم می ریم دانشگاه.

سر رایانه ی سحر که میای سرعتش اشکتو در میاره. رایانه ی آجی بذرافشانم مراحل اسباب کشی رو طی می کنه. بعد از 500 سالم که یه سیستم گیر میاری جناب بلاگفا باهات راه نمیاد. از اونطرف نفرین مامانی بدجوری گرفته.. کامپیوتره درست نمی شه لامصب. سه هفته صبر کردم تا مادر بوردم رفته تهران و برگشته، نیم ساعت کار کرده و دوباره همون مشکل قبلی. بچم دوباره باید بره پایتخت دوا درمون بشه و برگرده. امروز جناب مهندس چنان وحشیانه اجزای سیستمو به هم پیچ و مهره می کردن که فکر کردم آقا جنگی دعوایی چیزی باهام داره خودم خبر ندارم. ازش پرسیدم "آقا به شما مدیون نباشم..؟"

خلاصه اینکه فعلا کامپیوتر بی کامپیوتر! این مدت خیلی حرف برای گفتن داشتم، انقدر زیاد که تعداد موضوعاتش هم یادم نمیاد. از روی خودم خجالت می کشم که بعد از اینهمه وقت با این چرندیات به روز می کنم.. از دانشگاه گفتم بذارید چهار کلوم بیشتر بگم. دانشگاه ما از آن جاهاست که توسط حاج آقاها اداره می شود و سیستمش کلا حاج آقایی و نظامش نظام خواهر و برادری ( از نوع ساختمان جدا و کلاس جدا) و همه چیز جداست! خدا نیاره اون روز رو که با یه استاد کار داشته باشی و گذارت بیفته به "واحد برادران"! امروز کار ما لنگ مدیر گروه موند و مجبور شدیم خلاف شرع کنیم و استغفرالله.. کالبدمون از دو متری چند برادر عبور کنه که داداش....... من.................................. کارم لنگه... قبل از ورود به ساختمون نگهبان جدید رو نشناختم و از کنارشون رد شدم و ایشون با لحن بسیار مودبانه و مناسب شان دانشجو سرم داد زدند که کجا خانم؟؟؟؟؟

تو دلم گفتم: ببخشید آقا به خدا قبل از ورود کلی توسل کردم که مبادا برق نگاه این موجودات پست در معرض گناه از خود بی خودم کنه. کارم راه بیفته.. قول میدم دیگه از این غلطا نکنم.

به زبون گفتم: با مدیر گروه کار دارم.

بعد از تماس گرفتن با استاد و خاطر نشان کردن این مطلب که ایشون میان دفتر شما ( نه جای دیگه) بنده رو به طبقه ی بالا راهنمایی کردن و برگشتن. کارمون طوری بود که باید بین دفتر مدیر گروه و رییس دانشکده برای امضا گرفتن مثل دیاپازون نوسان می کردیم. یادم نمیاد که چند بار این نگهبان عزیز به طبقه ی بالا اومدن و بعد از دیدن ما (که شکرا لله مشغول خلاف شرع کردن نبودیم) خیالشون راحت شد و برگشتن. دفعه ی آخر دیگه دلم می خواست بخوابونم تو گوشش... منتظر دفعه ی بعدی شدم که هر چی از دهنم در اومد بهش بگم که دیگه روش نشد کامل آفتابی بشه و فقط شلوارشو دیدم! از خودم شرمنده شدم که چه کار کردم که مثل خوکی که فصل جفت گیریش رسیده باهام رفتار می کنن نه مثل دختر پاکی که مورد اعتماد بابای حاج آقاش _ البته از یه نوع متفاوتش _ بوده.

از دوستان هم دانشگاهی عزیز که این وبلاگ رو می خونن معذرت می خوام که این عبارت غلط رو در موردشون به کار بردم اما باور کنید که برخورد ها هیچ عبارتی بهتر و بدون اغراق تر از این رو به ذهن من نرسوندن.

سلامت باشید..................

قربون آقا....!

شب قدر بابایی التماس دعا..

خداحافظ.


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 22:11 توسط مریم |