تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



اولین قام قام...
 

دو روز پیش برای اولین بار پشت فرمون نشستم  خیلیم سخت نبود.

 همه توی اون آموزشگاه به این جمله که: خانم ها نمی تونن به اندازه ی آقایون خوب رانندگی کنن ( و یاد بدن) ایمان پیدا کرده بودن. مدیر آموزشگاه (توجه کنید مدیر..!) به من گفت: "بهت قول میدم" که اگه با خانم های ما کار کنی به اون اندازه یاد نمی گیری که با آقایون!

آقای پدر عزیزم دوست نداشت که من با آقایون تمرین کنم. وقتی ازش پرسیدم که "آیا این کار اشکال داره؟" پنج شش تا کتاب از قفسه ها بیرون آورد و شروع کرد به خوندن مطالب مربوط به این موضوع، از کتابهای خطی گرفته.. تا کتابهای تازه چاپ. بعد گفت: "هر چی آقای بهجت بگه." زنگ زدم دفتر مرجع عزیز.. با قرار دادن چند شرط اسم اشکال رو از روش برداشتن!

***

همون دقیقه های اول آقای فرهادی گفت خانم ها زیاد با کلاچ (کلاژ) مشکل دارن، و وقتی یادش افتاد که منم یه خانمم اضافه کرد که: البته بعضی از آقایون ناوارد هم اینطورین!

اما من اون روز اصلا با کلاچ مشکل پیدا نکردم  در عوض دو سه بار پارک سی سانتم افتضاح شد. می خواستم روی جدول پارک کنم!  آقای فرهادی منو دعوا کرد...

آقای فرهادی استاد خوبیه.. کفشش رو در میاره و یه پاشو می اندازه رو اون پاش! شاید جمعا دو بار در دو ساعت تمرین از کلاچ یا ترمز سمت خودش استفاده می کنه ( و اینطوری من یاد می گیرم). پر حوصلست اما به حرفش که گوش ندی سرت داد می زنه!

همه ی حرکات به سمت جلوی ماشین رو با توجه به فاصله ی خط کاپوت و خیابون تنظیم می کنه و عقبی ها رو با توجه به اون ستاره قرمزه که به شیشه ی پشت زده! امروز بهش گفتم من این ستاره هرو برای امتحانم می کنم می چسبونم به شیشه ی ماشین آقای زهرابی!

وقتی برگشتیم خونه داداش توی کوچمون توقف کرد و بهم گفت بشین پشت فرمون.. گفتم نه! اما گفت بشین حرف نزن... بعد کنارم نشست و لحنش عوض شد! مثلا داشت ادای آقای فرهادی رو در میاورد: "ببین همیشه باید نقطه ی شروع کلاچ رو بشناسی.. ۶ـ۵ متر بعد از شروع حرکت کلاچو رها می کنی." بعد لحنش جدی شد و زیراب آقای فرهادی رو زد: "نه خیر اصلا هم لازم نیست ۵ متر بگذره. گازو که گرفتی رهاش کن. الان خودت برو می بینی."

بعد هم کارهایی رو کردم که آقای فرهادی بهم یاد نداده بود! در خونه که رسیدیم داداش خندید و گفت: خوبه.. ردی!  وقتی داشت می رفت باز شیطنتش گل کرد و گفت: " به مامان میگم که هنوز هیچی نشده تو تا خونه رانندگی کردی!

***

دیشب داداش تصادف کرد...... خودش مقصر بود. سپر ماشین داغون شد.. بابا می خواد ماشینو بفروشه...

و احتمالا آرزوی قام قام کردن به دل من خواهد ماند!

نمی دونم چرا اما دوست داشتم این خاطررو بنویسم تا اینجا هم یادگار بمونه.

بعد از اینکه راهنمای بالا رو زدید، دور بزنید و برید گوشه ی سمت راست صفحه.. و بعد پنجره رو ببندید! 

فعلا...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 15:57 توسط مریم |