تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



دیدار با شکارچی
 

دیشب حال و هوای عجیبی داشتم...

دیشب! ساعت ۵ خوابیدم.

حاصل این شب زنده داری ملاقات با شکارچی در سپیده دم صبح بود.

ماهها بود شکارچی رو ندیده بودم.

سرمو روی بالش گذاشتم و نگاهم به آسمون افتاد که...

شکارچی به من سلام کرد.

بالای سر شکارچی خدا ایستاده بود.

فریاد خفه ای از شادی کشیدم تا دیگران بیدار نشوند.

و زیر لب گفتم سلام!

شکارچی که رفت.. چشمهای من هم بسته شد.

(:

 

دیدار با شکارچی

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 2:25 توسط مریم |