تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



 

خیلی گشتم.

هیچ چیز که معلوم نیست چیه هیچ جا نیست.

خسته شدم

خیلی..


بعضی وقتا دلم میخواد وبلاگمو فیلتر کنم. البته این فقط مال بعضی وقتهاست. دلم میخواد هیچ کس بهم سر نزنه، تا شاید از اراجیفی که می نویسم در امان باشن.

و شایدم...


دیشب به آجی بذرافشان می گفتم: ما اسباب بازیهای خداییم..

ما رو درست کرده و داره باهامون بازی می کنه. آجی میگه: مثلا اومدیم اشرف مخلوقات باشیم ها... اما من کاری به این کارا ندارم. من می خوام پاک بشم و برم. برم اون بالا کنار خدا بشینم و بازی کردنش رو تماشا کنم. فکر کن.. کنار خدا باشی.. همبازی خدا باشی...!

می ترسم چوب حرفامو بخورم. بابا خدا.. به خودت قسم من منظور بدی ندارم، فقط یه کمی از این طنابی که منو بهش آویزون کردی خسته شدم. به خدا بدنم درد گرفته. دلم میخواد طنابو پاره کنی و من بیفتم زمین.. تق. اولش درد داره ولی بعد راحت میشم.

حالا که می نویسم می فهمم: *من از دوری تو خسته ام...* همه ی درد ها همینست. و درمانش تویی عزیز دلم.. اما تو نیستی. از طرف من صورت پدرجان محمدم را آنجا ببوس.. بگو غیبتش را کردم حلالم کند. به پدر جانم بگو آنجا به بابایم بگوید: دفعه ی بعد که می خواهد برود سر مزار پدر جان کمی پول بیشتر داشته باشد که مرا هم با خودش ببرد.

 

...

به پدر جانم بگو من خیلی دوستش دارم.

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 3:23 توسط مریم |