تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



 

خسته ی سفری.. سردرد داره می کشدت.. به این فکر می کنی که توی لوس ته تغاری رو گذاشتن اینجا و خودشون رفتن..

۷ نفر جاشون در بین اعضای خانواده خالیه. ۷ عدد خیلی بزرگیه. دلت رو به همین تعداد کم باقیمانده خوش می کنی و به خودت میگی: ننر...

کانکت میشی و تسلیم عشق اتمار لیبرت.. یاد غم و غصه هات میفتی.

به خاطر میاری که حتی محترم ترین آدمها یواشکی دلت رو می شکنن. اما سند شکست رو به نام دلت نمی کنن، واسه ی همین نمی تونی به روشون بیاری.

دلت برای همه ی دوست های عزیزی که از اول عمر داشتی تنگ میشه.

و برای اونهایی که تا حالا نداشتی..!

یاد همه ی کارهایی که نکردی می افتی..

یاد مامان که تنهایی رفت خونه ی خدا.. تنهایی یعنی بدون تو! حتی اگه شوهرش و خانواده ی دخترش همراهش باشن! شاید خدا تو رو به خونش راه نداد.؟!

یاد داداش که پیش خواهر کوچولوش نموند.

یاد شهری که اول از دستش خسته شدی بعد دلتنگش شدی، دلتنگ این دیار مزخرف و مردم عرف پرست خاله زنکش..

و یاد سفر خوب: وقتی با سشوار و بابلیس به جون موهای رضا افتادی و جیغشو در آوردی. یاد دیدار دختر دایی ها...

یه دستت روی موس و دست دیگه کنار کی برد.. چشماتو می بندی، و...

صدای همایون شجریان تو گوشت می پیچه. زمزمه می کنی...

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من...

  ز من هر آنکه او دور

     چو دل به سینه نزدیک

      به من هر آنکه نزدیک..

ازو جدا جدا من...

 

گور بابای دنیا

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 18:18 توسط مریم |