تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



جوانی
 

جوان نمی تواند یک شخصیت ثابت داشته باشد، اسممان را گذاشته اند جوان که تغییر کنیم.. و تغییر ما در قالب پیشرفت باشد نه برعکس. اینکه می گویند "بهش چیزی نگو، این همینطوری است" در مورد مامان و باباهاست..

ما ثابت نیستیم. یک روز خوبیم، یک روز بد. یک روز خوشبخت ترین جوان دنیاییم و یک روز ... . ثباتمان در اینست که همیشه معلقیم. آویزانیم... آویزان به ریسمانهایی که بزرگتر ها برایمان بافته اند.

اکثرمان هدف خاصی برای زندگی کردن نداریم.. زندگی می کنیم تا ببینیم چه می شود. دکترا گرفتن هدف بزرگی است.. اما هدف اصلی زندگی نمی تواند باشد.

خوشبختی را آرزو می کنیم، اما کار زیادی نمی توان برای رسیدن به خوشبختی انجام داد. انگار همه ی راه ها از قبل تعیین شده اند.

ماها خیلی با هم فرق داریم.. اما چند حس هر چند وقت یکبار به سراغ همه مان می آید: همه ی ما یک روز احساس می کنیم به خدا خیلی نزدیکیم... یک روز دلمان می خواهد سرکشی کنیم و دنیا را به هم بریزیم.. یک روز از زندگی خسته می شویم و فردایش چیزی پیش می آید که باعث می شود کر کر بخندیم و یادمان برود که روز قبلش از زندگی سیر بوده ایم. در کل من حس می کنم *شرایط مختلف* به دلخواه خود ما را به *گونه های مختلف* خر می کنند!

هر کداممان در زندگی به یک چیز خیلی علاقه داریم و از یک چیز متنفریم. ته دلمان همه همدیگر را دوست داریم. در یک جمع که در مقابل کمی بزرگترها قرار می گیریم خودمان را به آنها ترجیح می دهیم و خودمان را بیشتر دوست داریم چون دردهایمان مشترک اند و فقط خودمان خودمان را می فهمیم. از با هم بودن لذت می بریم اما هیچگاه به اوج نمی رسیم... برای همین خسته می شویم. دنیا ما را مسخر خود ساخته تا پیش برویم... تا کجا؟ من نمی دانم!

اینهمه پرحرفی کردم اما آخرش خودم هم نفهمیدم بالاخره ما چه کاره ایم..؟ چه باید بکنیم..؟ لطفا یک نفر جوان بودن و جوانی کردن را به ما (به من) یاد دهد!

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 16:37 توسط مریم |