تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



سلام علیکم

 

خیلی ببخشید عزیزم اما شما گاهی اوقات اعصاب مرا به هم می ریزید. من معمولا خیلی دوستتان دارم. اما... بعضی وقتها دوست دارم شما را ببینم، دوست دارم در آغوش بگیرمتان. اما شما نیستید.

بعضی وقتها انقدر از دستتان عصبانی می شوم که دلم می خواهد بزنمتان. گاهی عصبانی می شوم که چرا مرا به دنیا آوردید. اگر قبلش به من می گفتید که در دنیا چه خبر است.. اگر با من مشورت می کردید صد سال سفید و سیاه پایمرا در دنیا نمی گذاشتم. اما شما مرا به زندگی کردن وادار کردید. نه تنها قبل از به دنیا آمدنم با من حرف نزدید بلکه بعدش هم به من محل نگذاشتید. فقط با *آن آدمهای خوب* حرف زدید، به آنها گفتید که به من بگویند که شما مرا نیز دوست دارید. من هم بعضی وقتها حرفشانرا باور می کنم. باور می کنم که شما مرا دوست دارید. اما آخر شما حرفهای بد را هم به آنها می گویید. به آنها می گویید که به من بگویند که اگر دختر خوبی نباشم مرا عذاب خواهید کرد. هزار و یک راه پیش پایم می گذارید که دختر خوبی نباشم.. بعد مرا می ترسانید. من هر چقدر هم که خودم را بکشم آخرش یکی از آن کارهایی را که گفتید نکن می کنم. همه ی آدمهای خوب... به جز آنها که شما قبولشان دارید بالاخره یک روز گناه می کنند.. آنوقت شما کار مرا با آن آدمهای خوب می سنجید و بخواهم یا نخواهم به جرم اینکه مثل آنها نیستم مرا عذاب خواهید کرد.

همه ی زیباییها و خوشی های این دنیا و آن دنیا به یک لحظه آتش شما نمی ارزند ( البته هم اکنون بابا مرا در پذیرفتن این جمله دچار تردید می کند) . من می دانم که شما خیلی خوبید و هر چه می گویید خیلی خوب است. اما من بعضی وقتها حس می کنم که در کنار شما نمی توانم نفس بکشم. نبوت را ختم کرده اید. دیگر دینی نخواهد آمد. اما من در این دین کمالی نمی بینم. دین شما، دین اشک و آه و ریاضت کشیدن است. دین همواره خود را کنترل کردن است... دین شما خیلی چیزهایش قشنگ است اما اینکه من بیشتر وقتها دلم برای آزادی لک می زند باعث می شود من فکر کنم کامل نیست.

بعضی از احکام شما انقدر وحشتناکند که مروجان دینتان هم رویشان نمی شود آنها را بازگو کنند و من از آنها خبر دارم. مثلا یکی اینست که شما زنها را در خانه می پسندید. اگر زیبا باشند باید دستها و صورتشان را هم بپوشانند. اینکه دینداران امروزی همه شعار می دهند که زن مسلمان اجتماعی است یک دروغ است. قدیمی ترین و معتبر ترین کتبی که در آنها حرفهای شما را نوشته اند چیزی جز این می گویند. زندگی مادرم زهرا را می بینم دیگر...  شما حضور زن را در هیچ محیطی در کنار مردها نمی پسندید. مگر آنکه مجبور باشند. شوهرشان را از دست داده باشند و بخواهند از گرسنگی نمیرند یا... شما مرا به حبس شدن محکوم کرده اید. من دوچرخه سواری را دوست داشتم اما برای رضایت شما باید محیط را از مردها پاک کنند. هزار و یک تدبیر و خرج به خاطر اینکه من موجودی ظریف هستم. ظرافت من مال خودتان. من مرد بودن را ترجیح می دهم. سالهاست که به این فکر می کنم که ترجیح می دهم قیافه ام به مزخرفی قیافه ی مردها باشد و دیگر چیزهایم نیز... هر چند آنها هم هیچ ندارند...

من شما را خیلی دوست دارم. همیشه هم به حرفهایتان گوش می کنم (سعی می کنم). کاری هم ندارم درست می گویید یا نه. اینها را هم گفتم که نگویید نگفتی! من را ببخشید...

خداحافظ      

         


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385 و ساعت 14:43 توسط مریم |