تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



 

مثل همیشه آن بالا نشسته بود. به تخته سنگی تکیه داد و به آسمان چشم دوخت. پرنده ها همیشه از او بالاتر بودند و او می دانست که هیچگاه قادر به پرواز نخواهد بود.

سر برگرداند و پایینی ها را نگاه کرد. چند نفری از کوه بالا می آمدند. همیشه نسبت به آنها دو احساس داشت: دلش برایشان می سوخت، و به آنها حسادت می کرد. خاطراتش همه خاطرات به قول خودش قله ای بودند. کمتر از کوهپایه ها چیزی به خاطر داشت، همه چیز را نوک آن کوه تجربه کرده بود. گاهی فکر می کرد او را از ابتدای خلقتش روی آن کوه گذاشته اند و یا اصلا او را آن بالا به دنیا آورده اند.

"خوب" به او فهمانده بودند که بالای کوه "هوا پاک است" و "پرتوهای خورشید بی دریغند". به روشنی به او اثبات کرده بودند که آدمهای قله ای دلشان خوش تر است و زندگیشان نیکوتر. آدم های زیادی مثل او آن بالا زندگی می کردند، آدمهایی که او اکثرشان را دوست داشت و از تعدادیشان هم متنفر بود. نمی دانست چطور بعضی هایشان یکباره دو بال می گرفتند و پر می کشیدند اما خودش دیگر نای بال گرفتن و پر کشیدن نداشت. حسادتش نسبت به پایینی ها هم به این خاطر بود. گاهی از زندگی بالاکوهی خسته می شد. گاهی دلش برای پایین بودن و پایینی بودن لک می زد. به حال آنها که به تدریج به قله می آمدند و شیرینی به قله رسیدن را مزه مزه می کردند حسرت می خورد. کاش او را از اول آن بالا نمی گذاشتند..

گهگاه حس سرکشی و کنجکاوی او را وادار به پایین رفتن می کرد، پایین می رفت اما زود باز می گشت. اگر زیاد آن پایین می ماند قله ایهای همراه سرزنشش می کردند. حتی پایش به زمین صاف آن پایین نرسیده بود. دلش برای دشتهای سبز و صاف آن پایین پر می زد. دلش یک دشت می خواست.. و دو پا و یک دل که یک نفس قدم به قدم دشت را تجربه کنند. و یک حنجره که آنقدر توان فریاد زدن داشته باشد که بالاکوهی ها و پایین کوهی ها از بلندی صدایش آن را نشنوند.

دوباره نگاهش را به آسمان دوخت. برای هزارمین بار داستانش را برای خورشید باز گفت:

پرواز از اوج تا اوج تر،  یا صعود از قعر تا ...

دلش از تنهایی به درد آمده بود.

درد

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 20:14 توسط مریم |