تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



آخرین پست
 

۱) می خوام تو آخرین پست این بلاگ اسمی هم از حانیه کوچولو (کوچک ترین نوه ی عزیز خانوادمون) بیارم تا اسمش کنار اسم همه ی گلای ناز خونمون که یه روز بزرگ میشن و (شاید) بلاگ خاله - عمه جون رو می خونن باشه. یک ماه پیش به دنیا اومده، حالا جدی جدی دهنش بوی شیر میده. صورتمو نزدیک صورتش می برم و بو می کشم، صفا داره.. وقتی باهاش حرف می زنم نگاهاش نشون میده که گوش می کنه اما هنوز بهم افتخار نداده که بخنده. داداش تاکید می کنه: حانیه رو با ح (جیمی) بنویس، آخه حانیه یکی از اسامی حضرت زهراست نه هانیه!

خوشبخت و سالم باشی خانم کوچولوی عمه.. دور تو بگردم.. لپتو بچشم.. خرسک! ـ اینا تکیه کلامامن!ـ

۲) نمی دونم چی شد که اینطور از فضای اینترنت دل کندم، سوء تفاهم های مسنجری باعث شد، یا نفرین مامان.. نمی دونم چی شد که عوض شدم اما الان حالم خیلی خوبه! شایدم دیگه برام ارزش نداشت، پنجره هایی رو که باز می کردم تا ازشون هوایی بگیرم همه و همه بوی سکس می دادن. شیرین ترین خاطره ها بوی تجاوز می دادن، ریشه ی مسائل و معضلات اجتماعی همه در عقده های جنسی خلاصه و نقد میشد، اونهایی که ادعای لارج بودن و در عین حال مذهبی بودن می کردن انقدر لجن هاشونو به خوردم دادن تا آخر سر همه ی کانکشن هامو بالا آوردم.

البته این مربوط به بعضی صفحه ها بود، از حضور خیلیها هم فیض بردم، بالاخره هر چی بود گذشت! این حرفا که زدم مربوط به کل فضای اینترنت بود نه یک یا چند سایت یا صفحه ی خاص.

۳) یادمه وقتی با تشویق های آقای فاطمی و.. به فکر ساختن وبلاگ افتادم، وقتی برای ثبت نام رفتم بلاگفا گفتم اگه نام کاربری "آسمان شرق" رو قبول نکنه اصلا وب نمی سازم. این اسم واسم چقدر معنی و هدف داشت.. چقدر این بلاگ برام عزیز بود (و هست) تا وقتی که ناخواسته سروکله ی چند تا آشنای غریبه تر از غریبه توش پیدا شد و دل نوشته هام مثل آب جلوی چشماشون جاری شدن و از این ورود محرمانه لذت بردن. همین جا همه ی دوستایی که بهم لطف داشتین:

آقای واحدی، مهدی، بادوم، آقای فاطمی، آجی گلم، سحر، رضا، مریم، خوابگرد، بهار، حسین میرخلیلی، روح الله ریاضی، فهیمه، سوگل، رها، مهرزاد، دختردایی فاطمه، دختردایی مرضیه، دایی جون گلم که وبلاگمو می خوند اما هیچ وقت افتخار نداشتم که برام کامنت بذاره ـ هر چند از دور زمزمه هاش به گوشم می رسید! ـ ، حسین صابرپور، احمد، یلدا، مونس، نبض طبیعت، انسیه ی عزیز، و... یه "و " ی بزرگ چون دیگه مجال نوشتن ندارم، از همتون ممنونم. از بدیهام بگذرین و خوبیهام (اگه چیزی بوده) اون ته تهای دلتون بمونه.

۴) شماره ی چهار رو هم در نهایت تاسف برای تو می نویسم مرد نقاب دار! فکر کنم این پستمو بخونی. تو انقدر دور شدی که من نه این توانو در خودم می بینم که برت گردونم و نه انگیزه ای برای این کار دارم. فقط دعا می کنم که روزی یه دوست خوب تو رو یاری کنه تا از این مسند قدرت پایین بیای و انقدر حق به جانب حرف نزنی، بلکه کمی کمتر ظاهرت به آخرالزمانیها بخوره. ادعا می کنم که خودم یک پارچه ادعام. چون کمالی در خودم نمی بینم ازت انتقاد نکردم و همه ی نقد های نگفترو تو همین دعای بالا ختم کردم.

۵)                                                 این ورق از ما بماند یادگار...

۶) شاید یه روزی برگشتم!

خداحافظ خوب ترین صفحه ی دنیا...

آسمان کاملا شرقی من

 


پ ن: من خوشحال میشم که همتون اینجا برام کامنت بذارین. نظرتونو بگین، در مورد هر چیزی که دلتون میخواد، فقط جون مادرتون *پیام تبلیغاتی نگذارید!*

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 12:4 توسط مریم |


چند هفته ی پیش که داشتم کتابای زهرا کوچولو رو مرتب می کردم چشمم به کتابی افتاد که روش عکس یه امام بود با چهره ی نورانی، و دور و برش چند تا دختر و پسر کوچولو نشسته بودن. اسم کتاب بود: "من یار مهربانم    من صاحب الزمانم".

من یار مهربانم                 من صاحب زمانم     

اگه میخوای بدونی            امام شیعیانم

حضرت عسکری بود          بابای مهربانم

سیده نرجس خاتون         مادر خوش نشانم 

آورده است به دنیا            در نیمه ی شعبانم

مواظب شماها                با هر دو تا دستانم

                          ...

برای چند دقیقه انگار تمام غم دنیا رو ریختن تو دل من.

دلم می خواست یه نقاشی بودم و منو تو یکی از صفحه های این کتاب تو بقل اونی می کشیدن که بچه های کتاب بهش میگن بابا..

بابای مهربانم                  ای صاحب زمانم

خواسته هاتون رو آقا        خریده ام به جانم

کی میشه که شما رو      ببینم با چشمانم؟

حسرت می خوردم. دلم می خواست بنویسم. دلم می خواست بپرسم که چرا نیست؟...

غیبت یعنی تو دنیام         اما غریب و تنهام

یا من خیلی ارتباطم ضعیفه یا باید روی جلد اون کتاب می نوشتن برای ۳ تا ۲۰ سال! با خوندن کتاب هم اشک می ریختم و هم آروم می شدم.

من خیلی وقتا میام                      پیش شما بچه هام      

بعضی منو می بینن                     کنار من می شینن  

اون که اومد به پهلوم                     سید بحرالعلوم 

قلبش مثل آئینه                           چسبوندمش به سینه

هر چی که دوست می داشتم        تو قلب اون گذاشتم

                                       ...


من خوشحال میشم وقتی دلم برات تنگ میشه... به گردت نمی رسم اما انگار تو پیش منم میای. خودم می دونم که گناهام یه دیوار شده بین من و تو تا نتونم تو رو ببینم اما اگه من نمی تونم تو که می تونی از مانع رد بشی و بیای پیشم نه؟...


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 و ساعت 1:32 توسط مریم |


براي خدايم
 

آرزو مي كردم

كه حتي براي يه لحظه هم كه شده

احساس كنم كه تو هم منو دوست داري... همونقدر زياد كه من تو رو دوست دارم.

اما تو هيچ وقت بهم نمي گي كه منو دوست داري. پيشم نمياي...

...


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 15:2 توسط مریم |


از بس كه اسبي!
 

از مزیت های "فرزند آخر یک خانواده ی نسبتا پرجمعیت" بودن اینه که خواهر زاده ها و برادرزاده های گرد و قلنبه ی نازی یکی پس از دیگری به دنیا میان و با خودشون یه عالمه شادی به دنیای بزرگترهاشون میارن.

و از جمله مشكلات خواهر(برادر) زاده داشتن اينه كه خیلی قبل از به دنیا اومدن خودشونو لوس می کنن! پوست آدمو مي كنن. منم كه حساس..... حاضرم همه كار بكنم تا به ني ني و مامانش سخت نگذره. نتيجش اين ميشه كه آدم تعطيلاتش مي سوزه!

خرسك بذار به دنيا بياي... اگه دستم بت برسه...


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 14:39 توسط مریم |


    


ادامه مطلب...

موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 17:29 توسط مریم |


 

مثل همیشه آن بالا نشسته بود. به تخته سنگی تکیه داد و به آسمان چشم دوخت. پرنده ها همیشه از او بالاتر بودند و او می دانست که هیچگاه قادر به پرواز نخواهد بود.

سر برگرداند و پایینی ها را نگاه کرد. چند نفری از کوه بالا می آمدند. همیشه نسبت به آنها دو احساس داشت: دلش برایشان می سوخت، و به آنها حسادت می کرد. خاطراتش همه خاطرات به قول خودش قله ای بودند. کمتر از کوهپایه ها چیزی به خاطر داشت، همه چیز را نوک آن کوه تجربه کرده بود. گاهی فکر می کرد او را از ابتدای خلقتش روی آن کوه گذاشته اند و یا اصلا او را آن بالا به دنیا آورده اند.

"خوب" به او فهمانده بودند که بالای کوه "هوا پاک است" و "پرتوهای خورشید بی دریغند". به روشنی به او اثبات کرده بودند که آدمهای قله ای دلشان خوش تر است و زندگیشان نیکوتر. آدم های زیادی مثل او آن بالا زندگی می کردند، آدمهایی که او اکثرشان را دوست داشت و از تعدادیشان هم متنفر بود. نمی دانست چطور بعضی هایشان یکباره دو بال می گرفتند و پر می کشیدند اما خودش دیگر نای بال گرفتن و پر کشیدن نداشت. حسادتش نسبت به پایینی ها هم به این خاطر بود. گاهی از زندگی بالاکوهی خسته می شد. گاهی دلش برای پایین بودن و پایینی بودن لک می زد. به حال آنها که به تدریج به قله می آمدند و شیرینی به قله رسیدن را مزه مزه می کردند حسرت می خورد. کاش او را از اول آن بالا نمی گذاشتند..

گهگاه حس سرکشی و کنجکاوی او را وادار به پایین رفتن می کرد، پایین می رفت اما زود باز می گشت. اگر زیاد آن پایین می ماند قله ایهای همراه سرزنشش می کردند. حتی پایش به زمین صاف آن پایین نرسیده بود. دلش برای دشتهای سبز و صاف آن پایین پر می زد. دلش یک دشت می خواست.. و دو پا و یک دل که یک نفس قدم به قدم دشت را تجربه کنند. و یک حنجره که آنقدر توان فریاد زدن داشته باشد که بالاکوهی ها و پایین کوهی ها از بلندی صدایش آن را نشنوند.

دوباره نگاهش را به آسمان دوخت. برای هزارمین بار داستانش را برای خورشید باز گفت:

پرواز از اوج تا اوج تر،  یا صعود از قعر تا ...

دلش از تنهایی به درد آمده بود.

درد

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 20:14 توسط مریم |


 

این متنو (که عکسشو این زیر می بینید) امروز نوشتم... هر بار که ارسالش می کنم بلاگفای عزیز ارور میده که امکان درج "این پست نیست". چرا؟؟؟؟؟ مگه چی نوشتم توش؟!

اما مگه من از رو میرم؟ ازش عکس گرفتم. عکسشم آپلود کردم!


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 19:33 توسط مریم |


 

طی "یک حرکت جلف" آهنگ وبلاگمو به این "شکل فجیع ناک"! به "نمیاد" بنیامین تغییر دادم!

خیلی خاطره است، یاد آور خاطرات سفریه که با دوستان به اصفهان رفتیم.

تقدیم به من و مهرزاد و رها!


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385 و ساعت 9:41 توسط مریم |


 

دیشب از "حالا" خسته شدم. در به در همه جای خونه رو گشتم اما هیچ جا خودم رو پیدا نکردم.

دلم برای خودم تنگ شده بود.

دلم برای اون روزها که خواهر کوچولوی خواهرام بودم تنگ شده بود...

دلم برای یه روزی تو گذشته هام تنگ شده بود. یه روزی که آرزو کردم دوباره بهش برگردم. همه جا رو گشتم تا چیزی رو پیدا کنم که بوی اون روز رو بده...

اما هر چی فکر می کردم حتی تاریخ اون روز شیرینو یادم نمی اومد.

رفتم سر کمد لباسهام... همشو بیرون ریختم. چند تاشون بوی اون روز رو می دادن..

وقتی به خودم اومدم دیدم چند لحظه لباسم رو روی زانوهام گذاشتم..

و صورتم رو روی لباسم.

آرزو کردم برگردم.

بعد یادم اومد که اون لباس هنوزم بهم می خوره.  

پس اون روز خیلی هم دور نبوده.

به همه ی "روز" ها ، "ها" اضافه کنید!

کاش سال تحصیلی تموم می شد؟  نه...

کاش دنیا تموم می شد.

حوصله ی هیچ کسو ندارم.  

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت 22:55 توسط مریم |


گر چه می گفت که زارت بکشم می دیدم... که نهانش نظری با من دلسوخته بود
 

چقدر دلم می خواد بنویسم....

نمی شه.


گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 23:2 توسط مریم |


آدمهای دست خورده ی دست دوم
 

چقدر از آدمهای دست دوم بدم میاد..

به خدا ما به فرمان خدا محکوم به زندگی در این دنیاییم..

وقتی فشار زندگی رو روی شونه هام بیشتر حس می کنم عمیق تر درک می کنم که:

چقدر از آدمهای دور و برم از نوع دست دومن...

چقدر از اون آدمهایی که شب و روز بهشون احترام می گذارم.

آدمهایی که نگرانشون می شم.. آدمهایی که براشون غصه می خورم و خودشون نمی فهمن...

گاهی ازشون بدم میاد.. و گاهی می پرستمشون.

ادعای پاکی نمی کنم اما انگار مثل دکتر مودت(!) دارم حس می کنم که چطور از وجود آدمها و از گوشه گوشه ی این دنیا کثافت می ریزه.

آخه چرا ما آدمها انقدر مسخره ایم؟...

چرا...

چرا محکوم به پذیرفتنیم؟

محکوم به دوست داشتن اون چیزهایی که دوست داشتنی نیستن.

و محکوم به ...


                               

دوست داشتن حرام...

عشق ممنوع

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385 و ساعت 18:15 توسط مریم |


 

چند هفته ی دیگه، خانواده ی خواهرم (از جمله دو تا پسر کوچولوی دوست داشتنیش) برای تکمیل تحصیلات شوهر خواهرم به مالزی می رن.

زهرا کوچولوی سه ساله هم (که تا چند ماه پیش طبقه ی پایین خونه ما زندگی می کرد، با مامان و باباش!) هفته ی دیگه برای دو سال میره جنوب، و خواهر کوچولو یا داداش کوچولوی هنوز نیومدش رو هم با خودش می بره.

داشتن یک خانواده ی دوست داشتنی یک موهبته، و از طرفی جدا شدن ازشون یه غصه ی بزرگ...

هر بار که به یاد رفتنشون می افتم انگار یه لحظه یه آهن داغو به قلبم فرو می کنن. مغزم تیر می کشه، هر چقدرم که به خودم میگم: بابا... آدما برای پیشرفتشون هر سختی ای رو باید تحمل کنن. عواطف خانوادگی این وسط نقشی ندارن..

اما باز دلم طاقت نمیاره.

مثل دختر بچه ای شدم که یه باره می خوان چهار تا از خوشگل ترین عروسکاشو ازش بگیرن.

من شما رو می پرستم کوچولوهای نازم..،

الهی خاله قربونتون بره..........

 


اگه یه روز چشماتو باز کنی و ببینی:

 هیچ کدوم از دوستانت به اندازه ی یه جو از اون همدلیی رو که تو در سخت ترین شرایطشون باهاشون کردی تو روزای سخت زندگیت باهات نمی کنن..

چه حالی میشی؟

وقتی ببینی هیچ کس به اون اندازه که تو براش دل سوزوندی واست دل نمی سوزونه...

البته غصه دارتون نکنم... من حالم خوبه!

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 21:50 توسط مریم |


خاتمی و نرگس دخترش

اگه پدرم هر کسی  به غیر از بابای خردمندم بود الان می گفتم خوش به حال دخترش.

انگار بعضی وقتها جاش یه کمی خالیه.

سیاست چه بازیها که با آدم نمی کنه، نه؟..


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385 و ساعت 17:7 توسط مریم |


نیرو
 

چشم هایم بسته اند

اینجا تاریک نیست

یک نیرو هم اینجاست

اندازه اش را نمی دانم از چند تا چند نیوتن متغیر است ولی..

راستایش ابتدا به سمت کاسه ی سر من است

کاری می کند که موهایم را حس نکنم

آهسته جمجمه ام را از مغزم جدا می کند

و بیرحمانه انگشت هایش را به سلولهای نرم مغزم فشار می دهد.

در اوج درد حتی فریاد هم نمی کشم!

نیرو با دست راستش مغز نرم و بی حفاظ مرا به زمین می کوبد

بعد ماموریتش تمام می شود..

آهسته جمجمه ام را به سرم بر می گرداند و می رود.

من فقط شکر می کنم که جمجمه ی خوبم به من بازگشته است

حیف که نمی شود جمجمه را بوسید!

(نمی دونم چرا اینو نوشتم)


۱ـ متن بالا رو اوایل مهر نوشته بودم.

۲ـ کاش بشه که بیوگرافی عمومی دخترهای خانواده های مذهبی این شهر رو بنویسم.

۳ـ بابا یک ماهه که رفته بندر عباس.. دلم براش تنگ شده.

۴ـ نه قرآن درست و حسابی.. نه دعای افتتاح.. نه خلوت با خودم.. نه تفکر.. نه هیچی...

وای بر من.........


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385 و ساعت 0:9 توسط مریم |


 

گلایه، از طرف من، از قم، به خدا...

سلام عزیزم، ببخشید که باز مزاحمتان شدم. زیاد پیش آمده وقت هایی که دیواری کوتاه تر از شما نیافتم و حالا نیز..

امشب عزیزم می خواهم از گل های این باغ برایت بنویسم. همانها که خودت کاشتی.. غنچه های معصومی که چند سال پیش اینجا روییدند. اول، با "آن گلهای دیگر" زیاد فرقی نداشتند اما کم کم فرق هایشان "زیاد" شد. باباهای خوبشان از هفت سالگی مکلفشان کردند که نماز بخوانند. روسری های عکس دارشان که در کودکی یا "نشانه ی بزرگ شدن" بود یا یک تنوع،.. در همان کودکی تبدیل به یک اجبار شد. نه ساله که شدند (شاید چون قمی بودند و در شهر قم چادر یک عرف اجباری است) چادر هم کنار روسری هایشان آمد. همه می دانند و شما نیز که اندام نحیف یک دختر نه ساله هیچ احمقی را به خود جذب نمی کند. این اجبار برای آن بود که از کودکی به حجاب عادت کنند که بعدها برای پوشیدنش "سرکش" نشوند!

خیلی از آن کوچولوها را می شناختم و می شناسم که "خودشان می خواهند" حجاب بپوشند و خیلی ها هم نمی خواهند.

وقتی برخورد این باباهای خوب را با دخترهای کوچکشان می دیدم همیشه به خودم می گفتم:    "علما هیچ گاه یک دختر بچه نبوده اند".

اما شما چطور عزیزم؟.. آیا شما هم هیچ گاه یک دختر بچه نبوده اید؟ قطعا بوده اید نه؟ هم دختر بچه بوده اید و هم خیلی چیزهای دیگر.

آن روز که من یک دختر بچه بودم شما "از رگ گردن" به من نزدیک تر بودید...

...


بقیشو اگه تونستم می نویسم و اگه قدرتشو پیدا نکردم.....


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 21:22 توسط مریم |


الو.. سلام علیکم و رحمة الله
 

یک وبلاگ نویس پر حرف با یک کله ی پر از حرف وقتی کامپیوترش خراب می شود اینطوری خودش و بقیه را بیچاره می کند. بابا به خدا ما زنده ایم....

ترس از هک شدن مجدد اجازه ی کافی نت رفتن بهم نمی ده. سایت دانشگاه هم که میری یا همه ی سیستم ها مشغولن و یا اینترنت "واحد خواهران" وصل نیست. فیبرهای نوری دچار مشکل شدن. خواهران هم کجای دنیا بسیار محترم بودن که حالا تو دانشگاه حاج آقاها به کارشون سریع رسیدگی بشه.. مسئول سایت دانشگاه بهم میگه: "حاج آقا (رییس دانشگاه) اصلا به اینترنت در پیشرفت امر آموزش اعتقاد ندارن! " ما رو باش که دلمون خوشه داریم می ریم دانشگاه.

سر رایانه ی سحر که میای سرعتش اشکتو در میاره. رایانه ی آجی بذرافشانم مراحل اسباب کشی رو طی می کنه. بعد از 500 سالم که یه سیستم گیر میاری جناب بلاگفا باهات راه نمیاد. از اونطرف نفرین مامانی بدجوری گرفته.. کامپیوتره درست نمی شه لامصب. سه هفته صبر کردم تا مادر بوردم رفته تهران و برگشته، نیم ساعت کار کرده و دوباره همون مشکل قبلی. بچم دوباره باید بره پایتخت دوا درمون بشه و برگرده. امروز جناب مهندس چنان وحشیانه اجزای سیستمو به هم پیچ و مهره می کردن که فکر کردم آقا جنگی دعوایی چیزی باهام داره خودم خبر ندارم. ازش پرسیدم "آقا به شما مدیون نباشم..؟"

خلاصه اینکه فعلا کامپیوتر بی کامپیوتر! این مدت خیلی حرف برای گفتن داشتم، انقدر زیاد که تعداد موضوعاتش هم یادم نمیاد. از روی خودم خجالت می کشم که بعد از اینهمه وقت با این چرندیات به روز می کنم.. از دانشگاه گفتم بذارید چهار کلوم بیشتر بگم. دانشگاه ما از آن جاهاست که توسط حاج آقاها اداره می شود و سیستمش کلا حاج آقایی و نظامش نظام خواهر و برادری ( از نوع ساختمان جدا و کلاس جدا) و همه چیز جداست! خدا نیاره اون روز رو که با یه استاد کار داشته باشی و گذارت بیفته به "واحد برادران"! امروز کار ما لنگ مدیر گروه موند و مجبور شدیم خلاف شرع کنیم و استغفرالله.. کالبدمون از دو متری چند برادر عبور کنه که داداش....... من.................................. کارم لنگه... قبل از ورود به ساختمون نگهبان جدید رو نشناختم و از کنارشون رد شدم و ایشون با لحن بسیار مودبانه و مناسب شان دانشجو سرم داد زدند که کجا خانم؟؟؟؟؟

تو دلم گفتم: ببخشید آقا به خدا قبل از ورود کلی توسل کردم که مبادا برق نگاه این موجودات پست در معرض گناه از خود بی خودم کنه. کارم راه بیفته.. قول میدم دیگه از این غلطا نکنم.

به زبون گفتم: با مدیر گروه کار دارم.

بعد از تماس گرفتن با استاد و خاطر نشان کردن این مطلب که ایشون میان دفتر شما ( نه جای دیگه) بنده رو به طبقه ی بالا راهنمایی کردن و برگشتن. کارمون طوری بود که باید بین دفتر مدیر گروه و رییس دانشکده برای امضا گرفتن مثل دیاپازون نوسان می کردیم. یادم نمیاد که چند بار این نگهبان عزیز به طبقه ی بالا اومدن و بعد از دیدن ما (که شکرا لله مشغول خلاف شرع کردن نبودیم) خیالشون راحت شد و برگشتن. دفعه ی آخر دیگه دلم می خواست بخوابونم تو گوشش... منتظر دفعه ی بعدی شدم که هر چی از دهنم در اومد بهش بگم که دیگه روش نشد کامل آفتابی بشه و فقط شلوارشو دیدم! از خودم شرمنده شدم که چه کار کردم که مثل خوکی که فصل جفت گیریش رسیده باهام رفتار می کنن نه مثل دختر پاکی که مورد اعتماد بابای حاج آقاش _ البته از یه نوع متفاوتش _ بوده.

از دوستان هم دانشگاهی عزیز که این وبلاگ رو می خونن معذرت می خوام که این عبارت غلط رو در موردشون به کار بردم اما باور کنید که برخورد ها هیچ عبارتی بهتر و بدون اغراق تر از این رو به ذهن من نرسوندن.

سلامت باشید..................

قربون آقا....!

شب قدر بابایی التماس دعا..

خداحافظ.


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 22:11 توسط مریم |


نرگس
 

به لطف وبگردیهای دختردایی صفحه ای رو در هیستوری کامپیوترم دیدم از سایت انتخاب که نقدی داشت از سریال نرگس. بعضی از کامنت هایی که در ادامه ی این نقد توسط خواننده ها نوشته شده بود هم جالب بود. مثلا یه نفر گفته بود: " من بعد از قسمت دهم تا اين تاريخ (15/6/85) از سريال نرگس 211 سوتي آشكار (فاجعه ( خارج كردم!"

یه تعداد از کامنت ها رو گزینش کردم و *اینجا و در ادامه ی مطلب* نوشتم. بخونید، جالبه: (کنار همه ی این کامنت ها نظر خودم رو هم اضافه می کنم که بازی بازیگرهاش به نظرم حرف نداشت.. مخصوصا خانم نوری و حسن پورشیرازی!)

*تا وقتی سیاست پرداختها در صدا و سیما بر اساس زمان و نه کیفیت باشد وضع از این بهتر نمی شود.

 

*بد بودن مختص اين سريال خاص نيست، همه‌شان همين‌گونه هستند: كشدار، آبكي، غيرمنطقي و از همه مهم‌تر توهين‌كننده به شعور بيننده. البته از جامعه‌اي كه ميانگين مطالعه‌اش در روز حدود يك دقيقه و ميانگين تلويزيون ديدنش حدود 6 ساعت است، بيشتر از اين انتظاري نيست.

 

*اينجا جامعه ی بيسوادها و انسانهای کوتوله است. سوال اينجاست کارگردانهای روشنفکر و هنرمند ايران چرا در انزوا ماندند و کسی نگفت چرا .

 

*یادم نمی رود آن قسمتی که در آن با نرگس خدا حافظی می کردند، قریب به سی دقیقه از وقت مردم را گرفتند. از شما می پرسم مگر نرگس که بود؟ آیا او یک قهرمان ملی بود؟ آیا او... این در حالی است که بسیاری از جانبازان شیمیایی هر چند وقت یکبار از بین ما می روند و حتی اسم آنها را از صدا وسیما نمی شنویم چه رسد به ساختن برنامه برای آنها.
از شما می پرسم،آیا ما مسئول نیستیم؟

 

*نه تنها در سریال نرگس، که در کلیه برنامه های تولید شده در صدا و سیمای کشور، اهانت بارز و مستقیم به انسانی ترین مولفه مخاطبین، یعنی شعور آنها، مشهود و غیر قابل انکار است.

 

*چگونه است كه دركليه فيلم ها وسريال ها كارمندان داراي آپارتمان هاي بسيار شيك شاهانه ی بسيار بزرگ با چندين اطاق خواب، پذيرايي وسيع، مبلمان استيل، لوازم منزل بسيار مدرن و شيك، سفره هاي رنگين و...ميباشند. آيا با واقعيت هاي جامعه ما همخواني دارد؟

 


ادامه مطلب...

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 18:2 توسط مریم |


سانسور
 

وقتی تو یه محیط خاص بزرگ میشی..

همه چیز رو با استدلال به تو یاد میدن و تو اونها رو با چاشنی منطق می پذیری...

اگه یه روزی بخوای از محیطی که توش هستی انتقاد کنی. اونوقت هر کسی نمی تونه جوابتو بده.. انقدر تبحر پیدا کردی که راحت روی افراد خارج از این محیط تاثیر می گذاری و حتی روی اونهایی که همینجا هستن..

برای همین دارم سعیمو می کنم که بیجا ننویسم و دیگران رو نسبت به اینجا بدبین نکنم. دلم از این شهر خیلی پره اما..

شخصیت خیلی از مخاطبانم رو می شناسم و این قدرت رو در خودم می بینم که ...

من دچار فاجعه ای به نام سانسور هستم!

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 15:3 توسط مریم |


اولین قام قام...
 

دو روز پیش برای اولین بار پشت فرمون نشستم  خیلیم سخت نبود.

 همه توی اون آموزشگاه به این جمله که: خانم ها نمی تونن به اندازه ی آقایون خوب رانندگی کنن ( و یاد بدن) ایمان پیدا کرده بودن. مدیر آموزشگاه (توجه کنید مدیر..!) به من گفت: "بهت قول میدم" که اگه با خانم های ما کار کنی به اون اندازه یاد نمی گیری که با آقایون!

آقای پدر عزیزم دوست نداشت که من با آقایون تمرین کنم. وقتی ازش پرسیدم که "آیا این کار اشکال داره؟" پنج شش تا کتاب از قفسه ها بیرون آورد و شروع کرد به خوندن مطالب مربوط به این موضوع، از کتابهای خطی گرفته.. تا کتابهای تازه چاپ. بعد گفت: "هر چی آقای بهجت بگه." زنگ زدم دفتر مرجع عزیز.. با قرار دادن چند شرط اسم اشکال رو از روش برداشتن!

***

همون دقیقه های اول آقای فرهادی گفت خانم ها زیاد با کلاچ (کلاژ) مشکل دارن، و وقتی یادش افتاد که منم یه خانمم اضافه کرد که: البته بعضی از آقایون ناوارد هم اینطورین!

اما من اون روز اصلا با کلاچ مشکل پیدا نکردم  در عوض دو سه بار پارک سی سانتم افتضاح شد. می خواستم روی جدول پارک کنم!  آقای فرهادی منو دعوا کرد...

آقای فرهادی استاد خوبیه.. کفشش رو در میاره و یه پاشو می اندازه رو اون پاش! شاید جمعا دو بار در دو ساعت تمرین از کلاچ یا ترمز سمت خودش استفاده می کنه ( و اینطوری من یاد می گیرم). پر حوصلست اما به حرفش که گوش ندی سرت داد می زنه!

همه ی حرکات به سمت جلوی ماشین رو با توجه به فاصله ی خط کاپوت و خیابون تنظیم می کنه و عقبی ها رو با توجه به اون ستاره قرمزه که به شیشه ی پشت زده! امروز بهش گفتم من این ستاره هرو برای امتحانم می کنم می چسبونم به شیشه ی ماشین آقای زهرابی!

وقتی برگشتیم خونه داداش توی کوچمون توقف کرد و بهم گفت بشین پشت فرمون.. گفتم نه! اما گفت بشین حرف نزن... بعد کنارم نشست و لحنش عوض شد! مثلا داشت ادای آقای فرهادی رو در میاورد: "ببین همیشه باید نقطه ی شروع کلاچ رو بشناسی.. ۶ـ۵ متر بعد از شروع حرکت کلاچو رها می کنی." بعد لحنش جدی شد و زیراب آقای فرهادی رو زد: "نه خیر اصلا هم لازم نیست ۵ متر بگذره. گازو که گرفتی رهاش کن. الان خودت برو می بینی."

بعد هم کارهایی رو کردم که آقای فرهادی بهم یاد نداده بود! در خونه که رسیدیم داداش خندید و گفت: خوبه.. ردی!  وقتی داشت می رفت باز شیطنتش گل کرد و گفت: " به مامان میگم که هنوز هیچی نشده تو تا خونه رانندگی کردی!

***

دیشب داداش تصادف کرد...... خودش مقصر بود. سپر ماشین داغون شد.. بابا می خواد ماشینو بفروشه...

و احتمالا آرزوی قام قام کردن به دل من خواهد ماند!

نمی دونم چرا اما دوست داشتم این خاطررو بنویسم تا اینجا هم یادگار بمونه.

بعد از اینکه راهنمای بالا رو زدید، دور بزنید و برید گوشه ی سمت راست صفحه.. و بعد پنجره رو ببندید! 

فعلا...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 15:57 توسط مریم |


این حال من بی توست...

 

خندم می گیره وقتی نمی تونم حال خودمو بنویسم. دلم شب ها، قبل از خواب برای نوشتن پر می زنه.. اما موقع نوشتن که می شه سخت حرفام به زبون میان. توان توصیف خودم رو هم ندارم. به این فکر می کنم که وقتی خودم انقدر پیچیده ام که از توصیف خودم عاجزم چطور در مورد دیگران انقدر راحت قضاوت می کنم. نکنه اونها هم پیچیده ان نه؟

اونها هم مثل من هزار روی خوب دارن و هزار روی بد..

***

گفت که سر مست نه ای، رو که از این دست نه ای

                                             رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که "تو کشته نه ای، در طرب آغشته نه ای"

                                            پیش رخ زنده کنش، کشته و افکنده شدم

گفت که "تو شمع شدی، قبله ی این جمع شدی"

                                             جمع نی ام، شمع نی ام، دود پراکنده شدم

گفت که "با بال و پری، من پر و بالت ندهم"

                                         در هوس بال وپرش بی پر و پرکنده شدم

تابش جان یافت دلم، واشد و بشکافت دلم

                                            اطلس نو یافت دلم، دشمن این ژنده شدم

مولوی

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 20:59 توسط مریم |


دیدار با شکارچی
 

دیشب حال و هوای عجیبی داشتم...

دیشب! ساعت ۵ خوابیدم.

حاصل این شب زنده داری ملاقات با شکارچی در سپیده دم صبح بود.

ماهها بود شکارچی رو ندیده بودم.

سرمو روی بالش گذاشتم و نگاهم به آسمون افتاد که...

شکارچی به من سلام کرد.

بالای سر شکارچی خدا ایستاده بود.

فریاد خفه ای از شادی کشیدم تا دیگران بیدار نشوند.

و زیر لب گفتم سلام!

شکارچی که رفت.. چشمهای من هم بسته شد.

(:

 

دیدار با شکارچی

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 2:25 توسط مریم |


حرف های امشب...؟
 

۱ــ میخوام اکثر اونایی که لینکشون کردم رو از وسط نصف کنم! وب رو به روز نمی کنن. حوصلمو سر بردین..

 

۲ ــ شاید کم کم از اینجا برم. برم یه خونه ی دیگه.

بچه های دانشگاه...

دختر همسایه!

دوستان عزیز..

اعضای خانواده..

فامیلها... دختر دایی... پسر دایی... دایی..!

غریبه ها...

آنهایی که علامه ی دهرند..

و حتی بیگانگان!

کسی هست که وبلاگ منو نخونه؟

فضای زیبایی برای من ایجاد شده. که در اون خیلی از عزیزانم من رو یاری می کنن، با من هم فکری می کنن... به درد دل هام گوش میدن.

امان از این دل... خاک بر سر این دل!

فضای صمیمی اینجا برای من زیباتر از فضای مکالمات حضوریمه. و انشاالله خواهد بود (البته اینجا نه!) شاید...

هستند کسانی که به دلایلی دوست ندارم متنهامو بخونن.. و بر عکسش هم هست.

اما اینجا شده صحن علنی مجلس! بدم نمیاد حداقل برای مدتی فضا رو بسته تر کنم. فضای دسترسی آدمها رو... به نوشته هام!

برای فهمیدن آدرس جدید ( که هنوز ایجاد نشده!) بهم میل بزنید.  آدرس میل هم باشه واسه بعد.

شایدم اینجا نوشتما... . (عقلمو از دست ندادم احیانا؟)

 

۳ ــ روح الله ریاضی کجاست؟؟؟

 

۴ ــ در ادامه ی پست سید راجع به عربها و خوشگذرانی هاشون اضافه می کنم:

بابا که از عربستان اومد برامون تعریف کرد که مرجع عربها ( حالا با هر لفظی که خطابش می کنن) کمک به مردم لبنان رو حرام اعلام کرده. بابا که خیلی آتیش گرفته بود، شما رو نمی دونم.

تف به این همه حماقت.

 

۵ ــ پیچک های پیچیده به نرده ی ایوون خونمون رو می پرستم! و آسمونی رو که شبها نگاهش می کنم و بعد می خوابم.  مثلث تابستانی ( آلفا های سه صورت فلکی صلیب، شلیاق و عقاب) رو مثل یک دوست خیلی عزیز دوست دارم! شب ها بهش شب بخیر میگم. نمی دونید شبا تو حیاط ما چه خبره.. من این شبها رو به هیچ چیز نمی دم. چند وقته که فرس اعظم هم با ماست... با من و.. مثلث تابستانه و.. رویاهایم.

تابستون قشنگ ترین فصل ساله. یادم نمیاد شبهای به این قشنگی رو قبلا دیده باشم.

 

 

۶ ــ شب بخیر....    

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 3:27 توسط مریم |


 

۱) تبریک...

حتی دو اسیرشون رو هم برنگردوندن. من واقعا لذت می برم. ( با لهجه ی بامشاد!)

۲) بالاخره نسیم وصل رو پیدا کردم. بهتر از هزار ترانه ی... هوای گریه یکی از محبوبترین هاست. و زیبا ترین ها.

۳) اگه وقت داشتم از وبلاگ نویسی و هدف هایی که نویسندگان وبلاگهای مختلف دارن می نوشتم. فکر کنم بحث مهمیه.. حداقل بین خودمون. بعضی وبلاگا آدمو به عرش می برن! و لحن یه سری دیگه انقدر خاله زنکیه که آدم به عق زدن میفته!! (گلاب به روتون) امروز واقعا برام پیش اومد. وبلاگهایی بوی نفاق می دن... بوی خیانت! انگار از جایی ماهرانه هدایت میشن. و وبلاگهای سرشار.......

۴) وقت ندارم. بالاخره مامان اومد. دنیای بدون مامان غیر قابل تحمله! حتی دو هفته، بدون مامان!

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 15:5 توسط مریم |


 

خیلی گشتم.

هیچ چیز که معلوم نیست چیه هیچ جا نیست.

خسته شدم

خیلی..


بعضی وقتا دلم میخواد وبلاگمو فیلتر کنم. البته این فقط مال بعضی وقتهاست. دلم میخواد هیچ کس بهم سر نزنه، تا شاید از اراجیفی که می نویسم در امان باشن.

و شایدم...


دیشب به آجی بذرافشان می گفتم: ما اسباب بازیهای خداییم..

ما رو درست کرده و داره باهامون بازی می کنه. آجی میگه: مثلا اومدیم اشرف مخلوقات باشیم ها... اما من کاری به این کارا ندارم. من می خوام پاک بشم و برم. برم اون بالا کنار خدا بشینم و بازی کردنش رو تماشا کنم. فکر کن.. کنار خدا باشی.. همبازی خدا باشی...!

می ترسم چوب حرفامو بخورم. بابا خدا.. به خودت قسم من منظور بدی ندارم، فقط یه کمی از این طنابی که منو بهش آویزون کردی خسته شدم. به خدا بدنم درد گرفته. دلم میخواد طنابو پاره کنی و من بیفتم زمین.. تق. اولش درد داره ولی بعد راحت میشم.

حالا که می نویسم می فهمم: *من از دوری تو خسته ام...* همه ی درد ها همینست. و درمانش تویی عزیز دلم.. اما تو نیستی. از طرف من صورت پدرجان محمدم را آنجا ببوس.. بگو غیبتش را کردم حلالم کند. به پدر جانم بگو آنجا به بابایم بگوید: دفعه ی بعد که می خواهد برود سر مزار پدر جان کمی پول بیشتر داشته باشد که مرا هم با خودش ببرد.

 

...

به پدر جانم بگو من خیلی دوستش دارم.

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 3:23 توسط مریم |


 

خسته ی سفری.. سردرد داره می کشدت.. به این فکر می کنی که توی لوس ته تغاری رو گذاشتن اینجا و خودشون رفتن..

۷ نفر جاشون در بین اعضای خانواده خالیه. ۷ عدد خیلی بزرگیه. دلت رو به همین تعداد کم باقیمانده خوش می کنی و به خودت میگی: ننر...

کانکت میشی و تسلیم عشق اتمار لیبرت.. یاد غم و غصه هات میفتی.

به خاطر میاری که حتی محترم ترین آدمها یواشکی دلت رو می شکنن. اما سند شکست رو به نام دلت نمی کنن، واسه ی همین نمی تونی به روشون بیاری.

دلت برای همه ی دوست های عزیزی که از اول عمر داشتی تنگ میشه.

و برای اونهایی که تا حالا نداشتی..!

یاد همه ی کارهایی که نکردی می افتی..

یاد مامان که تنهایی رفت خونه ی خدا.. تنهایی یعنی بدون تو! حتی اگه شوهرش و خانواده ی دخترش همراهش باشن! شاید خدا تو رو به خونش راه نداد.؟!

یاد داداش که پیش خواهر کوچولوش نموند.

یاد شهری که اول از دستش خسته شدی بعد دلتنگش شدی، دلتنگ این دیار مزخرف و مردم عرف پرست خاله زنکش..

و یاد سفر خوب: وقتی با سشوار و بابلیس به جون موهای رضا افتادی و جیغشو در آوردی. یاد دیدار دختر دایی ها...

یه دستت روی موس و دست دیگه کنار کی برد.. چشماتو می بندی، و...

صدای همایون شجریان تو گوشت می پیچه. زمزمه می کنی...

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من...

  ز من هر آنکه او دور

     چو دل به سینه نزدیک

      به من هر آنکه نزدیک..

ازو جدا جدا من...

 

گور بابای دنیا

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 18:18 توسط مریم |


 

احتمالا مثل بادوم...

البته مدتی نبودم... و شاید نخواهم بود. (برای مدت کوتاهی)

تابستون خوش بگذره...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 20:20 توسط مریم |


65/4/22
 

ــ وقتی ۲۰ ساله میشی دیگه نمی تونی دلتو خوش کنی که هنوز بزرگ نشدی. به زورم که شده باید بزرگ بشی!

ــ جوانی رو دوست دارم ولی بزرگ شدن رو نه.

ــ خداحافظ روزهای شاد ۱۹ سالگی من... 

ــ سال خوبی بود، من خیلی عوض شدم. 

فردا روز آخره. آخرین روز قبل از بزرگ شدن. فردا بیست میشم!

تولدم مبارک....

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 14:52 توسط مریم |


جوانی
 

جوان نمی تواند یک شخصیت ثابت داشته باشد، اسممان را گذاشته اند جوان که تغییر کنیم.. و تغییر ما در قالب پیشرفت باشد نه برعکس. اینکه می گویند "بهش چیزی نگو، این همینطوری است" در مورد مامان و باباهاست..

ما ثابت نیستیم. یک روز خوبیم، یک روز بد. یک روز خوشبخت ترین جوان دنیاییم و یک روز ... . ثباتمان در اینست که همیشه معلقیم. آویزانیم... آویزان به ریسمانهایی که بزرگتر ها برایمان بافته اند.

اکثرمان هدف خاصی برای زندگی کردن نداریم.. زندگی می کنیم تا ببینیم چه می شود. دکترا گرفتن هدف بزرگی است.. اما هدف اصلی زندگی نمی تواند باشد.

خوشبختی را آرزو می کنیم، اما کار زیادی نمی توان برای رسیدن به خوشبختی انجام داد. انگار همه ی راه ها از قبل تعیین شده اند.

ماها خیلی با هم فرق داریم.. اما چند حس هر چند وقت یکبار به سراغ همه مان می آید: همه ی ما یک روز احساس می کنیم به خدا خیلی نزدیکیم... یک روز دلمان می خواهد سرکشی کنیم و دنیا را به هم بریزیم.. یک روز از زندگی خسته می شویم و فردایش چیزی پیش می آید که باعث می شود کر کر بخندیم و یادمان برود که روز قبلش از زندگی سیر بوده ایم. در کل من حس می کنم *شرایط مختلف* به دلخواه خود ما را به *گونه های مختلف* خر می کنند!

هر کداممان در زندگی به یک چیز خیلی علاقه داریم و از یک چیز متنفریم. ته دلمان همه همدیگر را دوست داریم. در یک جمع که در مقابل کمی بزرگترها قرار می گیریم خودمان را به آنها ترجیح می دهیم و خودمان را بیشتر دوست داریم چون دردهایمان مشترک اند و فقط خودمان خودمان را می فهمیم. از با هم بودن لذت می بریم اما هیچگاه به اوج نمی رسیم... برای همین خسته می شویم. دنیا ما را مسخر خود ساخته تا پیش برویم... تا کجا؟ من نمی دانم!

اینهمه پرحرفی کردم اما آخرش خودم هم نفهمیدم بالاخره ما چه کاره ایم..؟ چه باید بکنیم..؟ لطفا یک نفر جوان بودن و جوانی کردن را به ما (به من) یاد دهد!

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 16:37 توسط مریم |


سلام علیکم

 

خیلی ببخشید عزیزم اما شما گاهی اوقات اعصاب مرا به هم می ریزید. من معمولا خیلی دوستتان دارم. اما... بعضی وقتها دوست دارم شما را ببینم، دوست دارم در آغوش بگیرمتان. اما شما نیستید.

بعضی وقتها انقدر از دستتان عصبانی می شوم که دلم می خواهد بزنمتان. گاهی عصبانی می شوم که چرا مرا به دنیا آوردید. اگر قبلش به من می گفتید که در دنیا چه خبر است.. اگر با من مشورت می کردید صد سال سفید و سیاه پایمرا در دنیا نمی گذاشتم. اما شما مرا به زندگی کردن وادار کردید. نه تنها قبل از به دنیا آمدنم با من حرف نزدید بلکه بعدش هم به من محل نگذاشتید. فقط با *آن آدمهای خوب* حرف زدید، به آنها گفتید که به من بگویند که شما مرا نیز دوست دارید. من هم بعضی وقتها حرفشانرا باور می کنم. باور می کنم که شما مرا دوست دارید. اما آخر شما حرفهای بد را هم به آنها می گویید. به آنها می گویید که به من بگویند که اگر دختر خوبی نباشم مرا عذاب خواهید کرد. هزار و یک راه پیش پایم می گذارید که دختر خوبی نباشم.. بعد مرا می ترسانید. من هر چقدر هم که خودم را بکشم آخرش یکی از آن کارهایی را که گفتید نکن می کنم. همه ی آدمهای خوب... به جز آنها که شما قبولشان دارید بالاخره یک روز گناه می کنند.. آنوقت شما کار مرا با آن آدمهای خوب می سنجید و بخواهم یا نخواهم به جرم اینکه مثل آنها نیستم مرا عذاب خواهید کرد.

همه ی زیباییها و خوشی های این دنیا و آن دنیا به یک لحظه آتش شما نمی ارزند ( البته هم اکنون بابا مرا در پذیرفتن این جمله دچار تردید می کند) . من می دانم که شما خیلی خوبید و هر چه می گویید خیلی خوب است. اما من بعضی وقتها حس می کنم که در کنار شما نمی توانم نفس بکشم. نبوت را ختم کرده اید. دیگر دینی نخواهد آمد. اما من در این دین کمالی نمی بینم. دین شما، دین اشک و آه و ریاضت کشیدن است. دین همواره خود را کنترل کردن است... دین شما خیلی چیزهایش قشنگ است اما اینکه من بیشتر وقتها دلم برای آزادی لک می زند باعث می شود من فکر کنم کامل نیست.

بعضی از احکام شما انقدر وحشتناکند که مروجان دینتان هم رویشان نمی شود آنها را بازگو کنند و من از آنها خبر دارم. مثلا یکی اینست که شما زنها را در خانه می پسندید. اگر زیبا باشند باید دستها و صورتشان را هم بپوشانند. اینکه دینداران امروزی همه شعار می دهند که زن مسلمان اجتماعی است یک دروغ است. قدیمی ترین و معتبر ترین کتبی که در آنها حرفهای شما را نوشته اند چیزی جز این می گویند. زندگی مادرم زهرا را می بینم دیگر...  شما حضور زن را در هیچ محیطی در کنار مردها نمی پسندید. مگر آنکه مجبور باشند. شوهرشان را از دست داده باشند و بخواهند از گرسنگی نمیرند یا... شما مرا به حبس شدن محکوم کرده اید. من دوچرخه سواری را دوست داشتم اما برای رضایت شما باید محیط را از مردها پاک کنند. هزار و یک تدبیر و خرج به خاطر اینکه من موجودی ظریف هستم. ظرافت من مال خودتان. من مرد بودن را ترجیح می دهم. سالهاست که به این فکر می کنم که ترجیح می دهم قیافه ام به مزخرفی قیافه ی مردها باشد و دیگر چیزهایم نیز... هر چند آنها هم هیچ ندارند...

من شما را خیلی دوست دارم. همیشه هم به حرفهایتان گوش می کنم (سعی می کنم). کاری هم ندارم درست می گویید یا نه. اینها را هم گفتم که نگویید نگفتی! من را ببخشید...

خداحافظ      

         


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385 و ساعت 14:43 توسط مریم |


 

آدمهای حساس و شکننده ای که ادعا می کنند پوست کلفتند، وقتی می شکنند... پوستشان واقعا کلفت می شود! بعد اگر مغرور باشند قدرت شکستن پیدا می کنند، می شکنند... دلهای دیگر را.

بعضی ها راحت دل می شکنند اما زود هم پشیمان می شوند، بعد ها که بزرگ می شوند می فهمند که نباید به این راحتی دلی را شکست، فکر کنم آنها دوست داشتنی ترند.

بعضی ها آنقدر مغرورند که دلشان از شکستن سیر نمی شود! عذر خواهی در مرامشان نیست. مگر آنکه سیاست ایجاب کند.

بعضی ها نمی خواهند دلی را بشکنند اما نمی دانند چرا هی می شکنند و بعد خودشان هم از این شکست می شکنند...

بعضی ها آنقدر بزرگند که نمی شکنند...

من این وسط مانده ام در بین همه ی این آدمها...  نمونه هایی از خلایقی که در اطرافمند.

بدون هیچ ادعا... من هم می شکنم. وقتی دل آدم از بعضی ها می شکند: آنکه دلش شکسته رنج می کشد و چند روز... چند ماه یا چند سال بعد زمان تاوان پس دادن آنکه دلی را شکسته فرا می رسد و دل او هم می شکند. دلها می شکنند... تا روزیکه دنیا تمام شود.

دنیا که تمام شد، همه ی آنهایی که دلی را شکستند مورد سرزنش قرار می گیرند و همه ی آنهایی که دلشان شکست مورد لطف.

نظام عادلانه ایست...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 23:34 توسط مریم |


(:
 

میرداماد شنیدستم من

که چو بگزید بن خاک وطن

بر سرش آمد و از وی پرسید

ملک قبر که "من ربک من؟"

میر بگشاد دو چشم بینا

آمد از روی فضیلت به سخن:

اسطقسی است ـ بدو داد جواب ـ

اسطقسات دگر زو متقن.

حیرت افزودش از این حرف، ملک

برد این واقعه پیش ذوالمن

که: "زبان دگر این بنده ی تو

می دهد پاسخ ما در مدفن"

آفریننده بخندید و بگفت:

"تو به این بنده ی من حرف نزن

او در آن عالم هم زنده که بود

حرف ها زد که نفهمیدم من"!

                                                           نیما یوشیج، لاهیجان، ۱۶ اردیبهشت ۱۳۰۹

 

(بیت آخر حسابی پدرم رو عصبانی کرد!)


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 0:14 توسط مریم |


 

حضور محترم جناب گرگ

علی رغم عدم تمایل شما برای اظهارنظر از طرف اینجانب و بدون در نظر گرفتن اینکه چه کسی آن متون زیبا را  در پست شماره ی شصت و هفت وبلاگ شما نگاشته است اشکالات بسیار کوچکی را به متن شما وارد می کنم، چنانچه برایتان این امر غیر معقول باشد، صرفا از این حیث که این دو وبلاگ ــ یعنی وبلاگ سرشار از نانوشته های من و وب زیبا و پر از حرف شما ــ خوانندگان مشترکی نیز دارند ذکر این عبارات برایم امری خوشایند و منطقی خواهد بود.

۱- خانه ی ما از پای بست ویران نیست. البته بستگی به این دارد که پای بست آنرا در کجای تاریخ جستجو کنید. مشکل خانه ما اینست که *این آخرها* به دست خودمان پای بستش را ویران کرده ایم. اگر همین آخرها را می گویی... بله، از پای بست ویران است. یک مطلب دیگر اینکه کاش خانه های دیگر را هم توصیف می کردید و کاش به ما  می گفتید که امروز در دنیا کدام خانه ویران نیست؟ یا اصلا خانه ای که ویران نیست چه شکلی است!؟

اگر تمام جمله های این پست شما هم درست و منطقی باشندکنار هم که بگذاریمشان میشوند همان که فروید می گوید! شما اینکه " ما تعریف درستی راجع به سکسوالیته نداریم" را هم ارز با " ما زندگی کردن بلد نیستیم" می دانید. من چون شما منشا تمام مشکلات اجتماعی را سرخوردگی جنسی نمی دانم.

* دوست داشتم در مقابل تک تک جملاتتان یک پرچانگی می کردم. یا می گفتم: "قبول است" یا مثل همیشه انتقادهایم را نثارتان می کردم و شما نیز مثل همیشه بدبینانه حرفهایم را به حساب پیرو شرع بودن و قمی بودن و... می گذاشتید. شاید حق با شما باشد، از دید من در این محیطی که من در آنم انقدر ها هم "گندی بالا نیامده" و اگر هم آمده من علتش را ویرانی همان پای بست می دانم که شاید همان "فشارهای فرهنگی احمقانه مان" باشد که شما می گویید.*

۲ـ همه می دانند... من می دانم و شما نیز می دانید که وضعیت پسرهایمان خیلی بهتر از دخترهاست. بزرگ ترین سخت گیری ها در همین خانواده های قمی است که من خیلی بیشتر از شما می بینمشان. خانواده های لارج! را بی خیال می شوم چون شاید از سیستم آنها هیچ نمی دانم!! اما در یک خانواده ی ( به ذکر امروزی) مذهبی اگر دخترشان "گند بالا بیاورد" ، لکه ی ننگ همیشگی خانواده، موجب اشک و آه و نفرین همیشگی پدر و مادر و ........... (یک جای خالی بزرگ) خواهد بود اما اگر پسرشان چنین کند آخرش اشک های مادر است، بعد پنهان کاری از جانب خانواده و آشنایان و بعد هم: ازدواج کند درست می شود!

اشاره ای به مشکلات بعد از ازدواج داشتید. از دید من این مشکلات برای مردها به آسانی قابل حل اند. دین ما راه حلی پیش پای مردها گذاشته: ازدواج مجدد، موقت باشد یا دائم. غیر مذهبی ها هم به همین صورت... حال شرعی باشد یا نه! به نظر من ایندو فرقی ندارند. *هر چه بخواهی فراهم است*! خانم ها را نمی گویم چون همینطوری هم حالم دارد به هم می خورد!

دو کلام حرف بود شاید در کنار پست شماره ی شصت و هفت و نه در مخالفت با آن. دو نکته ی دیگر:

۱) عبارت یک "فرزند شهید" را با "ملت شهید پرور" یکی ندانید!!

۲) برای امثال این گفته که: "علت درصد بالایی از طلاقها ... است ("اگر آمار بگیرند متوجه خواهیم شد"!) و یا اینکه "سالهاست شیرازه ی جامعه ی ما از هم پاشیده و کک کسی هم نمی گزد" باید دلیل آورد...!

در پایان این نوشته ی در سطح علم و فهم خودم از شما برادر بزرگترم به خاطر همه ی تلخی ها و دلخوریهایی که در کامنتهایم و ... برایتان به وجود آوردم ( با تاکید بر این مطلب که حرفهایم را پس نمی گیرم) حلالیت می طلبم و مثل همیشه آرزوی توفیق دارم برایتان در نیل به سوی *حق*.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 0:5 توسط مریم |


خواهرزاده هایم از پیشم می روند

 

یک نی نی از این خانه می رود

دو نی نی از این شهر...

                                                     و دو نی نی از ایران

من می مانم و خاطره ی نی نی ها

این رسم دنیاست. نی نی ها بزرگ می شوند و فراموش می کنند: آن روزها که نی نی بودند... بارها در آغوش *یک نفر* به خواب رفته اند. یک نفر که نی نی ها را از جانش بیشتر دوست داشت.

*

(خواهرم میگه: تو از زندگی هیچی نمی دونی) شاید من هم یک نی نی ام. منتها یک نی نی که هیچ چیز را فراموش نمی کند.


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 16:49 توسط مریم |


 

آدم نمی دونه در مقابل بعضیا باید سکوت کنه...

یا هر چی از دهنش در میاد بگه.

یا منطقی باهاشون مذاکره کنه!

یا:

"..."

***

( می خواستم یه پست خالی بزنم چون حرفی برای گفتن ندارم )

عجالتا حالم از این وبلاگ بهم میخوره. و از بعضی وبلاگهای دیگه!

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385 و ساعت 0:23 توسط مریم |


در ایام امتحانات
 

وقتی حسش نیست آدم نباید بنویسه. من موظف نیستم به زور بنویسم و دیگران رو وادار کنم که خزعبلاتم رو بخونن.

در این روزها که انگار وروجکم برای همیشه باهام خداحافظی کرده خیلی اتفاقها افتاده. از اینکه هیچ حرفی برای گفتن به دوستان وبلاگ نویسم ندارم شرمندم... دیگه نه قراره خودمو لوس کنم و بگم دیگه نمی نویسم چون از وبلاگم خسته شدم... نه قراره به زور پرش کنم. امتحانا بدجوری نفسمو گرفته. دیگه خودمم نمی فهمم کجام...

 

امتحان!

بشنوید از دوستانم: (جالبه)

بادوم مثل من گیر امتحاناست. سید محمدرضا واحدی بحث مفصل و داغی در وبلاگش راه انداخته با موضوع: "ازدواج موقت". لغتی که مثل لغت "ازدواج مجدد" حال منو به هم می زنه. انقدر که حتی جرات نکردم متن آقا سید رو بخونم، با اینکه در این باره شبهه و سوال زیاد دارم. آقا سید دوبار به من لطف کردن و برام کامنت گذاشتن. بی منطقی من رو ببخشید آقای واحدی.

به وبلاگ علی ابراهیم پور سر نزدم. روح الله ریاضی مثل همیشه وبلاگش رو با یک مطلب زیبا "در باب جام جهانی" به روز کرده. ایشون قلم تحسین برانگیزی دارن. سید حسین یه پست خیلی زیبا داشته. نامه امام خمینی به همسرش. حتما بخونید.

نتایج مسابقه وبلاگ سوگل اعلام شده. بازار اشتباه و هیجان و خالی بندی و... اونجا خیلی داغ بود این روزا... این سوگل بلا نخورده همرو گذاشته بود سر کار! ( من جمله بنده حقیرو! )

گرگ سفید دوباره با ارسال یک پست حضورشون رو در صحنه اعلام کردن. براشون آرزوی توفیق می کنم.

***

بهم لطف می کنید اگه برام دعا کنید.

دلم خیلی تنگ شده.

فعلا...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385 و ساعت 22:12 توسط مریم |


وروجک
 

دوستی دارم که اسمشو گذاشتم وروجک. قیافه ی وروجک من کاملا شبیه به چهره ی وروجک آقای نجاره.

دوم راهنمایی بودم که با وروجک آشنا شدم. یه سره منو تحریک می کرد. تکیه کلامش دو تا جمله بود:  ــ این چه وضعشه؟  و  ـــ صدات در بیاد...!  وروجک من واقعا وروجک بود. بعضی وقتا بهو غیبش میزد. و بعضی وقتا چنان سیریش می شد که وادارم میکرد با صدای بلند با یک انتقاد جانانه حال مدیر مدرسه رو موقع سخنرانیش بگیرم و هم مدرسه ای ها رو وادار کنم برام کف بزنن!

تو دوره دبیرستان وجود وروجک در کنارم بهم اعتماد به نفس می داد. احساس می کردم فقط باید اراده کنم تا بنویسم. بقیش با وروجک بود. خداییش خیلی کمکم می کرد.

کرمان که رفتم  وروجک تو قطار پیشم بود. این متنها رو چند ماه پیش تو قطار برگشت نوشتم:

* منظره نیمه تاریک بیرون، الان یعنی یک ساعت بعد از حرکت تبدیل به سیاهی محض شده. دو مرد از ایستگاه زرند به ما ملحق شدن. الانه که بابا برای حل جدول همشهری خودکارمو ازم بگیره. نه! از حلش گذشت. داره مطلبی رو می خونه با این عنوان: " آنفولانزای پرندگان در ایران تایید شد"

همیشه شادم از لذت های کوچک و موهومی که برای تجربه کردنشون هیچ چیز نباید پرداخت. یکی از اون لذتها چسبوندن صورتم به شیشه قطاره! و تماشای سیاهی، سیاهی محض و هاله ی نیمه روشن و مه آلود ممتدی که اون دورها دنبال من میاد و همیشه حس می کنم که صدام می زنه! چراغای آسمون خاموشن. احتمالا هوا ابره. وروجک با قدمهای پرشتاب توی ذهنم قدم می زنه! داره دعوام می کنه: هی بحثو عوض نکن. بنویس.. یادت میره ها...! با خودم کلنجار میرم که از وروجک مهلت بگیرم. دارم به وبلاگم فکر می کنم و به دوستانم و به اینکه خواهرم از چابهار چه سوغاتی برام میاره... و همینطور به برادرم.*

...

* نمی دونم چرا این مردمان بی نوا یه ربع تو این کوپه بند نمی شن! کم کم برای نماز مغرب نگه می داره. به وروجک گفتم حوصلشو ندارم. یه گوشه ی فکرم نشسته. از دستم ناراحته. برسم خونه از دلش درمیارم، حالا وقتش نیست! عجیب خرسندم... *

...

چند وقتیه که وروجک زیاد بهم سر نمیزنه. واسه همینه که چرند می نویسم!

کجایی وروجک من...؟؟؟

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385 و ساعت 23:53 توسط مریم |


 

چند هفته پیش...

پسر نوجوان همسایه که گواهینامه هم نداشت پشت فرمون ماشین باباییش نشست و با اعتماد به نفس کامل بدون اینکه پشت سرشو نگاه کنه دنده عقب اومد و زد یه طرف ماشین بابایی ما رو ویران کرد! فکر کنم قیمت ماشین یه یک میلیونی پایین اومد.

بابایی این پسر مثل بابایی ما ادعای دینداری می کرد...

بابایی اون: - بیمه ضامنه که هر خسارتی رو که من به ماشین شما وارد کردم بده، نگید که پسر من پشت فرمون بوده... تا بتونم پولتونو از پول بیمه بدم!

بابایی من: -همسایست... باید باهاش راه بیام. اما غیر قانونیه... و خلاف شرع!

حرف تو گوش آقای همسایه نمی رفت! رفتن بیمه. و بیمه خسارت ماشین رو دودستی تقدیم پدر کرد. اون پول چند هفته ای تو کمد بابا موند. عذاب وجدان به پدر ما نه اجازه خرج می داد و نه اجازه برگردوندن پول به آقای همسایه و گرفتن پولی در عوض اون از ایشون. بابا دلش نمی اومد ــ به قول دایی جون ــ کلاه شرعی سرش بذاره.

حرفهایی شنیدیم از ارسال یک نامه به بیمه از جانب پدرم! بعد شنیدیم که پدر پول بیمرو پس داد... بعد خرج ماشین رو از جیب مبارک خودش داد و آقای همسایه به روی مبارکش نیاورد که احتمالا جایی ضامنه! از پدر که پرسیدم نتیجه چی شد؟ فقط گفت: ـ بهش گفتم مدیونی... !!!

من هم فقط به پدرم افتخار کردم...


تو این دو سالی که دانشگاه میرم به وضوح محقق شدن این جملرو به چشم دیدم که:

"از هر دستی بدی از همون دست پس می گیری"

اتفاقاتی افتادن که که تعریف کردنشون خیلی جالب و وقت گیره. فقط اینو می دونم که حتی اگه آه هم پشت سر کسی نکشی یه روز جفایی که بهت کرده به خودش برمیگرده... و تو هم هر ظلمی بکنی پس می گیری... ــ خیلی زودتر از اونی که فکرشو بکنی ــ حتی اگه ظلم کوچکی باشه.

خدایا به من قدرت بده... کاری نکنم که با رنجوندن کسی باعث رنجش خودم بشم.

آمین.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 22:53 توسط مریم |


nowadays
 

اول اولش برای فهیمه عزیزم... نه شعر نوشتن بلدم نه جمله با آب و تاب. ما هم تو غمت شریکیم عزیزم... صبرم که می دونی چقدر خوبه.. من نگم دیگه. خاک پدرجان بقای عمر تو باشه گل من...


چرا چند وقت یه بار آدم هیچ حرفی برای نوشتن تو وبش نداره؟ حالم از ریخت وبم به هم می خوره!


سفر به اصفهان از اون سفرهای خیلی خوب بود. به خاطر حضور دوستان خیلی خوش گذشت... مخصوصا با وجود مهرزاد و رها... به دوستانی که می تونم انقدر دوسشون داشته باشم افتخار می کنم.

آدما چقدر با هم فرق دارن... من با شنیدن صدای پرنده ها پرواز می کردم و رها می گفت: اه اینا چقدر وق وق می کنن... !


خانم رحمانی رو چند روز پیش دیدم. خیلی لاغرتر شده بود، اما هر چی بهش می گفتی قبول نمی کرد. مثل قبل ها دست دادنش جوندار بود. پس هنوز هم قدرت داشت.


کلی حرف سانسور شده اینجاست. بهتره دهنمو ببندم!

شب بخیر.


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:46 توسط مریم |


 

اگه بهم بگن یه صفت زشت رو بگو که ما از سیستم دنیا حذفش کنیم من میگم:

- خاله زنک بازی...

تو رو خدا بسه دیگه... حالم داره به هم میخوره. ملت جون مادرتون همه حرفهایی که من بهتون زدم رو نشنیده بگیرین. همشو... من دیگه رسما خفه... رسما لال! تو رو خدا یه کم یاد بگیرین که دهناتون بعضی وقتا باید بسته بمونه. بابا به خدا پشت خودنمایی هزار و یک حرفه...

*مخاطبم هر ایرانی محترمیه که اینها رو می خونه.*

خاطره چند ماه پیش به یاد من اومد و خیلی بیشتر از چند ماه پیش من رو آزار داد، فقط به خاطر این دارم اینا رو میگم. کفرم در اومد........ قشنگیش اینجاست که این صفت به من نسبت داده شد.  در حالیکه روحم از قصه خبر نداشت... مثل اینه که بهت تهمت بزنن نه؟...

من عاشق محافظه کارام.... چون به دنبال لغت خاله زنک ، لغتهای لش بازی و بعد آبرو ریزی میان...

پس لطفا بی ادبی منو ببخشید و سعی کنید همیشه دهناتونو ببندید. هیسسسسس.... سکوت خیلی خوبه...

شب بخیر

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:16 توسط مریم |


داروگ نیما
 

بعد از سالها که دوباره این شعر نیما رو خوندم روحم تازه شد...

حرفی نیست. اگر استعداد شعر گفتن ندارم.. استعداد پرواز کردن که دارم!

این شعر نیما هم به اندازه مهتابش قشنگه. کاش من همه حرفهاشو می فهمیدم.

من نامردم اگه یه روزی نرم سراغ رشته ادبیات!

 

داروگ

خشک آمد کشتگاه من

در جوار کشت همسایه

گر چه می گویند:« می گریند روی ساحل نزدیک

سوگواران در میان سوگواران»

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

 

بر بساطی که بساطی نیست

در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست

و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می ترکد

- چون دل یاران که در هجران یاران -

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:51 توسط مریم |


هر چه ایمیل از ابتدای عمرم داشتم هک شد!
کامپیوترم برام یه دوست کوچولو بود.

تا قبل از اینکه بدون خواسته خودم درایو ویندوزم فرمت بشه و همه لینک ها و عکس ها و داکیومنت هام نیست بشه.

و تا قبل از اون روزی که ببینم دیگه هیچ کدوم از آی دی هامو باز نمی کنه، و بعد بفهمم که هک شدم و یه آدم بی انصاف همه پسورد هامو عوض کرده...

و من همه میلها و خیلی چیزهای دیگرو از دست دادم.

دوستای خوبم که دیگه اسمتون تو لیستم نیست و تو ذهنم هم نیست...

ببخشید که بی خبر رفتم. دلم براتون تنگ میشه...

بیشتر از خاطرات سوختم دلم برای اون دلهایی می سوزه که با این کار آرام گرفتن. دلم برای فرهنگی لک می زنه که جاش تو دل جوونای ما خالیه.

عزیزترین نامه های من سوختند...

خداحافظ خاطرات من.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:32 توسط مریم |


قالب
 

می خوام قالب وبلاگمو عوض کنم.

آخه یه نفر می گفت مثل علف زاره...  حالا علف زار که خوبه... سحر میگه لجن..!!!! میگه جون مادرت قالبتو عوض کن!

با توجه به نوشته هام و... چه جور قالبی پیشنهاد می کنید؟

من الان دارم میرم خودمو بکشم. کاری ندارین؟

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:2 توسط مریم |


؟؟؟

 

امشب بابا ابرار خریده. از تیترهای صفحه اولشه:

در ادامه واکنش ها به صدور مجوز حضور بانوان در ورزشگاهها صورت گرفت:

ـ آیت الله نوری همدانی: شرکت بانوان در مراکز ورزشی آقایان مخالف موازین اسلامی است

ـ آیت الله فاضل لنکرانی: شرکت بانوان در مکانهای عمومی ورزشی که همراه با اختلاط است به هیچ وجه جایز نیست

ـ آیت الله مکارم شیرازی: رییس جمهور باید برای تصمیم گیری در مسائل مذهبی با مراجع مشورت کند

ـ آیت الله صافی گلپایگانی: حضور بانوان در مسابقات ورزشی مردان، خلاف شرع و تنازل ظاهر از مواضع اسلامی است.

ـ اعتراض شدید آیت الله مصباح یزدی به دستور رییس جمهوری

زیرش خوندم که آقای مصباح تذکری شفاهی رو توسط دو نفر به گوش رییس جمهوری رسانده اند و بعد فرموده اند: "من به وظیفه شرعی خود عمل کردم و هر کس هر طور که وظیفه شرعی خود می داند عمل کند."

همراه این تیترها به دو نقل قول اشاره می کنم:

۱ـ صحبت پدرم: "جوونی که بعد از مسابقه فوتبال اتوبوس آتیش می زنه به دختر مردمم رحم نمی کنه. چه جوریه که روز عید چند صد هزار نفر میرن نماز عید می خونن و بعد با دلهای پر از آرامش، بی سر و صدا برمی گردن خونه هاشون... اونوقت یه مسابقه فوتبال که می خواد در حضور صد هزار جوون برگزار بشه همه قبل و بعدش به این فکر می کنن که چه کار میشه کرد تا کمتر خسارت وارد بشه.

۲ـ صحبت زندایی (چند وقت پیش) : میگن وقتی امام زمان میاد همه فکر می کنن یه دین جدید آورده. اونایی که دین رو تغییر میدن همینان...

خب حالا من میگم. بسه دیگه هر چی تو این مسائل خودمو به نفهمی زدم. هی به خودم گفتم هر چی ندونی بهتره. هر چی به این چیزا فکر نکنی راحت تری...

شبهه هامو تو همه مسائل دینی تو دلم جمع کردم و مثل خیلی از جوونای همشهری خودم گفتم: "حتما حقه. پس سعی کن خفه شی" بعضی وقتا خودمو تسکین می دادم: " خب اگه حرفاشون (و محدودیت هایی که برات میذارن) به حق نباشه... وقتی خدا بالاخره یه روزی تو رو برد به بهشت اونجا برات جبران می کنه" یه جورایی این حرف مسخرست. نه؟

گاهی وقتا از باز کردن رساله مراجع می ترسم. می ترسم حکمی رو بهم یاد بده که محدودیت دیگه ای رو جلوی پام بذاره. "هر چی ندونی بهتره"

* دین ما برای همه زمانهای بعد از رسول خداست و احکام اولیه دین تغییر ناپذیرن*

* دین ما دین منطقه*

اگه این طوره باید بتونه جواب بده. من خیلی جاها با منطق و خیلی جاها به جبر فروع دین رو پذیرفتم. اما همه جوونا مثل من نیستن. اونا دلیل می خوان. علما باید بتونن منطقی جواب بدن. علما... باید جواب بدن. که چرا؟....

یاد روزهای نوجوونیم می افتم که آمار تک تک بازیها و گلهای فوتبالیست های داخلی و خارجی رو داشتم. اون موقع که به عنوان یه تفریح سالم فوتبال نگاه می کردم خیلی دلم می خواست... همیشه دلم می خواست هیجان دیدن زنده مسابقه رو تجربه کنم.

تکلیف دلهای پژمرده و خالی از هیجان ما چیه؟ علما باید جواب بدن...


چند روز پیش سوار اتوبوس شدم و اتوبوس داشت از روی پلی عبور می کرد که به گنبد حرم حضرت معصومه اشراف داشت. دوباره یادم افتاد که چند دقیقه قبلش از کنار حرم رد شدم و حتی به خاطر نیاوردم که حضرت معصومه ای هست که من بهش سلام بدم... یادم اومد که مدتهاست جمکران نرفتم. از اونروز تا حالا دارم به یه آرزو فکر می کنم. آرزوی رفتم از این شهر! البته به اجبار و نه به اختیار خودم (تا وقتی دلم تنگ شد خودمو سرزنش نکنم)

رفتن از این شهر و دور موندن از اون تا زمانی که دلم یه روز چنان هوای حرم حضرت معصومه و جمکرانو بکنه... چنان دلم تنگ بشه.. که وقتی میرم حرم به اندازه اون زائرایی که هر شب چهارشنبه می بینمشون دلم آروم بگیره و بهم خوش بگذره.

همیشه خدا رو شکر می کنم که تو جمع این خانواده منطقی بزرگ شدم. اما همه زندگی که تو خونه نیست...

از عرف این شهر که به آشناهای من اجازه میده که: اگه من رو در حالی که دارم از پسری (به فرض) یک کتاب رو به امانت می گیرم دید... یک فاحشه چشم سفید گریخته از دین خطابم کنه خسته شدم...

همین کارو می کنن ها... (تازه ده تا هم روش میذارن به همه شهر تحویل میدن و بعد کاری می کنن که حالت از همه چیز بهم بخوره)

ویژگی اصلی قمی ها که حرف در آوردن و خاله زنک بازیه رو قاطی بحث نمی کنم. من از اینهمه تقدس خسته شدم.

علما باید جواب بدن...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:47 توسط مریم |


 

همه اونهایی که یه روزی ممکنه از دست من ناراحت شده باشین...

 این گلها مال شماست!

یه عکس هیچ ارزشی نداره... اما اینکه *شما بدونید من همیشه دلم خواسته با تمام وجود همه محبتم رو نثارتون کنم و گهگاه شاید نتونستم اینو برسونم و بعضی وقتا هم شما برعکسشو گرفتید و سرزنشم کردید* برای من مهمه.

هر آشنایی که این پست رو می خونه حرفامو به خودش بگیره! من خوشحال میشم.


من اصولا از عکس نینیای خر خیلی خوشم میاد!

((:


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:29 توسط مریم |


امام...
 

من یه عالمه سوال دارم...

فکر می کنم ماها هیچ کدوممون امام زمانمونو نمی شناسیم. خود من با این وضع یقین دارم که به مرگ جاهلیت می میرم. به این فکر می کنم که ما الان بین خودمون یه علی داریم. علی، حسین، صادق، هادی... چه فرقی می کنن؟ یکیشون الان بین ماست. اما اصلا نیست... هیچ جا نیست. من نمی بینمش. امام زمان ما چرا نیست؟ چرا اینهمه آدم صدها سال، و یا خدای نکرده هزاران سال علاف می مونن تا وقتی دنیاشون تبدیل شد به یه تیکه کثافت اونوقت مولاشون بیاد...؟ این چه دنیاییه که توش حتی یه ادم خاص رو هم پیدا نمی کنی که راست محض باشه؟ همه خیلی خوب هایی که الان هستن هم یه جاهایی با هم اختلاف نظر دارن. این چه دینیه که رو هواست و تکلیفش معلوم نیست؟..

من اصلا وجود امام رو حس نمی کنم. ـ وقتی با امام رضا حرف می زنم همیشه حس می کنم حرفامو می شنوه. بعض وقتا انقدر قشنگ حاجتمو میده...ـ اما هیچ وقت امام زمان رو کنار خودم حس نکردم. این روزا یه جوری شدم. ملت..... ما امام نداریم... ما خیلی بدبختیم که امام نداریم. میگن عبارت درست تر اینه: "تقصیر خودمونه که امام رو نمی بینیم"  آقا من چه غلطی کردم که تو این زمان به دنیا اومدم؟ من دوست دارم یکی رو داشته باشم که وقتی ازش چیزی رو می پرسم جوابش حجت رو بر من تموم کنه. اما من هیچ کسو ندارم. یه عوضی پستم که حرف هیچ کس برام قابل قبول نیست. این نامردیه ها... اونایی رو که قبولشون دارم همه رفتن.. من یه نفرو می خوام که مثل علی مهربون باشه، که من برم ببینمش... بعد جوری دلم آروم بگیره که هیچ وقت نتونم ازش دل بکنم. من یکی رو می خوام که مثل مردم ۱۴۰۰ سال پیش برم پیشش و از خودش چیز یاد بگیرم. دنبال یکی می گردم که آمار همه مورچه های دنیا رو بدونه! اما هیچ کس نیست.

                                           این بدبختی بزرگیه...                                               

                                                                                        من اعتراض دارم

                                                   


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:4 توسط مریم |


 

دنیا دیگه مثل تو نداره.........................

!!!


پاداش آن صفای خدایی که در تو بود

این واپسین ترانه تو را یادگار باد

ماند به سینه ام غم تو یادگار تو

هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد

*

دیگر ز پا افتاده ام ای ساقی اجل

جان تشنه ام، بریز به کامم شراب را

ای آخرین پناه من آغوش باز کن

تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را...

(مشیری)

حالم خیلی وقته که خوب نیست. نذاشت برم وگرنه الان دفترچم یه جا ولو بود...!


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 و ساعت 23:48 توسط مریم |


فقط اینو ببینید...    نی نی ها

...  الهی یه نفر لپشونو محکم بکشه!

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 و ساعت 21:39 توسط مریم |


 

بد نیست وب جمعه ها به روز بشه... اما حسش نیست. همون بهتر که نوشته ها توی دفترچه بمونن.

...

چند روز پیش دوباره نور چشم آقای دکتر رو دیدم. خدا هدایتتون کنه آقای دکتر، نور چشمتون که دیگه کارش از هدایت گذشته... وقتی دیدمش احساس می کردم مغزم داره پرس میشه.

با این آقای دکترم که نمی شه حرف زد...

مدیر گروه ما باید مدیر گروه ما بماند! نظر شما چیه...؟!


قضیه پیوستن ایران به جمع ۸ کشور نمی دونم چی چی جریانش چیه؟ بیشتر جنبه تبلیغاتی داره یا واقعا یه شاهکار بزرگه؟ من جواب این سوالو نمی دونم! باید بزنم تو سر خودم نه؟ بد نیست که از مدیر  گروه بپرسم!

سوری، حنانه و آقای فاطمی... برای عیدی خوبتون ممنون. دیشب کلی ازش استفاده کردم!

دوست عزیزی دیروز برام گفت بیماری سختی گرفته که درمان نداره و فقط میشه کمی کنترلش کرد. فاجعه بود. خدا... قربونت برم و ممنون، برای اینکه سالم هستم. ناشکری هامو ببخش و لطفت رو نسبت به من قطع نکن.

شب همگی بخیر...  اگه مردم حلالم کنید.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 11:32 توسط مریم |


 

به پیشنهاد آقای فاطمی یکی از عکسهای دوازده بدر فامیل رو (تو باغ بابایی سحر) آپ کردم و میذارم تو وب..

آدمها در بک گراوند هستن! و مات. کار خود آقای فاطمیه...

12 بدر!

فکر کنم همه با هم ۱۲ـ۱۰ تا ماشین می شدیم. خاطره خوبی بود، کوهنوردی دسته جمعی، عکس گرفتن ۶۰ عکاس ( من کلا اغراق میکنم) از تازه داماد فامیل در حال خورد کردن سیب زمینی... (اگه ایمیل مامانشو داشتم عکسرو براش اتچ می کردم!) و حتی دادن آبگوشت به اون جمعیت هم به یاد موندنی بود. کم مونده بود گوسفند بدبختو درستی بندازن تو دیگ!!! حيف كه جوونا آبگوشت دوست ندارن. و مثل همیشه قشنگ ترین رسم ۱۲ بدر این بود که خانم ها دست به سیاه و سفید نمی زدن ( یا دستکم قرار بر این بود!)

يه روز كه هممون بزرگ تر بشيم، يعني اون روزي كه بعضيا پير شدن... و بعضيا تازه شروع دوره جوونيشونه... همه به اين روز و اين روزها غبطه خواهند خورد. اينو مطمئنم.

احتمالا اون روزها ديگه مشغله ها اجازه نميده كه ۱۲ـ۱۰ تا ماشين آشنا، با فلاشرهاي روشن، تو غروب جاده هاي خاوه دنبال هم ديده بشن كه دارن آخرين ساعتهاي يك روز خوب رو بدرود ميگن.

همون طور كه هممون الان ميگيم ياد قديمها بخير، اون روز هم...

الحمدلله...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385 و ساعت 17:13 توسط مریم |


 

باید به خودت افتخار کنی، یا اگه یه ذره بویی از آدمیت برده باشی باید بری خودتو بکشی: که تنها کسی بودی تو این دنیا که دیوونم کردی، تنها موجود دوپایی که حقیقتا ازش متنفرم. 

دیشب دوباره یادت افتادم، یاد همه خاطرات مزخرفی که ازت دارم. نمی دونم پیش زمینه داشت یا نه اما یه کمی که بهت فکر کردم بی اختیار اشکم جاری شد. دلم نمی خواد نفرینت کنم چون آدمای بزرگتر از من کله خر تر از تو رو نفرین نکردن. تو که عددی نیستی... تازه آبجی میگه نفرین به حقم که باشه یه جایی از زندگیت به خودتم بر می گرده. آهم زندگیتو آتیش می زنه بچه کوچولو...

یه خواهش ازت دارم. دیگه نبینمت. دیروز یه برگه دیدم که قبلا توش نوشته بودم که هزاران بار به پیامبر درود بفرستم در ازای اینکه دیگه تو رو نبینم. اما باز مثل بت بزرگ جلوم پدیدار شدی. دنبال یه لقب مناسب می گشتم برات... دیدم حتی به اندازه یه ... هم به معیارهای اخلاقی پایبند نیستی، شاید اون به تو شرف داره نمی دونم.  در ازای همه اینها من رو ببخش! که در موردت اینطور فکر می کنم.

من ازت گذشتم بشر تو هم بگذر... امیدوارم سال خوبی داشته باشی!

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 و ساعت 19:24 توسط مریم |