تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



آخرین پست
 

۱) می خوام تو آخرین پست این بلاگ اسمی هم از حانیه کوچولو (کوچک ترین نوه ی عزیز خانوادمون) بیارم تا اسمش کنار اسم همه ی گلای ناز خونمون که یه روز بزرگ میشن و (شاید) بلاگ خاله - عمه جون رو می خونن باشه. یک ماه پیش به دنیا اومده، حالا جدی جدی دهنش بوی شیر میده. صورتمو نزدیک صورتش می برم و بو می کشم، صفا داره.. وقتی باهاش حرف می زنم نگاهاش نشون میده که گوش می کنه اما هنوز بهم افتخار نداده که بخنده. داداش تاکید می کنه: حانیه رو با ح (جیمی) بنویس، آخه حانیه یکی از اسامی حضرت زهراست نه هانیه!

خوشبخت و سالم باشی خانم کوچولوی عمه.. دور تو بگردم.. لپتو بچشم.. خرسک! ـ اینا تکیه کلامامن!ـ

۲) نمی دونم چی شد که اینطور از فضای اینترنت دل کندم، سوء تفاهم های مسنجری باعث شد، یا نفرین مامان.. نمی دونم چی شد که عوض شدم اما الان حالم خیلی خوبه! شایدم دیگه برام ارزش نداشت، پنجره هایی رو که باز می کردم تا ازشون هوایی بگیرم همه و همه بوی سکس می دادن. شیرین ترین خاطره ها بوی تجاوز می دادن، ریشه ی مسائل و معضلات اجتماعی همه در عقده های جنسی خلاصه و نقد میشد، اونهایی که ادعای لارج بودن و در عین حال مذهبی بودن می کردن انقدر لجن هاشونو به خوردم دادن تا آخر سر همه ی کانکشن هامو بالا آوردم.

البته این مربوط به بعضی صفحه ها بود، از حضور خیلیها هم فیض بردم، بالاخره هر چی بود گذشت! این حرفا که زدم مربوط به کل فضای اینترنت بود نه یک یا چند سایت یا صفحه ی خاص.

۳) یادمه وقتی با تشویق های آقای فاطمی و.. به فکر ساختن وبلاگ افتادم، وقتی برای ثبت نام رفتم بلاگفا گفتم اگه نام کاربری "آسمان شرق" رو قبول نکنه اصلا وب نمی سازم. این اسم واسم چقدر معنی و هدف داشت.. چقدر این بلاگ برام عزیز بود (و هست) تا وقتی که ناخواسته سروکله ی چند تا آشنای غریبه تر از غریبه توش پیدا شد و دل نوشته هام مثل آب جلوی چشماشون جاری شدن و از این ورود محرمانه لذت بردن. همین جا همه ی دوستایی که بهم لطف داشتین:

آقای واحدی، مهدی، بادوم، آقای فاطمی، آجی گلم، سحر، رضا، مریم، خوابگرد، بهار، حسین میرخلیلی، روح الله ریاضی، فهیمه، سوگل، رها، مهرزاد، دختردایی فاطمه، دختردایی مرضیه، دایی جون گلم که وبلاگمو می خوند اما هیچ وقت افتخار نداشتم که برام کامنت بذاره ـ هر چند از دور زمزمه هاش به گوشم می رسید! ـ ، حسین صابرپور، احمد، یلدا، مونس، نبض طبیعت، انسیه ی عزیز، و... یه "و " ی بزرگ چون دیگه مجال نوشتن ندارم، از همتون ممنونم. از بدیهام بگذرین و خوبیهام (اگه چیزی بوده) اون ته تهای دلتون بمونه.

۴) شماره ی چهار رو هم در نهایت تاسف برای تو می نویسم مرد نقاب دار! فکر کنم این پستمو بخونی. تو انقدر دور شدی که من نه این توانو در خودم می بینم که برت گردونم و نه انگیزه ای برای این کار دارم. فقط دعا می کنم که روزی یه دوست خوب تو رو یاری کنه تا از این مسند قدرت پایین بیای و انقدر حق به جانب حرف نزنی، بلکه کمی کمتر ظاهرت به آخرالزمانیها بخوره. ادعا می کنم که خودم یک پارچه ادعام. چون کمالی در خودم نمی بینم ازت انتقاد نکردم و همه ی نقد های نگفترو تو همین دعای بالا ختم کردم.

۵)                                                 این ورق از ما بماند یادگار...

۶) شاید یه روزی برگشتم!

خداحافظ خوب ترین صفحه ی دنیا...

آسمان کاملا شرقی من

 


پ ن: من خوشحال میشم که همتون اینجا برام کامنت بذارین. نظرتونو بگین، در مورد هر چیزی که دلتون میخواد، فقط جون مادرتون *پیام تبلیغاتی نگذارید!*

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 12:4 توسط مریم |


چند هفته ی پیش که داشتم کتابای زهرا کوچولو رو مرتب می کردم چشمم به کتابی افتاد که روش عکس یه امام بود با چهره ی نورانی، و دور و برش چند تا دختر و پسر کوچولو نشسته بودن. اسم کتاب بود: "من یار مهربانم    من صاحب الزمانم".

من یار مهربانم                 من صاحب زمانم     

اگه میخوای بدونی            امام شیعیانم

حضرت عسکری بود          بابای مهربانم

سیده نرجس خاتون         مادر خوش نشانم 

آورده است به دنیا            در نیمه ی شعبانم

مواظب شماها                با هر دو تا دستانم

                          ...

برای چند دقیقه انگار تمام غم دنیا رو ریختن تو دل من.

دلم می خواست یه نقاشی بودم و منو تو یکی از صفحه های این کتاب تو بقل اونی می کشیدن که بچه های کتاب بهش میگن بابا..

بابای مهربانم                  ای صاحب زمانم

خواسته هاتون رو آقا        خریده ام به جانم

کی میشه که شما رو      ببینم با چشمانم؟

حسرت می خوردم. دلم می خواست بنویسم. دلم می خواست بپرسم که چرا نیست؟...

غیبت یعنی تو دنیام         اما غریب و تنهام

یا من خیلی ارتباطم ضعیفه یا باید روی جلد اون کتاب می نوشتن برای ۳ تا ۲۰ سال! با خوندن کتاب هم اشک می ریختم و هم آروم می شدم.

من خیلی وقتا میام                      پیش شما بچه هام      

بعضی منو می بینن                     کنار من می شینن  

اون که اومد به پهلوم                     سید بحرالعلوم 

قلبش مثل آئینه                           چسبوندمش به سینه

هر چی که دوست می داشتم        تو قلب اون گذاشتم

                                       ...


من خوشحال میشم وقتی دلم برات تنگ میشه... به گردت نمی رسم اما انگار تو پیش منم میای. خودم می دونم که گناهام یه دیوار شده بین من و تو تا نتونم تو رو ببینم اما اگه من نمی تونم تو که می تونی از مانع رد بشی و بیای پیشم نه؟...


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 و ساعت 1:32 توسط مریم |