تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



 

این متنو (که عکسشو این زیر می بینید) امروز نوشتم... هر بار که ارسالش می کنم بلاگفای عزیز ارور میده که امکان درج "این پست نیست". چرا؟؟؟؟؟ مگه چی نوشتم توش؟!

اما مگه من از رو میرم؟ ازش عکس گرفتم. عکسشم آپلود کردم!


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 19:33 توسط مریم |


 

طی "یک حرکت جلف" آهنگ وبلاگمو به این "شکل فجیع ناک"! به "نمیاد" بنیامین تغییر دادم!

خیلی خاطره است، یاد آور خاطرات سفریه که با دوستان به اصفهان رفتیم.

تقدیم به من و مهرزاد و رها!


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385 و ساعت 9:41 توسط مریم |


 

دیشب از "حالا" خسته شدم. در به در همه جای خونه رو گشتم اما هیچ جا خودم رو پیدا نکردم.

دلم برای خودم تنگ شده بود.

دلم برای اون روزها که خواهر کوچولوی خواهرام بودم تنگ شده بود...

دلم برای یه روزی تو گذشته هام تنگ شده بود. یه روزی که آرزو کردم دوباره بهش برگردم. همه جا رو گشتم تا چیزی رو پیدا کنم که بوی اون روز رو بده...

اما هر چی فکر می کردم حتی تاریخ اون روز شیرینو یادم نمی اومد.

رفتم سر کمد لباسهام... همشو بیرون ریختم. چند تاشون بوی اون روز رو می دادن..

وقتی به خودم اومدم دیدم چند لحظه لباسم رو روی زانوهام گذاشتم..

و صورتم رو روی لباسم.

آرزو کردم برگردم.

بعد یادم اومد که اون لباس هنوزم بهم می خوره.  

پس اون روز خیلی هم دور نبوده.

به همه ی "روز" ها ، "ها" اضافه کنید!

کاش سال تحصیلی تموم می شد؟  نه...

کاش دنیا تموم می شد.

حوصله ی هیچ کسو ندارم.  

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت 22:55 توسط مریم |


گر چه می گفت که زارت بکشم می دیدم... که نهانش نظری با من دلسوخته بود
 

چقدر دلم می خواد بنویسم....

نمی شه.


گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 23:2 توسط مریم |


آدمهای دست خورده ی دست دوم
 

چقدر از آدمهای دست دوم بدم میاد..

به خدا ما به فرمان خدا محکوم به زندگی در این دنیاییم..

وقتی فشار زندگی رو روی شونه هام بیشتر حس می کنم عمیق تر درک می کنم که:

چقدر از آدمهای دور و برم از نوع دست دومن...

چقدر از اون آدمهایی که شب و روز بهشون احترام می گذارم.

آدمهایی که نگرانشون می شم.. آدمهایی که براشون غصه می خورم و خودشون نمی فهمن...

گاهی ازشون بدم میاد.. و گاهی می پرستمشون.

ادعای پاکی نمی کنم اما انگار مثل دکتر مودت(!) دارم حس می کنم که چطور از وجود آدمها و از گوشه گوشه ی این دنیا کثافت می ریزه.

آخه چرا ما آدمها انقدر مسخره ایم؟...

چرا...

چرا محکوم به پذیرفتنیم؟

محکوم به دوست داشتن اون چیزهایی که دوست داشتنی نیستن.

و محکوم به ...


                               

دوست داشتن حرام...

عشق ممنوع

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385 و ساعت 18:15 توسط مریم |


 

چند هفته ی دیگه، خانواده ی خواهرم (از جمله دو تا پسر کوچولوی دوست داشتنیش) برای تکمیل تحصیلات شوهر خواهرم به مالزی می رن.

زهرا کوچولوی سه ساله هم (که تا چند ماه پیش طبقه ی پایین خونه ما زندگی می کرد، با مامان و باباش!) هفته ی دیگه برای دو سال میره جنوب، و خواهر کوچولو یا داداش کوچولوی هنوز نیومدش رو هم با خودش می بره.

داشتن یک خانواده ی دوست داشتنی یک موهبته، و از طرفی جدا شدن ازشون یه غصه ی بزرگ...

هر بار که به یاد رفتنشون می افتم انگار یه لحظه یه آهن داغو به قلبم فرو می کنن. مغزم تیر می کشه، هر چقدرم که به خودم میگم: بابا... آدما برای پیشرفتشون هر سختی ای رو باید تحمل کنن. عواطف خانوادگی این وسط نقشی ندارن..

اما باز دلم طاقت نمیاره.

مثل دختر بچه ای شدم که یه باره می خوان چهار تا از خوشگل ترین عروسکاشو ازش بگیرن.

من شما رو می پرستم کوچولوهای نازم..،

الهی خاله قربونتون بره..........

 


اگه یه روز چشماتو باز کنی و ببینی:

 هیچ کدوم از دوستانت به اندازه ی یه جو از اون همدلیی رو که تو در سخت ترین شرایطشون باهاشون کردی تو روزای سخت زندگیت باهات نمی کنن..

چه حالی میشی؟

وقتی ببینی هیچ کس به اون اندازه که تو براش دل سوزوندی واست دل نمی سوزونه...

البته غصه دارتون نکنم... من حالم خوبه!

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 21:50 توسط مریم |