تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



خاتمی و نرگس دخترش

اگه پدرم هر کسی  به غیر از بابای خردمندم بود الان می گفتم خوش به حال دخترش.

انگار بعضی وقتها جاش یه کمی خالیه.

سیاست چه بازیها که با آدم نمی کنه، نه؟..


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385 و ساعت 17:7 توسط مریم |


نیرو
 

چشم هایم بسته اند

اینجا تاریک نیست

یک نیرو هم اینجاست

اندازه اش را نمی دانم از چند تا چند نیوتن متغیر است ولی..

راستایش ابتدا به سمت کاسه ی سر من است

کاری می کند که موهایم را حس نکنم

آهسته جمجمه ام را از مغزم جدا می کند

و بیرحمانه انگشت هایش را به سلولهای نرم مغزم فشار می دهد.

در اوج درد حتی فریاد هم نمی کشم!

نیرو با دست راستش مغز نرم و بی حفاظ مرا به زمین می کوبد

بعد ماموریتش تمام می شود..

آهسته جمجمه ام را به سرم بر می گرداند و می رود.

من فقط شکر می کنم که جمجمه ی خوبم به من بازگشته است

حیف که نمی شود جمجمه را بوسید!

(نمی دونم چرا اینو نوشتم)


۱ـ متن بالا رو اوایل مهر نوشته بودم.

۲ـ کاش بشه که بیوگرافی عمومی دخترهای خانواده های مذهبی این شهر رو بنویسم.

۳ـ بابا یک ماهه که رفته بندر عباس.. دلم براش تنگ شده.

۴ـ نه قرآن درست و حسابی.. نه دعای افتتاح.. نه خلوت با خودم.. نه تفکر.. نه هیچی...

وای بر من.........


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385 و ساعت 0:9 توسط مریم |


 

گلایه، از طرف من، از قم، به خدا...

سلام عزیزم، ببخشید که باز مزاحمتان شدم. زیاد پیش آمده وقت هایی که دیواری کوتاه تر از شما نیافتم و حالا نیز..

امشب عزیزم می خواهم از گل های این باغ برایت بنویسم. همانها که خودت کاشتی.. غنچه های معصومی که چند سال پیش اینجا روییدند. اول، با "آن گلهای دیگر" زیاد فرقی نداشتند اما کم کم فرق هایشان "زیاد" شد. باباهای خوبشان از هفت سالگی مکلفشان کردند که نماز بخوانند. روسری های عکس دارشان که در کودکی یا "نشانه ی بزرگ شدن" بود یا یک تنوع،.. در همان کودکی تبدیل به یک اجبار شد. نه ساله که شدند (شاید چون قمی بودند و در شهر قم چادر یک عرف اجباری است) چادر هم کنار روسری هایشان آمد. همه می دانند و شما نیز که اندام نحیف یک دختر نه ساله هیچ احمقی را به خود جذب نمی کند. این اجبار برای آن بود که از کودکی به حجاب عادت کنند که بعدها برای پوشیدنش "سرکش" نشوند!

خیلی از آن کوچولوها را می شناختم و می شناسم که "خودشان می خواهند" حجاب بپوشند و خیلی ها هم نمی خواهند.

وقتی برخورد این باباهای خوب را با دخترهای کوچکشان می دیدم همیشه به خودم می گفتم:    "علما هیچ گاه یک دختر بچه نبوده اند".

اما شما چطور عزیزم؟.. آیا شما هم هیچ گاه یک دختر بچه نبوده اید؟ قطعا بوده اید نه؟ هم دختر بچه بوده اید و هم خیلی چیزهای دیگر.

آن روز که من یک دختر بچه بودم شما "از رگ گردن" به من نزدیک تر بودید...

...


بقیشو اگه تونستم می نویسم و اگه قدرتشو پیدا نکردم.....


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 21:22 توسط مریم |


الو.. سلام علیکم و رحمة الله
 

یک وبلاگ نویس پر حرف با یک کله ی پر از حرف وقتی کامپیوترش خراب می شود اینطوری خودش و بقیه را بیچاره می کند. بابا به خدا ما زنده ایم....

ترس از هک شدن مجدد اجازه ی کافی نت رفتن بهم نمی ده. سایت دانشگاه هم که میری یا همه ی سیستم ها مشغولن و یا اینترنت "واحد خواهران" وصل نیست. فیبرهای نوری دچار مشکل شدن. خواهران هم کجای دنیا بسیار محترم بودن که حالا تو دانشگاه حاج آقاها به کارشون سریع رسیدگی بشه.. مسئول سایت دانشگاه بهم میگه: "حاج آقا (رییس دانشگاه) اصلا به اینترنت در پیشرفت امر آموزش اعتقاد ندارن! " ما رو باش که دلمون خوشه داریم می ریم دانشگاه.

سر رایانه ی سحر که میای سرعتش اشکتو در میاره. رایانه ی آجی بذرافشانم مراحل اسباب کشی رو طی می کنه. بعد از 500 سالم که یه سیستم گیر میاری جناب بلاگفا باهات راه نمیاد. از اونطرف نفرین مامانی بدجوری گرفته.. کامپیوتره درست نمی شه لامصب. سه هفته صبر کردم تا مادر بوردم رفته تهران و برگشته، نیم ساعت کار کرده و دوباره همون مشکل قبلی. بچم دوباره باید بره پایتخت دوا درمون بشه و برگرده. امروز جناب مهندس چنان وحشیانه اجزای سیستمو به هم پیچ و مهره می کردن که فکر کردم آقا جنگی دعوایی چیزی باهام داره خودم خبر ندارم. ازش پرسیدم "آقا به شما مدیون نباشم..؟"

خلاصه اینکه فعلا کامپیوتر بی کامپیوتر! این مدت خیلی حرف برای گفتن داشتم، انقدر زیاد که تعداد موضوعاتش هم یادم نمیاد. از روی خودم خجالت می کشم که بعد از اینهمه وقت با این چرندیات به روز می کنم.. از دانشگاه گفتم بذارید چهار کلوم بیشتر بگم. دانشگاه ما از آن جاهاست که توسط حاج آقاها اداره می شود و سیستمش کلا حاج آقایی و نظامش نظام خواهر و برادری ( از نوع ساختمان جدا و کلاس جدا) و همه چیز جداست! خدا نیاره اون روز رو که با یه استاد کار داشته باشی و گذارت بیفته به "واحد برادران"! امروز کار ما لنگ مدیر گروه موند و مجبور شدیم خلاف شرع کنیم و استغفرالله.. کالبدمون از دو متری چند برادر عبور کنه که داداش....... من.................................. کارم لنگه... قبل از ورود به ساختمون نگهبان جدید رو نشناختم و از کنارشون رد شدم و ایشون با لحن بسیار مودبانه و مناسب شان دانشجو سرم داد زدند که کجا خانم؟؟؟؟؟

تو دلم گفتم: ببخشید آقا به خدا قبل از ورود کلی توسل کردم که مبادا برق نگاه این موجودات پست در معرض گناه از خود بی خودم کنه. کارم راه بیفته.. قول میدم دیگه از این غلطا نکنم.

به زبون گفتم: با مدیر گروه کار دارم.

بعد از تماس گرفتن با استاد و خاطر نشان کردن این مطلب که ایشون میان دفتر شما ( نه جای دیگه) بنده رو به طبقه ی بالا راهنمایی کردن و برگشتن. کارمون طوری بود که باید بین دفتر مدیر گروه و رییس دانشکده برای امضا گرفتن مثل دیاپازون نوسان می کردیم. یادم نمیاد که چند بار این نگهبان عزیز به طبقه ی بالا اومدن و بعد از دیدن ما (که شکرا لله مشغول خلاف شرع کردن نبودیم) خیالشون راحت شد و برگشتن. دفعه ی آخر دیگه دلم می خواست بخوابونم تو گوشش... منتظر دفعه ی بعدی شدم که هر چی از دهنم در اومد بهش بگم که دیگه روش نشد کامل آفتابی بشه و فقط شلوارشو دیدم! از خودم شرمنده شدم که چه کار کردم که مثل خوکی که فصل جفت گیریش رسیده باهام رفتار می کنن نه مثل دختر پاکی که مورد اعتماد بابای حاج آقاش _ البته از یه نوع متفاوتش _ بوده.

از دوستان هم دانشگاهی عزیز که این وبلاگ رو می خونن معذرت می خوام که این عبارت غلط رو در موردشون به کار بردم اما باور کنید که برخورد ها هیچ عبارتی بهتر و بدون اغراق تر از این رو به ذهن من نرسوندن.

سلامت باشید..................

قربون آقا....!

شب قدر بابایی التماس دعا..

خداحافظ.


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 22:11 توسط مریم |