تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



نرگس
 

به لطف وبگردیهای دختردایی صفحه ای رو در هیستوری کامپیوترم دیدم از سایت انتخاب که نقدی داشت از سریال نرگس. بعضی از کامنت هایی که در ادامه ی این نقد توسط خواننده ها نوشته شده بود هم جالب بود. مثلا یه نفر گفته بود: " من بعد از قسمت دهم تا اين تاريخ (15/6/85) از سريال نرگس 211 سوتي آشكار (فاجعه ( خارج كردم!"

یه تعداد از کامنت ها رو گزینش کردم و *اینجا و در ادامه ی مطلب* نوشتم. بخونید، جالبه: (کنار همه ی این کامنت ها نظر خودم رو هم اضافه می کنم که بازی بازیگرهاش به نظرم حرف نداشت.. مخصوصا خانم نوری و حسن پورشیرازی!)

*تا وقتی سیاست پرداختها در صدا و سیما بر اساس زمان و نه کیفیت باشد وضع از این بهتر نمی شود.

 

*بد بودن مختص اين سريال خاص نيست، همه‌شان همين‌گونه هستند: كشدار، آبكي، غيرمنطقي و از همه مهم‌تر توهين‌كننده به شعور بيننده. البته از جامعه‌اي كه ميانگين مطالعه‌اش در روز حدود يك دقيقه و ميانگين تلويزيون ديدنش حدود 6 ساعت است، بيشتر از اين انتظاري نيست.

 

*اينجا جامعه ی بيسوادها و انسانهای کوتوله است. سوال اينجاست کارگردانهای روشنفکر و هنرمند ايران چرا در انزوا ماندند و کسی نگفت چرا .

 

*یادم نمی رود آن قسمتی که در آن با نرگس خدا حافظی می کردند، قریب به سی دقیقه از وقت مردم را گرفتند. از شما می پرسم مگر نرگس که بود؟ آیا او یک قهرمان ملی بود؟ آیا او... این در حالی است که بسیاری از جانبازان شیمیایی هر چند وقت یکبار از بین ما می روند و حتی اسم آنها را از صدا وسیما نمی شنویم چه رسد به ساختن برنامه برای آنها.
از شما می پرسم،آیا ما مسئول نیستیم؟

 

*نه تنها در سریال نرگس، که در کلیه برنامه های تولید شده در صدا و سیمای کشور، اهانت بارز و مستقیم به انسانی ترین مولفه مخاطبین، یعنی شعور آنها، مشهود و غیر قابل انکار است.

 

*چگونه است كه دركليه فيلم ها وسريال ها كارمندان داراي آپارتمان هاي بسيار شيك شاهانه ی بسيار بزرگ با چندين اطاق خواب، پذيرايي وسيع، مبلمان استيل، لوازم منزل بسيار مدرن و شيك، سفره هاي رنگين و...ميباشند. آيا با واقعيت هاي جامعه ما همخواني دارد؟

 


ادامه مطلب...

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 18:2 توسط مریم |


سانسور
 

وقتی تو یه محیط خاص بزرگ میشی..

همه چیز رو با استدلال به تو یاد میدن و تو اونها رو با چاشنی منطق می پذیری...

اگه یه روزی بخوای از محیطی که توش هستی انتقاد کنی. اونوقت هر کسی نمی تونه جوابتو بده.. انقدر تبحر پیدا کردی که راحت روی افراد خارج از این محیط تاثیر می گذاری و حتی روی اونهایی که همینجا هستن..

برای همین دارم سعیمو می کنم که بیجا ننویسم و دیگران رو نسبت به اینجا بدبین نکنم. دلم از این شهر خیلی پره اما..

شخصیت خیلی از مخاطبانم رو می شناسم و این قدرت رو در خودم می بینم که ...

من دچار فاجعه ای به نام سانسور هستم!

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 15:3 توسط مریم |


اولین قام قام...
 

دو روز پیش برای اولین بار پشت فرمون نشستم  خیلیم سخت نبود.

 همه توی اون آموزشگاه به این جمله که: خانم ها نمی تونن به اندازه ی آقایون خوب رانندگی کنن ( و یاد بدن) ایمان پیدا کرده بودن. مدیر آموزشگاه (توجه کنید مدیر..!) به من گفت: "بهت قول میدم" که اگه با خانم های ما کار کنی به اون اندازه یاد نمی گیری که با آقایون!

آقای پدر عزیزم دوست نداشت که من با آقایون تمرین کنم. وقتی ازش پرسیدم که "آیا این کار اشکال داره؟" پنج شش تا کتاب از قفسه ها بیرون آورد و شروع کرد به خوندن مطالب مربوط به این موضوع، از کتابهای خطی گرفته.. تا کتابهای تازه چاپ. بعد گفت: "هر چی آقای بهجت بگه." زنگ زدم دفتر مرجع عزیز.. با قرار دادن چند شرط اسم اشکال رو از روش برداشتن!

***

همون دقیقه های اول آقای فرهادی گفت خانم ها زیاد با کلاچ (کلاژ) مشکل دارن، و وقتی یادش افتاد که منم یه خانمم اضافه کرد که: البته بعضی از آقایون ناوارد هم اینطورین!

اما من اون روز اصلا با کلاچ مشکل پیدا نکردم  در عوض دو سه بار پارک سی سانتم افتضاح شد. می خواستم روی جدول پارک کنم!  آقای فرهادی منو دعوا کرد...

آقای فرهادی استاد خوبیه.. کفشش رو در میاره و یه پاشو می اندازه رو اون پاش! شاید جمعا دو بار در دو ساعت تمرین از کلاچ یا ترمز سمت خودش استفاده می کنه ( و اینطوری من یاد می گیرم). پر حوصلست اما به حرفش که گوش ندی سرت داد می زنه!

همه ی حرکات به سمت جلوی ماشین رو با توجه به فاصله ی خط کاپوت و خیابون تنظیم می کنه و عقبی ها رو با توجه به اون ستاره قرمزه که به شیشه ی پشت زده! امروز بهش گفتم من این ستاره هرو برای امتحانم می کنم می چسبونم به شیشه ی ماشین آقای زهرابی!

وقتی برگشتیم خونه داداش توی کوچمون توقف کرد و بهم گفت بشین پشت فرمون.. گفتم نه! اما گفت بشین حرف نزن... بعد کنارم نشست و لحنش عوض شد! مثلا داشت ادای آقای فرهادی رو در میاورد: "ببین همیشه باید نقطه ی شروع کلاچ رو بشناسی.. ۶ـ۵ متر بعد از شروع حرکت کلاچو رها می کنی." بعد لحنش جدی شد و زیراب آقای فرهادی رو زد: "نه خیر اصلا هم لازم نیست ۵ متر بگذره. گازو که گرفتی رهاش کن. الان خودت برو می بینی."

بعد هم کارهایی رو کردم که آقای فرهادی بهم یاد نداده بود! در خونه که رسیدیم داداش خندید و گفت: خوبه.. ردی!  وقتی داشت می رفت باز شیطنتش گل کرد و گفت: " به مامان میگم که هنوز هیچی نشده تو تا خونه رانندگی کردی!

***

دیشب داداش تصادف کرد...... خودش مقصر بود. سپر ماشین داغون شد.. بابا می خواد ماشینو بفروشه...

و احتمالا آرزوی قام قام کردن به دل من خواهد ماند!

نمی دونم چرا اما دوست داشتم این خاطررو بنویسم تا اینجا هم یادگار بمونه.

بعد از اینکه راهنمای بالا رو زدید، دور بزنید و برید گوشه ی سمت راست صفحه.. و بعد پنجره رو ببندید! 

فعلا...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 15:57 توسط مریم |


این حال من بی توست...

 

خندم می گیره وقتی نمی تونم حال خودمو بنویسم. دلم شب ها، قبل از خواب برای نوشتن پر می زنه.. اما موقع نوشتن که می شه سخت حرفام به زبون میان. توان توصیف خودم رو هم ندارم. به این فکر می کنم که وقتی خودم انقدر پیچیده ام که از توصیف خودم عاجزم چطور در مورد دیگران انقدر راحت قضاوت می کنم. نکنه اونها هم پیچیده ان نه؟

اونها هم مثل من هزار روی خوب دارن و هزار روی بد..

***

گفت که سر مست نه ای، رو که از این دست نه ای

                                             رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که "تو کشته نه ای، در طرب آغشته نه ای"

                                            پیش رخ زنده کنش، کشته و افکنده شدم

گفت که "تو شمع شدی، قبله ی این جمع شدی"

                                             جمع نی ام، شمع نی ام، دود پراکنده شدم

گفت که "با بال و پری، من پر و بالت ندهم"

                                         در هوس بال وپرش بی پر و پرکنده شدم

تابش جان یافت دلم، واشد و بشکافت دلم

                                            اطلس نو یافت دلم، دشمن این ژنده شدم

مولوی

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 20:59 توسط مریم |


دیدار با شکارچی
 

دیشب حال و هوای عجیبی داشتم...

دیشب! ساعت ۵ خوابیدم.

حاصل این شب زنده داری ملاقات با شکارچی در سپیده دم صبح بود.

ماهها بود شکارچی رو ندیده بودم.

سرمو روی بالش گذاشتم و نگاهم به آسمون افتاد که...

شکارچی به من سلام کرد.

بالای سر شکارچی خدا ایستاده بود.

فریاد خفه ای از شادی کشیدم تا دیگران بیدار نشوند.

و زیر لب گفتم سلام!

شکارچی که رفت.. چشمهای من هم بسته شد.

(:

 

دیدار با شکارچی

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 2:25 توسط مریم |