تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



حرف های امشب...؟
 

۱ــ میخوام اکثر اونایی که لینکشون کردم رو از وسط نصف کنم! وب رو به روز نمی کنن. حوصلمو سر بردین..

 

۲ ــ شاید کم کم از اینجا برم. برم یه خونه ی دیگه.

بچه های دانشگاه...

دختر همسایه!

دوستان عزیز..

اعضای خانواده..

فامیلها... دختر دایی... پسر دایی... دایی..!

غریبه ها...

آنهایی که علامه ی دهرند..

و حتی بیگانگان!

کسی هست که وبلاگ منو نخونه؟

فضای زیبایی برای من ایجاد شده. که در اون خیلی از عزیزانم من رو یاری می کنن، با من هم فکری می کنن... به درد دل هام گوش میدن.

امان از این دل... خاک بر سر این دل!

فضای صمیمی اینجا برای من زیباتر از فضای مکالمات حضوریمه. و انشاالله خواهد بود (البته اینجا نه!) شاید...

هستند کسانی که به دلایلی دوست ندارم متنهامو بخونن.. و بر عکسش هم هست.

اما اینجا شده صحن علنی مجلس! بدم نمیاد حداقل برای مدتی فضا رو بسته تر کنم. فضای دسترسی آدمها رو... به نوشته هام!

برای فهمیدن آدرس جدید ( که هنوز ایجاد نشده!) بهم میل بزنید.  آدرس میل هم باشه واسه بعد.

شایدم اینجا نوشتما... . (عقلمو از دست ندادم احیانا؟)

 

۳ ــ روح الله ریاضی کجاست؟؟؟

 

۴ ــ در ادامه ی پست سید راجع به عربها و خوشگذرانی هاشون اضافه می کنم:

بابا که از عربستان اومد برامون تعریف کرد که مرجع عربها ( حالا با هر لفظی که خطابش می کنن) کمک به مردم لبنان رو حرام اعلام کرده. بابا که خیلی آتیش گرفته بود، شما رو نمی دونم.

تف به این همه حماقت.

 

۵ ــ پیچک های پیچیده به نرده ی ایوون خونمون رو می پرستم! و آسمونی رو که شبها نگاهش می کنم و بعد می خوابم.  مثلث تابستانی ( آلفا های سه صورت فلکی صلیب، شلیاق و عقاب) رو مثل یک دوست خیلی عزیز دوست دارم! شب ها بهش شب بخیر میگم. نمی دونید شبا تو حیاط ما چه خبره.. من این شبها رو به هیچ چیز نمی دم. چند وقته که فرس اعظم هم با ماست... با من و.. مثلث تابستانه و.. رویاهایم.

تابستون قشنگ ترین فصل ساله. یادم نمیاد شبهای به این قشنگی رو قبلا دیده باشم.

 

 

۶ ــ شب بخیر....    

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 3:27 توسط مریم |


 

۱) تبریک...

حتی دو اسیرشون رو هم برنگردوندن. من واقعا لذت می برم. ( با لهجه ی بامشاد!)

۲) بالاخره نسیم وصل رو پیدا کردم. بهتر از هزار ترانه ی... هوای گریه یکی از محبوبترین هاست. و زیبا ترین ها.

۳) اگه وقت داشتم از وبلاگ نویسی و هدف هایی که نویسندگان وبلاگهای مختلف دارن می نوشتم. فکر کنم بحث مهمیه.. حداقل بین خودمون. بعضی وبلاگا آدمو به عرش می برن! و لحن یه سری دیگه انقدر خاله زنکیه که آدم به عق زدن میفته!! (گلاب به روتون) امروز واقعا برام پیش اومد. وبلاگهایی بوی نفاق می دن... بوی خیانت! انگار از جایی ماهرانه هدایت میشن. و وبلاگهای سرشار.......

۴) وقت ندارم. بالاخره مامان اومد. دنیای بدون مامان غیر قابل تحمله! حتی دو هفته، بدون مامان!

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 15:5 توسط مریم |


 

خیلی گشتم.

هیچ چیز که معلوم نیست چیه هیچ جا نیست.

خسته شدم

خیلی..


بعضی وقتا دلم میخواد وبلاگمو فیلتر کنم. البته این فقط مال بعضی وقتهاست. دلم میخواد هیچ کس بهم سر نزنه، تا شاید از اراجیفی که می نویسم در امان باشن.

و شایدم...


دیشب به آجی بذرافشان می گفتم: ما اسباب بازیهای خداییم..

ما رو درست کرده و داره باهامون بازی می کنه. آجی میگه: مثلا اومدیم اشرف مخلوقات باشیم ها... اما من کاری به این کارا ندارم. من می خوام پاک بشم و برم. برم اون بالا کنار خدا بشینم و بازی کردنش رو تماشا کنم. فکر کن.. کنار خدا باشی.. همبازی خدا باشی...!

می ترسم چوب حرفامو بخورم. بابا خدا.. به خودت قسم من منظور بدی ندارم، فقط یه کمی از این طنابی که منو بهش آویزون کردی خسته شدم. به خدا بدنم درد گرفته. دلم میخواد طنابو پاره کنی و من بیفتم زمین.. تق. اولش درد داره ولی بعد راحت میشم.

حالا که می نویسم می فهمم: *من از دوری تو خسته ام...* همه ی درد ها همینست. و درمانش تویی عزیز دلم.. اما تو نیستی. از طرف من صورت پدرجان محمدم را آنجا ببوس.. بگو غیبتش را کردم حلالم کند. به پدر جانم بگو آنجا به بابایم بگوید: دفعه ی بعد که می خواهد برود سر مزار پدر جان کمی پول بیشتر داشته باشد که مرا هم با خودش ببرد.

 

...

به پدر جانم بگو من خیلی دوستش دارم.

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 3:23 توسط مریم |


 

خسته ی سفری.. سردرد داره می کشدت.. به این فکر می کنی که توی لوس ته تغاری رو گذاشتن اینجا و خودشون رفتن..

۷ نفر جاشون در بین اعضای خانواده خالیه. ۷ عدد خیلی بزرگیه. دلت رو به همین تعداد کم باقیمانده خوش می کنی و به خودت میگی: ننر...

کانکت میشی و تسلیم عشق اتمار لیبرت.. یاد غم و غصه هات میفتی.

به خاطر میاری که حتی محترم ترین آدمها یواشکی دلت رو می شکنن. اما سند شکست رو به نام دلت نمی کنن، واسه ی همین نمی تونی به روشون بیاری.

دلت برای همه ی دوست های عزیزی که از اول عمر داشتی تنگ میشه.

و برای اونهایی که تا حالا نداشتی..!

یاد همه ی کارهایی که نکردی می افتی..

یاد مامان که تنهایی رفت خونه ی خدا.. تنهایی یعنی بدون تو! حتی اگه شوهرش و خانواده ی دخترش همراهش باشن! شاید خدا تو رو به خونش راه نداد.؟!

یاد داداش که پیش خواهر کوچولوش نموند.

یاد شهری که اول از دستش خسته شدی بعد دلتنگش شدی، دلتنگ این دیار مزخرف و مردم عرف پرست خاله زنکش..

و یاد سفر خوب: وقتی با سشوار و بابلیس به جون موهای رضا افتادی و جیغشو در آوردی. یاد دیدار دختر دایی ها...

یه دستت روی موس و دست دیگه کنار کی برد.. چشماتو می بندی، و...

صدای همایون شجریان تو گوشت می پیچه. زمزمه می کنی...

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من...

  ز من هر آنکه او دور

     چو دل به سینه نزدیک

      به من هر آنکه نزدیک..

ازو جدا جدا من...

 

گور بابای دنیا

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 18:18 توسط مریم |


 

احتمالا مثل بادوم...

البته مدتی نبودم... و شاید نخواهم بود. (برای مدت کوتاهی)

تابستون خوش بگذره...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 20:20 توسط مریم |