تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



65/4/22
 

ــ وقتی ۲۰ ساله میشی دیگه نمی تونی دلتو خوش کنی که هنوز بزرگ نشدی. به زورم که شده باید بزرگ بشی!

ــ جوانی رو دوست دارم ولی بزرگ شدن رو نه.

ــ خداحافظ روزهای شاد ۱۹ سالگی من... 

ــ سال خوبی بود، من خیلی عوض شدم. 

فردا روز آخره. آخرین روز قبل از بزرگ شدن. فردا بیست میشم!

تولدم مبارک....

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 14:52 توسط مریم |


جوانی
 

جوان نمی تواند یک شخصیت ثابت داشته باشد، اسممان را گذاشته اند جوان که تغییر کنیم.. و تغییر ما در قالب پیشرفت باشد نه برعکس. اینکه می گویند "بهش چیزی نگو، این همینطوری است" در مورد مامان و باباهاست..

ما ثابت نیستیم. یک روز خوبیم، یک روز بد. یک روز خوشبخت ترین جوان دنیاییم و یک روز ... . ثباتمان در اینست که همیشه معلقیم. آویزانیم... آویزان به ریسمانهایی که بزرگتر ها برایمان بافته اند.

اکثرمان هدف خاصی برای زندگی کردن نداریم.. زندگی می کنیم تا ببینیم چه می شود. دکترا گرفتن هدف بزرگی است.. اما هدف اصلی زندگی نمی تواند باشد.

خوشبختی را آرزو می کنیم، اما کار زیادی نمی توان برای رسیدن به خوشبختی انجام داد. انگار همه ی راه ها از قبل تعیین شده اند.

ماها خیلی با هم فرق داریم.. اما چند حس هر چند وقت یکبار به سراغ همه مان می آید: همه ی ما یک روز احساس می کنیم به خدا خیلی نزدیکیم... یک روز دلمان می خواهد سرکشی کنیم و دنیا را به هم بریزیم.. یک روز از زندگی خسته می شویم و فردایش چیزی پیش می آید که باعث می شود کر کر بخندیم و یادمان برود که روز قبلش از زندگی سیر بوده ایم. در کل من حس می کنم *شرایط مختلف* به دلخواه خود ما را به *گونه های مختلف* خر می کنند!

هر کداممان در زندگی به یک چیز خیلی علاقه داریم و از یک چیز متنفریم. ته دلمان همه همدیگر را دوست داریم. در یک جمع که در مقابل کمی بزرگترها قرار می گیریم خودمان را به آنها ترجیح می دهیم و خودمان را بیشتر دوست داریم چون دردهایمان مشترک اند و فقط خودمان خودمان را می فهمیم. از با هم بودن لذت می بریم اما هیچگاه به اوج نمی رسیم... برای همین خسته می شویم. دنیا ما را مسخر خود ساخته تا پیش برویم... تا کجا؟ من نمی دانم!

اینهمه پرحرفی کردم اما آخرش خودم هم نفهمیدم بالاخره ما چه کاره ایم..؟ چه باید بکنیم..؟ لطفا یک نفر جوان بودن و جوانی کردن را به ما (به من) یاد دهد!

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 16:37 توسط مریم |


سلام علیکم

 

خیلی ببخشید عزیزم اما شما گاهی اوقات اعصاب مرا به هم می ریزید. من معمولا خیلی دوستتان دارم. اما... بعضی وقتها دوست دارم شما را ببینم، دوست دارم در آغوش بگیرمتان. اما شما نیستید.

بعضی وقتها انقدر از دستتان عصبانی می شوم که دلم می خواهد بزنمتان. گاهی عصبانی می شوم که چرا مرا به دنیا آوردید. اگر قبلش به من می گفتید که در دنیا چه خبر است.. اگر با من مشورت می کردید صد سال سفید و سیاه پایمرا در دنیا نمی گذاشتم. اما شما مرا به زندگی کردن وادار کردید. نه تنها قبل از به دنیا آمدنم با من حرف نزدید بلکه بعدش هم به من محل نگذاشتید. فقط با *آن آدمهای خوب* حرف زدید، به آنها گفتید که به من بگویند که شما مرا نیز دوست دارید. من هم بعضی وقتها حرفشانرا باور می کنم. باور می کنم که شما مرا دوست دارید. اما آخر شما حرفهای بد را هم به آنها می گویید. به آنها می گویید که به من بگویند که اگر دختر خوبی نباشم مرا عذاب خواهید کرد. هزار و یک راه پیش پایم می گذارید که دختر خوبی نباشم.. بعد مرا می ترسانید. من هر چقدر هم که خودم را بکشم آخرش یکی از آن کارهایی را که گفتید نکن می کنم. همه ی آدمهای خوب... به جز آنها که شما قبولشان دارید بالاخره یک روز گناه می کنند.. آنوقت شما کار مرا با آن آدمهای خوب می سنجید و بخواهم یا نخواهم به جرم اینکه مثل آنها نیستم مرا عذاب خواهید کرد.

همه ی زیباییها و خوشی های این دنیا و آن دنیا به یک لحظه آتش شما نمی ارزند ( البته هم اکنون بابا مرا در پذیرفتن این جمله دچار تردید می کند) . من می دانم که شما خیلی خوبید و هر چه می گویید خیلی خوب است. اما من بعضی وقتها حس می کنم که در کنار شما نمی توانم نفس بکشم. نبوت را ختم کرده اید. دیگر دینی نخواهد آمد. اما من در این دین کمالی نمی بینم. دین شما، دین اشک و آه و ریاضت کشیدن است. دین همواره خود را کنترل کردن است... دین شما خیلی چیزهایش قشنگ است اما اینکه من بیشتر وقتها دلم برای آزادی لک می زند باعث می شود من فکر کنم کامل نیست.

بعضی از احکام شما انقدر وحشتناکند که مروجان دینتان هم رویشان نمی شود آنها را بازگو کنند و من از آنها خبر دارم. مثلا یکی اینست که شما زنها را در خانه می پسندید. اگر زیبا باشند باید دستها و صورتشان را هم بپوشانند. اینکه دینداران امروزی همه شعار می دهند که زن مسلمان اجتماعی است یک دروغ است. قدیمی ترین و معتبر ترین کتبی که در آنها حرفهای شما را نوشته اند چیزی جز این می گویند. زندگی مادرم زهرا را می بینم دیگر...  شما حضور زن را در هیچ محیطی در کنار مردها نمی پسندید. مگر آنکه مجبور باشند. شوهرشان را از دست داده باشند و بخواهند از گرسنگی نمیرند یا... شما مرا به حبس شدن محکوم کرده اید. من دوچرخه سواری را دوست داشتم اما برای رضایت شما باید محیط را از مردها پاک کنند. هزار و یک تدبیر و خرج به خاطر اینکه من موجودی ظریف هستم. ظرافت من مال خودتان. من مرد بودن را ترجیح می دهم. سالهاست که به این فکر می کنم که ترجیح می دهم قیافه ام به مزخرفی قیافه ی مردها باشد و دیگر چیزهایم نیز... هر چند آنها هم هیچ ندارند...

من شما را خیلی دوست دارم. همیشه هم به حرفهایتان گوش می کنم (سعی می کنم). کاری هم ندارم درست می گویید یا نه. اینها را هم گفتم که نگویید نگفتی! من را ببخشید...

خداحافظ      

         


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385 و ساعت 14:43 توسط مریم |


 

آدمهای حساس و شکننده ای که ادعا می کنند پوست کلفتند، وقتی می شکنند... پوستشان واقعا کلفت می شود! بعد اگر مغرور باشند قدرت شکستن پیدا می کنند، می شکنند... دلهای دیگر را.

بعضی ها راحت دل می شکنند اما زود هم پشیمان می شوند، بعد ها که بزرگ می شوند می فهمند که نباید به این راحتی دلی را شکست، فکر کنم آنها دوست داشتنی ترند.

بعضی ها آنقدر مغرورند که دلشان از شکستن سیر نمی شود! عذر خواهی در مرامشان نیست. مگر آنکه سیاست ایجاب کند.

بعضی ها نمی خواهند دلی را بشکنند اما نمی دانند چرا هی می شکنند و بعد خودشان هم از این شکست می شکنند...

بعضی ها آنقدر بزرگند که نمی شکنند...

من این وسط مانده ام در بین همه ی این آدمها...  نمونه هایی از خلایقی که در اطرافمند.

بدون هیچ ادعا... من هم می شکنم. وقتی دل آدم از بعضی ها می شکند: آنکه دلش شکسته رنج می کشد و چند روز... چند ماه یا چند سال بعد زمان تاوان پس دادن آنکه دلی را شکسته فرا می رسد و دل او هم می شکند. دلها می شکنند... تا روزیکه دنیا تمام شود.

دنیا که تمام شد، همه ی آنهایی که دلی را شکستند مورد سرزنش قرار می گیرند و همه ی آنهایی که دلشان شکست مورد لطف.

نظام عادلانه ایست...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 23:34 توسط مریم |


(:
 

میرداماد شنیدستم من

که چو بگزید بن خاک وطن

بر سرش آمد و از وی پرسید

ملک قبر که "من ربک من؟"

میر بگشاد دو چشم بینا

آمد از روی فضیلت به سخن:

اسطقسی است ـ بدو داد جواب ـ

اسطقسات دگر زو متقن.

حیرت افزودش از این حرف، ملک

برد این واقعه پیش ذوالمن

که: "زبان دگر این بنده ی تو

می دهد پاسخ ما در مدفن"

آفریننده بخندید و بگفت:

"تو به این بنده ی من حرف نزن

او در آن عالم هم زنده که بود

حرف ها زد که نفهمیدم من"!

                                                           نیما یوشیج، لاهیجان، ۱۶ اردیبهشت ۱۳۰۹

 

(بیت آخر حسابی پدرم رو عصبانی کرد!)


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 0:14 توسط مریم |


 

حضور محترم جناب گرگ

علی رغم عدم تمایل شما برای اظهارنظر از طرف اینجانب و بدون در نظر گرفتن اینکه چه کسی آن متون زیبا را  در پست شماره ی شصت و هفت وبلاگ شما نگاشته است اشکالات بسیار کوچکی را به متن شما وارد می کنم، چنانچه برایتان این امر غیر معقول باشد، صرفا از این حیث که این دو وبلاگ ــ یعنی وبلاگ سرشار از نانوشته های من و وب زیبا و پر از حرف شما ــ خوانندگان مشترکی نیز دارند ذکر این عبارات برایم امری خوشایند و منطقی خواهد بود.

۱- خانه ی ما از پای بست ویران نیست. البته بستگی به این دارد که پای بست آنرا در کجای تاریخ جستجو کنید. مشکل خانه ما اینست که *این آخرها* به دست خودمان پای بستش را ویران کرده ایم. اگر همین آخرها را می گویی... بله، از پای بست ویران است. یک مطلب دیگر اینکه کاش خانه های دیگر را هم توصیف می کردید و کاش به ما  می گفتید که امروز در دنیا کدام خانه ویران نیست؟ یا اصلا خانه ای که ویران نیست چه شکلی است!؟

اگر تمام جمله های این پست شما هم درست و منطقی باشندکنار هم که بگذاریمشان میشوند همان که فروید می گوید! شما اینکه " ما تعریف درستی راجع به سکسوالیته نداریم" را هم ارز با " ما زندگی کردن بلد نیستیم" می دانید. من چون شما منشا تمام مشکلات اجتماعی را سرخوردگی جنسی نمی دانم.

* دوست داشتم در مقابل تک تک جملاتتان یک پرچانگی می کردم. یا می گفتم: "قبول است" یا مثل همیشه انتقادهایم را نثارتان می کردم و شما نیز مثل همیشه بدبینانه حرفهایم را به حساب پیرو شرع بودن و قمی بودن و... می گذاشتید. شاید حق با شما باشد، از دید من در این محیطی که من در آنم انقدر ها هم "گندی بالا نیامده" و اگر هم آمده من علتش را ویرانی همان پای بست می دانم که شاید همان "فشارهای فرهنگی احمقانه مان" باشد که شما می گویید.*

۲ـ همه می دانند... من می دانم و شما نیز می دانید که وضعیت پسرهایمان خیلی بهتر از دخترهاست. بزرگ ترین سخت گیری ها در همین خانواده های قمی است که من خیلی بیشتر از شما می بینمشان. خانواده های لارج! را بی خیال می شوم چون شاید از سیستم آنها هیچ نمی دانم!! اما در یک خانواده ی ( به ذکر امروزی) مذهبی اگر دخترشان "گند بالا بیاورد" ، لکه ی ننگ همیشگی خانواده، موجب اشک و آه و نفرین همیشگی پدر و مادر و ........... (یک جای خالی بزرگ) خواهد بود اما اگر پسرشان چنین کند آخرش اشک های مادر است، بعد پنهان کاری از جانب خانواده و آشنایان و بعد هم: ازدواج کند درست می شود!

اشاره ای به مشکلات بعد از ازدواج داشتید. از دید من این مشکلات برای مردها به آسانی قابل حل اند. دین ما راه حلی پیش پای مردها گذاشته: ازدواج مجدد، موقت باشد یا دائم. غیر مذهبی ها هم به همین صورت... حال شرعی باشد یا نه! به نظر من ایندو فرقی ندارند. *هر چه بخواهی فراهم است*! خانم ها را نمی گویم چون همینطوری هم حالم دارد به هم می خورد!

دو کلام حرف بود شاید در کنار پست شماره ی شصت و هفت و نه در مخالفت با آن. دو نکته ی دیگر:

۱) عبارت یک "فرزند شهید" را با "ملت شهید پرور" یکی ندانید!!

۲) برای امثال این گفته که: "علت درصد بالایی از طلاقها ... است ("اگر آمار بگیرند متوجه خواهیم شد"!) و یا اینکه "سالهاست شیرازه ی جامعه ی ما از هم پاشیده و کک کسی هم نمی گزد" باید دلیل آورد...!

در پایان این نوشته ی در سطح علم و فهم خودم از شما برادر بزرگترم به خاطر همه ی تلخی ها و دلخوریهایی که در کامنتهایم و ... برایتان به وجود آوردم ( با تاکید بر این مطلب که حرفهایم را پس نمی گیرم) حلالیت می طلبم و مثل همیشه آرزوی توفیق دارم برایتان در نیل به سوی *حق*.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 0:5 توسط مریم |


خواهرزاده هایم از پیشم می روند

 

یک نی نی از این خانه می رود

دو نی نی از این شهر...

                                                     و دو نی نی از ایران

من می مانم و خاطره ی نی نی ها

این رسم دنیاست. نی نی ها بزرگ می شوند و فراموش می کنند: آن روزها که نی نی بودند... بارها در آغوش *یک نفر* به خواب رفته اند. یک نفر که نی نی ها را از جانش بیشتر دوست داشت.

*

(خواهرم میگه: تو از زندگی هیچی نمی دونی) شاید من هم یک نی نی ام. منتها یک نی نی که هیچ چیز را فراموش نمی کند.


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 16:49 توسط مریم |


 

آدم نمی دونه در مقابل بعضیا باید سکوت کنه...

یا هر چی از دهنش در میاد بگه.

یا منطقی باهاشون مذاکره کنه!

یا:

"..."

***

( می خواستم یه پست خالی بزنم چون حرفی برای گفتن ندارم )

عجالتا حالم از این وبلاگ بهم میخوره. و از بعضی وبلاگهای دیگه!

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385 و ساعت 0:23 توسط مریم |