تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



در ایام امتحانات
 

وقتی حسش نیست آدم نباید بنویسه. من موظف نیستم به زور بنویسم و دیگران رو وادار کنم که خزعبلاتم رو بخونن.

در این روزها که انگار وروجکم برای همیشه باهام خداحافظی کرده خیلی اتفاقها افتاده. از اینکه هیچ حرفی برای گفتن به دوستان وبلاگ نویسم ندارم شرمندم... دیگه نه قراره خودمو لوس کنم و بگم دیگه نمی نویسم چون از وبلاگم خسته شدم... نه قراره به زور پرش کنم. امتحانا بدجوری نفسمو گرفته. دیگه خودمم نمی فهمم کجام...

 

امتحان!

بشنوید از دوستانم: (جالبه)

بادوم مثل من گیر امتحاناست. سید محمدرضا واحدی بحث مفصل و داغی در وبلاگش راه انداخته با موضوع: "ازدواج موقت". لغتی که مثل لغت "ازدواج مجدد" حال منو به هم می زنه. انقدر که حتی جرات نکردم متن آقا سید رو بخونم، با اینکه در این باره شبهه و سوال زیاد دارم. آقا سید دوبار به من لطف کردن و برام کامنت گذاشتن. بی منطقی من رو ببخشید آقای واحدی.

به وبلاگ علی ابراهیم پور سر نزدم. روح الله ریاضی مثل همیشه وبلاگش رو با یک مطلب زیبا "در باب جام جهانی" به روز کرده. ایشون قلم تحسین برانگیزی دارن. سید حسین یه پست خیلی زیبا داشته. نامه امام خمینی به همسرش. حتما بخونید.

نتایج مسابقه وبلاگ سوگل اعلام شده. بازار اشتباه و هیجان و خالی بندی و... اونجا خیلی داغ بود این روزا... این سوگل بلا نخورده همرو گذاشته بود سر کار! ( من جمله بنده حقیرو! )

گرگ سفید دوباره با ارسال یک پست حضورشون رو در صحنه اعلام کردن. براشون آرزوی توفیق می کنم.

***

بهم لطف می کنید اگه برام دعا کنید.

دلم خیلی تنگ شده.

فعلا...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385 و ساعت 22:12 توسط مریم |


وروجک
 

دوستی دارم که اسمشو گذاشتم وروجک. قیافه ی وروجک من کاملا شبیه به چهره ی وروجک آقای نجاره.

دوم راهنمایی بودم که با وروجک آشنا شدم. یه سره منو تحریک می کرد. تکیه کلامش دو تا جمله بود:  ــ این چه وضعشه؟  و  ـــ صدات در بیاد...!  وروجک من واقعا وروجک بود. بعضی وقتا بهو غیبش میزد. و بعضی وقتا چنان سیریش می شد که وادارم میکرد با صدای بلند با یک انتقاد جانانه حال مدیر مدرسه رو موقع سخنرانیش بگیرم و هم مدرسه ای ها رو وادار کنم برام کف بزنن!

تو دوره دبیرستان وجود وروجک در کنارم بهم اعتماد به نفس می داد. احساس می کردم فقط باید اراده کنم تا بنویسم. بقیش با وروجک بود. خداییش خیلی کمکم می کرد.

کرمان که رفتم  وروجک تو قطار پیشم بود. این متنها رو چند ماه پیش تو قطار برگشت نوشتم:

* منظره نیمه تاریک بیرون، الان یعنی یک ساعت بعد از حرکت تبدیل به سیاهی محض شده. دو مرد از ایستگاه زرند به ما ملحق شدن. الانه که بابا برای حل جدول همشهری خودکارمو ازم بگیره. نه! از حلش گذشت. داره مطلبی رو می خونه با این عنوان: " آنفولانزای پرندگان در ایران تایید شد"

همیشه شادم از لذت های کوچک و موهومی که برای تجربه کردنشون هیچ چیز نباید پرداخت. یکی از اون لذتها چسبوندن صورتم به شیشه قطاره! و تماشای سیاهی، سیاهی محض و هاله ی نیمه روشن و مه آلود ممتدی که اون دورها دنبال من میاد و همیشه حس می کنم که صدام می زنه! چراغای آسمون خاموشن. احتمالا هوا ابره. وروجک با قدمهای پرشتاب توی ذهنم قدم می زنه! داره دعوام می کنه: هی بحثو عوض نکن. بنویس.. یادت میره ها...! با خودم کلنجار میرم که از وروجک مهلت بگیرم. دارم به وبلاگم فکر می کنم و به دوستانم و به اینکه خواهرم از چابهار چه سوغاتی برام میاره... و همینطور به برادرم.*

...

* نمی دونم چرا این مردمان بی نوا یه ربع تو این کوپه بند نمی شن! کم کم برای نماز مغرب نگه می داره. به وروجک گفتم حوصلشو ندارم. یه گوشه ی فکرم نشسته. از دستم ناراحته. برسم خونه از دلش درمیارم، حالا وقتش نیست! عجیب خرسندم... *

...

چند وقتیه که وروجک زیاد بهم سر نمیزنه. واسه همینه که چرند می نویسم!

کجایی وروجک من...؟؟؟

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385 و ساعت 23:53 توسط مریم |


 

چند هفته پیش...

پسر نوجوان همسایه که گواهینامه هم نداشت پشت فرمون ماشین باباییش نشست و با اعتماد به نفس کامل بدون اینکه پشت سرشو نگاه کنه دنده عقب اومد و زد یه طرف ماشین بابایی ما رو ویران کرد! فکر کنم قیمت ماشین یه یک میلیونی پایین اومد.

بابایی این پسر مثل بابایی ما ادعای دینداری می کرد...

بابایی اون: - بیمه ضامنه که هر خسارتی رو که من به ماشین شما وارد کردم بده، نگید که پسر من پشت فرمون بوده... تا بتونم پولتونو از پول بیمه بدم!

بابایی من: -همسایست... باید باهاش راه بیام. اما غیر قانونیه... و خلاف شرع!

حرف تو گوش آقای همسایه نمی رفت! رفتن بیمه. و بیمه خسارت ماشین رو دودستی تقدیم پدر کرد. اون پول چند هفته ای تو کمد بابا موند. عذاب وجدان به پدر ما نه اجازه خرج می داد و نه اجازه برگردوندن پول به آقای همسایه و گرفتن پولی در عوض اون از ایشون. بابا دلش نمی اومد ــ به قول دایی جون ــ کلاه شرعی سرش بذاره.

حرفهایی شنیدیم از ارسال یک نامه به بیمه از جانب پدرم! بعد شنیدیم که پدر پول بیمرو پس داد... بعد خرج ماشین رو از جیب مبارک خودش داد و آقای همسایه به روی مبارکش نیاورد که احتمالا جایی ضامنه! از پدر که پرسیدم نتیجه چی شد؟ فقط گفت: ـ بهش گفتم مدیونی... !!!

من هم فقط به پدرم افتخار کردم...


تو این دو سالی که دانشگاه میرم به وضوح محقق شدن این جملرو به چشم دیدم که:

"از هر دستی بدی از همون دست پس می گیری"

اتفاقاتی افتادن که که تعریف کردنشون خیلی جالب و وقت گیره. فقط اینو می دونم که حتی اگه آه هم پشت سر کسی نکشی یه روز جفایی که بهت کرده به خودش برمیگرده... و تو هم هر ظلمی بکنی پس می گیری... ــ خیلی زودتر از اونی که فکرشو بکنی ــ حتی اگه ظلم کوچکی باشه.

خدایا به من قدرت بده... کاری نکنم که با رنجوندن کسی باعث رنجش خودم بشم.

آمین.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 22:53 توسط مریم |