تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



nowadays
 

اول اولش برای فهیمه عزیزم... نه شعر نوشتن بلدم نه جمله با آب و تاب. ما هم تو غمت شریکیم عزیزم... صبرم که می دونی چقدر خوبه.. من نگم دیگه. خاک پدرجان بقای عمر تو باشه گل من...


چرا چند وقت یه بار آدم هیچ حرفی برای نوشتن تو وبش نداره؟ حالم از ریخت وبم به هم می خوره!


سفر به اصفهان از اون سفرهای خیلی خوب بود. به خاطر حضور دوستان خیلی خوش گذشت... مخصوصا با وجود مهرزاد و رها... به دوستانی که می تونم انقدر دوسشون داشته باشم افتخار می کنم.

آدما چقدر با هم فرق دارن... من با شنیدن صدای پرنده ها پرواز می کردم و رها می گفت: اه اینا چقدر وق وق می کنن... !


خانم رحمانی رو چند روز پیش دیدم. خیلی لاغرتر شده بود، اما هر چی بهش می گفتی قبول نمی کرد. مثل قبل ها دست دادنش جوندار بود. پس هنوز هم قدرت داشت.


کلی حرف سانسور شده اینجاست. بهتره دهنمو ببندم!

شب بخیر.


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:46 توسط مریم |


 

اگه بهم بگن یه صفت زشت رو بگو که ما از سیستم دنیا حذفش کنیم من میگم:

- خاله زنک بازی...

تو رو خدا بسه دیگه... حالم داره به هم میخوره. ملت جون مادرتون همه حرفهایی که من بهتون زدم رو نشنیده بگیرین. همشو... من دیگه رسما خفه... رسما لال! تو رو خدا یه کم یاد بگیرین که دهناتون بعضی وقتا باید بسته بمونه. بابا به خدا پشت خودنمایی هزار و یک حرفه...

*مخاطبم هر ایرانی محترمیه که اینها رو می خونه.*

خاطره چند ماه پیش به یاد من اومد و خیلی بیشتر از چند ماه پیش من رو آزار داد، فقط به خاطر این دارم اینا رو میگم. کفرم در اومد........ قشنگیش اینجاست که این صفت به من نسبت داده شد.  در حالیکه روحم از قصه خبر نداشت... مثل اینه که بهت تهمت بزنن نه؟...

من عاشق محافظه کارام.... چون به دنبال لغت خاله زنک ، لغتهای لش بازی و بعد آبرو ریزی میان...

پس لطفا بی ادبی منو ببخشید و سعی کنید همیشه دهناتونو ببندید. هیسسسسس.... سکوت خیلی خوبه...

شب بخیر

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:16 توسط مریم |


داروگ نیما
 

بعد از سالها که دوباره این شعر نیما رو خوندم روحم تازه شد...

حرفی نیست. اگر استعداد شعر گفتن ندارم.. استعداد پرواز کردن که دارم!

این شعر نیما هم به اندازه مهتابش قشنگه. کاش من همه حرفهاشو می فهمیدم.

من نامردم اگه یه روزی نرم سراغ رشته ادبیات!

 

داروگ

خشک آمد کشتگاه من

در جوار کشت همسایه

گر چه می گویند:« می گریند روی ساحل نزدیک

سوگواران در میان سوگواران»

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

 

بر بساطی که بساطی نیست

در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست

و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می ترکد

- چون دل یاران که در هجران یاران -

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:51 توسط مریم |


هر چه ایمیل از ابتدای عمرم داشتم هک شد!
کامپیوترم برام یه دوست کوچولو بود.

تا قبل از اینکه بدون خواسته خودم درایو ویندوزم فرمت بشه و همه لینک ها و عکس ها و داکیومنت هام نیست بشه.

و تا قبل از اون روزی که ببینم دیگه هیچ کدوم از آی دی هامو باز نمی کنه، و بعد بفهمم که هک شدم و یه آدم بی انصاف همه پسورد هامو عوض کرده...

و من همه میلها و خیلی چیزهای دیگرو از دست دادم.

دوستای خوبم که دیگه اسمتون تو لیستم نیست و تو ذهنم هم نیست...

ببخشید که بی خبر رفتم. دلم براتون تنگ میشه...

بیشتر از خاطرات سوختم دلم برای اون دلهایی می سوزه که با این کار آرام گرفتن. دلم برای فرهنگی لک می زنه که جاش تو دل جوونای ما خالیه.

عزیزترین نامه های من سوختند...

خداحافظ خاطرات من.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:32 توسط مریم |


قالب
 

می خوام قالب وبلاگمو عوض کنم.

آخه یه نفر می گفت مثل علف زاره...  حالا علف زار که خوبه... سحر میگه لجن..!!!! میگه جون مادرت قالبتو عوض کن!

با توجه به نوشته هام و... چه جور قالبی پیشنهاد می کنید؟

من الان دارم میرم خودمو بکشم. کاری ندارین؟

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:2 توسط مریم |


؟؟؟

 

امشب بابا ابرار خریده. از تیترهای صفحه اولشه:

در ادامه واکنش ها به صدور مجوز حضور بانوان در ورزشگاهها صورت گرفت:

ـ آیت الله نوری همدانی: شرکت بانوان در مراکز ورزشی آقایان مخالف موازین اسلامی است

ـ آیت الله فاضل لنکرانی: شرکت بانوان در مکانهای عمومی ورزشی که همراه با اختلاط است به هیچ وجه جایز نیست

ـ آیت الله مکارم شیرازی: رییس جمهور باید برای تصمیم گیری در مسائل مذهبی با مراجع مشورت کند

ـ آیت الله صافی گلپایگانی: حضور بانوان در مسابقات ورزشی مردان، خلاف شرع و تنازل ظاهر از مواضع اسلامی است.

ـ اعتراض شدید آیت الله مصباح یزدی به دستور رییس جمهوری

زیرش خوندم که آقای مصباح تذکری شفاهی رو توسط دو نفر به گوش رییس جمهوری رسانده اند و بعد فرموده اند: "من به وظیفه شرعی خود عمل کردم و هر کس هر طور که وظیفه شرعی خود می داند عمل کند."

همراه این تیترها به دو نقل قول اشاره می کنم:

۱ـ صحبت پدرم: "جوونی که بعد از مسابقه فوتبال اتوبوس آتیش می زنه به دختر مردمم رحم نمی کنه. چه جوریه که روز عید چند صد هزار نفر میرن نماز عید می خونن و بعد با دلهای پر از آرامش، بی سر و صدا برمی گردن خونه هاشون... اونوقت یه مسابقه فوتبال که می خواد در حضور صد هزار جوون برگزار بشه همه قبل و بعدش به این فکر می کنن که چه کار میشه کرد تا کمتر خسارت وارد بشه.

۲ـ صحبت زندایی (چند وقت پیش) : میگن وقتی امام زمان میاد همه فکر می کنن یه دین جدید آورده. اونایی که دین رو تغییر میدن همینان...

خب حالا من میگم. بسه دیگه هر چی تو این مسائل خودمو به نفهمی زدم. هی به خودم گفتم هر چی ندونی بهتره. هر چی به این چیزا فکر نکنی راحت تری...

شبهه هامو تو همه مسائل دینی تو دلم جمع کردم و مثل خیلی از جوونای همشهری خودم گفتم: "حتما حقه. پس سعی کن خفه شی" بعضی وقتا خودمو تسکین می دادم: " خب اگه حرفاشون (و محدودیت هایی که برات میذارن) به حق نباشه... وقتی خدا بالاخره یه روزی تو رو برد به بهشت اونجا برات جبران می کنه" یه جورایی این حرف مسخرست. نه؟

گاهی وقتا از باز کردن رساله مراجع می ترسم. می ترسم حکمی رو بهم یاد بده که محدودیت دیگه ای رو جلوی پام بذاره. "هر چی ندونی بهتره"

* دین ما برای همه زمانهای بعد از رسول خداست و احکام اولیه دین تغییر ناپذیرن*

* دین ما دین منطقه*

اگه این طوره باید بتونه جواب بده. من خیلی جاها با منطق و خیلی جاها به جبر فروع دین رو پذیرفتم. اما همه جوونا مثل من نیستن. اونا دلیل می خوان. علما باید بتونن منطقی جواب بدن. علما... باید جواب بدن. که چرا؟....

یاد روزهای نوجوونیم می افتم که آمار تک تک بازیها و گلهای فوتبالیست های داخلی و خارجی رو داشتم. اون موقع که به عنوان یه تفریح سالم فوتبال نگاه می کردم خیلی دلم می خواست... همیشه دلم می خواست هیجان دیدن زنده مسابقه رو تجربه کنم.

تکلیف دلهای پژمرده و خالی از هیجان ما چیه؟ علما باید جواب بدن...


چند روز پیش سوار اتوبوس شدم و اتوبوس داشت از روی پلی عبور می کرد که به گنبد حرم حضرت معصومه اشراف داشت. دوباره یادم افتاد که چند دقیقه قبلش از کنار حرم رد شدم و حتی به خاطر نیاوردم که حضرت معصومه ای هست که من بهش سلام بدم... یادم اومد که مدتهاست جمکران نرفتم. از اونروز تا حالا دارم به یه آرزو فکر می کنم. آرزوی رفتم از این شهر! البته به اجبار و نه به اختیار خودم (تا وقتی دلم تنگ شد خودمو سرزنش نکنم)

رفتن از این شهر و دور موندن از اون تا زمانی که دلم یه روز چنان هوای حرم حضرت معصومه و جمکرانو بکنه... چنان دلم تنگ بشه.. که وقتی میرم حرم به اندازه اون زائرایی که هر شب چهارشنبه می بینمشون دلم آروم بگیره و بهم خوش بگذره.

همیشه خدا رو شکر می کنم که تو جمع این خانواده منطقی بزرگ شدم. اما همه زندگی که تو خونه نیست...

از عرف این شهر که به آشناهای من اجازه میده که: اگه من رو در حالی که دارم از پسری (به فرض) یک کتاب رو به امانت می گیرم دید... یک فاحشه چشم سفید گریخته از دین خطابم کنه خسته شدم...

همین کارو می کنن ها... (تازه ده تا هم روش میذارن به همه شهر تحویل میدن و بعد کاری می کنن که حالت از همه چیز بهم بخوره)

ویژگی اصلی قمی ها که حرف در آوردن و خاله زنک بازیه رو قاطی بحث نمی کنم. من از اینهمه تقدس خسته شدم.

علما باید جواب بدن...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:47 توسط مریم |


 

همه اونهایی که یه روزی ممکنه از دست من ناراحت شده باشین...

 این گلها مال شماست!

یه عکس هیچ ارزشی نداره... اما اینکه *شما بدونید من همیشه دلم خواسته با تمام وجود همه محبتم رو نثارتون کنم و گهگاه شاید نتونستم اینو برسونم و بعضی وقتا هم شما برعکسشو گرفتید و سرزنشم کردید* برای من مهمه.

هر آشنایی که این پست رو می خونه حرفامو به خودش بگیره! من خوشحال میشم.


من اصولا از عکس نینیای خر خیلی خوشم میاد!

((:


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:29 توسط مریم |


امام...
 

من یه عالمه سوال دارم...

فکر می کنم ماها هیچ کدوممون امام زمانمونو نمی شناسیم. خود من با این وضع یقین دارم که به مرگ جاهلیت می میرم. به این فکر می کنم که ما الان بین خودمون یه علی داریم. علی، حسین، صادق، هادی... چه فرقی می کنن؟ یکیشون الان بین ماست. اما اصلا نیست... هیچ جا نیست. من نمی بینمش. امام زمان ما چرا نیست؟ چرا اینهمه آدم صدها سال، و یا خدای نکرده هزاران سال علاف می مونن تا وقتی دنیاشون تبدیل شد به یه تیکه کثافت اونوقت مولاشون بیاد...؟ این چه دنیاییه که توش حتی یه ادم خاص رو هم پیدا نمی کنی که راست محض باشه؟ همه خیلی خوب هایی که الان هستن هم یه جاهایی با هم اختلاف نظر دارن. این چه دینیه که رو هواست و تکلیفش معلوم نیست؟..

من اصلا وجود امام رو حس نمی کنم. ـ وقتی با امام رضا حرف می زنم همیشه حس می کنم حرفامو می شنوه. بعض وقتا انقدر قشنگ حاجتمو میده...ـ اما هیچ وقت امام زمان رو کنار خودم حس نکردم. این روزا یه جوری شدم. ملت..... ما امام نداریم... ما خیلی بدبختیم که امام نداریم. میگن عبارت درست تر اینه: "تقصیر خودمونه که امام رو نمی بینیم"  آقا من چه غلطی کردم که تو این زمان به دنیا اومدم؟ من دوست دارم یکی رو داشته باشم که وقتی ازش چیزی رو می پرسم جوابش حجت رو بر من تموم کنه. اما من هیچ کسو ندارم. یه عوضی پستم که حرف هیچ کس برام قابل قبول نیست. این نامردیه ها... اونایی رو که قبولشون دارم همه رفتن.. من یه نفرو می خوام که مثل علی مهربون باشه، که من برم ببینمش... بعد جوری دلم آروم بگیره که هیچ وقت نتونم ازش دل بکنم. من یکی رو می خوام که مثل مردم ۱۴۰۰ سال پیش برم پیشش و از خودش چیز یاد بگیرم. دنبال یکی می گردم که آمار همه مورچه های دنیا رو بدونه! اما هیچ کس نیست.

                                           این بدبختی بزرگیه...                                               

                                                                                        من اعتراض دارم

                                                   


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:4 توسط مریم |