تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



 

دنیا دیگه مثل تو نداره.........................

!!!


پاداش آن صفای خدایی که در تو بود

این واپسین ترانه تو را یادگار باد

ماند به سینه ام غم تو یادگار تو

هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد

*

دیگر ز پا افتاده ام ای ساقی اجل

جان تشنه ام، بریز به کامم شراب را

ای آخرین پناه من آغوش باز کن

تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را...

(مشیری)

حالم خیلی وقته که خوب نیست. نذاشت برم وگرنه الان دفترچم یه جا ولو بود...!


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 و ساعت 23:48 توسط مریم |


فقط اینو ببینید...    نی نی ها

...  الهی یه نفر لپشونو محکم بکشه!

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 و ساعت 21:39 توسط مریم |


 

بد نیست وب جمعه ها به روز بشه... اما حسش نیست. همون بهتر که نوشته ها توی دفترچه بمونن.

...

چند روز پیش دوباره نور چشم آقای دکتر رو دیدم. خدا هدایتتون کنه آقای دکتر، نور چشمتون که دیگه کارش از هدایت گذشته... وقتی دیدمش احساس می کردم مغزم داره پرس میشه.

با این آقای دکترم که نمی شه حرف زد...

مدیر گروه ما باید مدیر گروه ما بماند! نظر شما چیه...؟!


قضیه پیوستن ایران به جمع ۸ کشور نمی دونم چی چی جریانش چیه؟ بیشتر جنبه تبلیغاتی داره یا واقعا یه شاهکار بزرگه؟ من جواب این سوالو نمی دونم! باید بزنم تو سر خودم نه؟ بد نیست که از مدیر  گروه بپرسم!

سوری، حنانه و آقای فاطمی... برای عیدی خوبتون ممنون. دیشب کلی ازش استفاده کردم!

دوست عزیزی دیروز برام گفت بیماری سختی گرفته که درمان نداره و فقط میشه کمی کنترلش کرد. فاجعه بود. خدا... قربونت برم و ممنون، برای اینکه سالم هستم. ناشکری هامو ببخش و لطفت رو نسبت به من قطع نکن.

شب همگی بخیر...  اگه مردم حلالم کنید.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 11:32 توسط مریم |


 

به پیشنهاد آقای فاطمی یکی از عکسهای دوازده بدر فامیل رو (تو باغ بابایی سحر) آپ کردم و میذارم تو وب..

آدمها در بک گراوند هستن! و مات. کار خود آقای فاطمیه...

12 بدر!

فکر کنم همه با هم ۱۲ـ۱۰ تا ماشین می شدیم. خاطره خوبی بود، کوهنوردی دسته جمعی، عکس گرفتن ۶۰ عکاس ( من کلا اغراق میکنم) از تازه داماد فامیل در حال خورد کردن سیب زمینی... (اگه ایمیل مامانشو داشتم عکسرو براش اتچ می کردم!) و حتی دادن آبگوشت به اون جمعیت هم به یاد موندنی بود. کم مونده بود گوسفند بدبختو درستی بندازن تو دیگ!!! حيف كه جوونا آبگوشت دوست ندارن. و مثل همیشه قشنگ ترین رسم ۱۲ بدر این بود که خانم ها دست به سیاه و سفید نمی زدن ( یا دستکم قرار بر این بود!)

يه روز كه هممون بزرگ تر بشيم، يعني اون روزي كه بعضيا پير شدن... و بعضيا تازه شروع دوره جوونيشونه... همه به اين روز و اين روزها غبطه خواهند خورد. اينو مطمئنم.

احتمالا اون روزها ديگه مشغله ها اجازه نميده كه ۱۲ـ۱۰ تا ماشين آشنا، با فلاشرهاي روشن، تو غروب جاده هاي خاوه دنبال هم ديده بشن كه دارن آخرين ساعتهاي يك روز خوب رو بدرود ميگن.

همون طور كه هممون الان ميگيم ياد قديمها بخير، اون روز هم...

الحمدلله...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385 و ساعت 17:13 توسط مریم |


 

باید به خودت افتخار کنی، یا اگه یه ذره بویی از آدمیت برده باشی باید بری خودتو بکشی: که تنها کسی بودی تو این دنیا که دیوونم کردی، تنها موجود دوپایی که حقیقتا ازش متنفرم. 

دیشب دوباره یادت افتادم، یاد همه خاطرات مزخرفی که ازت دارم. نمی دونم پیش زمینه داشت یا نه اما یه کمی که بهت فکر کردم بی اختیار اشکم جاری شد. دلم نمی خواد نفرینت کنم چون آدمای بزرگتر از من کله خر تر از تو رو نفرین نکردن. تو که عددی نیستی... تازه آبجی میگه نفرین به حقم که باشه یه جایی از زندگیت به خودتم بر می گرده. آهم زندگیتو آتیش می زنه بچه کوچولو...

یه خواهش ازت دارم. دیگه نبینمت. دیروز یه برگه دیدم که قبلا توش نوشته بودم که هزاران بار به پیامبر درود بفرستم در ازای اینکه دیگه تو رو نبینم. اما باز مثل بت بزرگ جلوم پدیدار شدی. دنبال یه لقب مناسب می گشتم برات... دیدم حتی به اندازه یه ... هم به معیارهای اخلاقی پایبند نیستی، شاید اون به تو شرف داره نمی دونم.  در ازای همه اینها من رو ببخش! که در موردت اینطور فکر می کنم.

من ازت گذشتم بشر تو هم بگذر... امیدوارم سال خوبی داشته باشی!

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 و ساعت 19:24 توسط مریم |


 

اعصاب مصاب آپ کردن ندارما...ولی از دنبال مطلب گشتن و پیدا نکردن بهتره!

بعدشم اینکه میگن آدم باید وبشو زود به زود آپ کنه وگرنه جای خالی میشه (...) واسه همین باید به زور یه چیزی نوشت، اما آخه من رغبتی به انجام این کار ندارم...

 این مطلبی که می خوام پیدا نمیشه... کسی یه سایت توپ لاتین سراغ نداره؟ علمی می خوام... و بیشتر فیزیکی! حالا فارسیم آدرس دادین دادینا...

خیلی خستم...

وای... ساعت؟؟؟؟؟؟  استاد رفت...

Tired
 
خوش به حالش...!

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 و ساعت 16:5 توسط مریم |


سفر به زادگاه پدرم
 

توی ماشین که نشستیم به بابا گفتم صدقه کنار بذارید.. ماه صفر نحسه! بابا گفت: گذاشتم! و بعد برام توضیح داد که ماه صفر برای این نحسه که بزرگترین شخصیت عالم (پیامبر خاتم) در این ماه از دنیا رفت. از توی ماشین به مامان نگاه کردم که مشغول خوندن دعاهایی بود که همیشه پشت سر مسافراش می خوند. بعد از بای بای با مامانی راه افتادیم.

توی راه فلاسک چای افتاد و آب جوش ریخت رو پای داداش. خودش بعدش عین خیالش نبود اما ذلیل نشده انقدر مظلوم نماست که من تا کلی وقت ناراحت بودم! هر چی بود گذشت..

اولین جای آشنا که بهش رسیدیم قبرستان کوچکی بود که پدر می گفت اجدادش اونجا دفن شدن، البته جای دقیق قبرها رو نمی دونست. همه پیاده شدیم، زهرا کوچولو دوباره یه جای باز دیده بود... ندیده کوچک، بی خبر روی آرامگاه اجدادش شاد بود. اولین بار بود که حس می کردم من هم به اونجا تعلق دارم. "منم مال اینجام..." اما چه فایده؟ همشون رفته بودن، همه قبلی ها رفته بودن. تنها دلخوشی که ما رو سالی یکبار به اونجا می کشوند یک عمو بود و هزار قبر... که عزیزان پدر اونجا آرام گرفته بودن.

...

رفتیم داخل روستا، دوباره شروع شد: یه عالمه آدم که همشون منو می شناسن و من فقط چند نفرشونو می شناسم! تو کوچه های روستا به هر کسی که می رسیدم پیش خودم برانداز می کردم:"به نظرت تو رو می شناسه؟" حتی اگرم نمی شناخت از ظاهر غیر روستایی و تابلوم حدس می زد و می پرسید: دختر سید علی هستی؟"

...

رسیدم به امامزاده. صدای عمو می اومد. مثل همیشه برای ائمه شعر می خوند... اول از همه رفتم کنار ضریح.رومو به ضریح کردم تا توجه دیگرانو کمتر جلب کنم، از دختری که بهم شکلات داد تشکر کردم. دیگه برام عادت شده، به خودم گفتم "تو هیچ کدومشونو نمی شناسی! تو فقط کسایی رو می شناسی که این زیر خوابیدن." چرا روی قبرها رو فرش کردن؟ همه قبرها گم شده بودن. اول از همه دنبال قبر باباجان می گشتم، همین جاها بودا... متوجه اطرافمم بودم. همه سرها به طرف من برگشته بود! صدایی بلند شد: "همونه... قبر آقات کنار پردست، بی بی ام کنارشه" سرمو بالا بردم. همه بهم نگاه می کردن. لبخند زدم و تشکر کردم. نشستم کنار پرده. اصلا به دلم نمی چسبید. " آدم باید نوشته های روی قبرو ببینه..." خانم میانسالی بلند شد و کنارم اومد:

ـ ببین اینجا قبر باباجانته. اینم قبر بی بیه.

ـ خیلی ممنون

ـ مادرت خوبه؟ خواهرا خوبن؟

ـ الحمدلله

ـ نیومدن؟

ـ نه!

ـ سلام برسون بهشون

ـ چشم، سلامت باشید.

ـ التماس دعا. ( اون روز هزار بار دیگه ام اون جمله ها رو شنیدم)

...

بالاخره یه آشنا دیدم. بتول خانم با شادی به طرفم میومد. بعد از کلی بوسه و قربون صدقه رفتن تعارفم کرد که بشینم. روی یه زیلو نشستم و بتول خانم رو مجبور کردم که روی پتو بشینه و به پشتی تکیه بده. همه آدمهایی که توی اون فضای بزرگ بودن جابجا شدن تا چند تا جای خالی پیدا شد و همه منو دعوت کردن! " راحتم... می خوام اینجا بشینم" نه...! انگار در حق من ظلم می شد اگه روی زیلو می نشستم. بالاخره زورشون به من رسید! حالا باید چای می خوردم، احساس می کردم نعلبکی ها درست شسته نشدن! یه بدبینی احمقانه بود. "خجالت بکش بچه شهری لوس! چای امامزادس..." و بعد با کمال میل تا آخر نوش جان کردم. خیلی ها جلو اومدن و بعد از احوالپرسی التماس دعا گفتن. یه چیزی رو می دونستم: *لایق اون نگاه ها نبودم* بلند شدیم و بتول خانم جای دقیق قبرها رو به من گفت. سه قبر کنار هم بودن: باباجان، بی بی و بی بی هاجر... و زیر پای اونها قبر عموی عزیز بود، و کنارش قبر عمه های بابا، عمه جان فاطمه و عمه جان کبری. همه در کنار هم، مثل اون روزها که زنده بودن. کنار قبر هر کدوم که می رفتم سلام می کردم و ابراز دلتنگی...

از امامزاده رفتیم منزل عمو. خلاصه می کنم در...

ـ دیدار عزیزان

ـ شیطنت و شادی بچه ها...

ـ مرغ و خروسهای اون سمت حیاط و شادی زهرا از دیدارشون...!

و...

افسوس که گاوهاشونو فروخته بودن. بچه که بودم همیشه دلم برای اون گاو حناییه و گوساله هاش تنگ می شد!

داداش زهرا رو برد تو آغل مش غلامرضا که گاوهاشو ببینه. منم در نهایت شرمندگی و دلتنگی باهاش رفتم!  دو تا گاو چاق و چله ناز... خیلی وقت بود ندیده بودم! حسابی دلم باز شد. مشهدی کفشاشو بیرون اغل در آورد، چکمه هاشو پوشید و رفت سراغ گاوها. یکی یکی اونا رو از فضای باز به اتاقکشون می برد.

زهرا وقتی دل کند که در آغل بسته شد، منم همینطور! همه سرگرمی روزهای کودکی من این گاوها بودن. و من از گفتنش اصلا شرم نمی کنم!

...

نماز مغربو خوندیم و باز رفتیم طرف امامزاده. من الان تو حرم امامزاده نشستم. صدای متواضع بابا بعد از سالها دوباره از بلندگوی امامزاده بلند شده:

بسم الله الرحمن الرحیم...

یا مقلب القلوب و الابصار

...

بابا از تقارن نوروز با اربعین میگه، چند تا شوخی با شنونده ها... احتمالا به مناسبت سال نو! "شماها برای پلو اومدین یا حرفای من؟".. زن عمو می خنده.

بعد از زیبایی های نوروز میگه. از تاکید اسلام بر دید و بازدیدها. از تمیز شدن و نو شدن زندگی...

" آفرین بر محمد برای این عیدش..."

چقدر برام جالبه که بابا نوروز رو هم عید پیامبر می دونه. از دعای یا مقلب القلوب میگه... و سفارش پیامبر برای خوندنش. و بعد... از اربعین و بچه های حسین و ابن زیاد. حالا صدای بابا پر از بغضه.

" پس از تو جان برادر چه رنج ها که کشیدم

چه شهرها که نرفتم چه کوچه ها که ندیدم

..."

بعد دعا می کنه... سفارش به مردم: شب سال نو شب یا مقلب القلوبه نه میگساری و ... تمام!

عجب بوی قیمه ای میاد...                                        

                                                                                          (آخرین روز اسفند ۸۴ ـ ۸:۴۵ )


این ها رو فقط برای خودم نوشتم، اگر دوست داشتید نگارشش رو نقد کنید وگرنه این متن ها ابدا مختص وبلاگ نبوده اند!

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385 و ساعت 17:56 توسط مریم |