تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



بهار

 

سر سبز ترین بهار تقدیم تو باد

آوای خوش هزار تقدیم تو باد

گویند که لحظه ایست روییدن عشق

آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد...

دشت لار

خيلي وقته منتظرم كه اين شعرو بنويسم. خيلي وقته منتظر بهارم...

خوش اومدي بهار...

من اينجا از طبيعت تو خيلي دورم خدا...

ولي همين كه مي بينم تو دنياي تو چه خبره، شكر... دستكم با همين عكسها ميشه ديد.

فرا رسيدن بهارو به همه دوستاي عزيزي كه هم فكر من بودن، از همون اولش كه اين وبو ساختم...

و به اون عزيزايي كه اينجا بودن و شايد ديگه نميان...!

و به دوستان تازه واردم...

تبريك ميگم.

سال خوبي داشته باشيد... ـ بر قاتلان حسين لعنت

عيدتون مبارك...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 17:4 توسط مریم |


...
 

یکی میگه بعضی وقتا فساد یه سخنرانی از هزار قتل بیشتره

یکی عکسشو نشون میده میگه ببین چی شده...!

خودش اعتصاب کرد، حتی طرفداراشم گفتن نکن ولی ...

حتی خاتمیم نخواست که...

یکی از آزادی بیان حرف می زنه

و یکی از "آقایون" میگه.

یکی تلاش می کنه تمام قواعد "منطقی حرف زدن" رو یاد بگبره و به کار ببره

یکی از این حرفا هیچی بارش نیست...

یکی واسه خودش خوشه و گاهی وقتا ام چشمش به دهن دیگران!

یکی سکوت می کنه..

یکی به همون اندازه می فهمه که باید بفهمه. و خودشو خراب این چیزا نمی کنه.. و فکرشو!

*

بعضيا بيخودي تبديل به ستاره ميشن... خيلي حرف ها اغراق آميزن، و منبع خيلي خبرها غير موثق!

من نمی دونم چی میگم

من نمی خوام چیزی بگم

به نظرم از همه بهتر اینه که آقا بیاد. آقاجان ما بی خیال رفع شبهات شدیم. شما بیا...حتما حقی دیگه..!؟

این بازیا کی می خواد تموم شه؟

......................................................................................................................................

پی نوشت: اکبر گنجی از زندان آزاد شد!

آدرس از وب دزدكي

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 13:47 توسط مریم |


 

چه اسم های قشنگی...

وبلاگهایی که لینکشون کردم!

چای دم کرده... بستنی... بادوم...! ابری و...  

چه اسمهای زیبایی... چه اسمهای آرومی! سلیقه ام خوب چیزیه...!


ببخشید که من این چند وقت چرند پرند میگم. یه کمی حالم خوش نیست. امروز تا بیرون ساختمون آموزش رفتم بدرقه رفقا... تا سال بعد! اما تو دلم گفتم...:دوستای گلم سال خوبی داشته باشید...

فردا می رم دانشگاه برای پیگیری کارهای پروژه!ی دکتر داریانی. هفته پیش وقتی داشت درس میداد یه گند حسابی زدم!

من فقط برگه حل تمرینمو می خواستم... اما لای اونهمه برگه پیدا نمی شد، باید ازش کپی می گرفتم. تمام برگه های روی میز استاد رو تک تک نگاه می کردم که...

وای...

هر چیزی که دکتر داشت و نداشت ولو شد کف کلاس

 منو میگی؟ مردم!

آخه اخلاقمم مسخرس. همش مراقبم که با استاد با احترام برخورد بشه... (مخصوصا دکتر داریانی). واسه آدمی با اخلاق من این بدترین اتفاق ممکنه

از خجالت دستامو جلوی صورتم گرفتم. انقدر که حتی نتونستم برگه ها رو جمع کنم...

تواضع آقای دکترو بنازم که وقتی دید من فشارم افتاده تخته پاک کنو پرت کرد یه گوشه و شروع کرد به جمع کردن برگه هاش. و به من گفت: اشکالی نداره...!

برگرو پیدا کردم و زدم بیرون. بعد از کلاس من بودم و خنده بچه ها... خدا رو شکر که خیلی بی خیالم!


...if you feel like leaving

I am not gonna make you stay

but soon you will defind it

!you can run, you can hide, but you cant escape my love

(بهش فکر نکنید... چرنده! و الکی!)


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 23:34 توسط مریم |


من
 

اولین باره که از دانشگاه می آپم. حال ندارم برم سر کلاس. متنام ترجمه نشدن...

حسنی امروز یه جوک برام گفت:

به یه بزه میگن تو چه بازی ای! رو بیشتر دوست داری؟ میگه: معععععععععنچ  

(به کسر میم بقیشم ساکن!)

نسبت به سن و سالش جوک فوق العاده ای بود. اون معصوم ترین پسر کوچولوی این دنیاست.

کلی از جمله هایی که الان نوشته بودم رو پاک کردم. اگه هیچی ازش نفهمیدید no problem

مواظب خودتون باشید...

(:

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 و ساعت 14:6 توسط مریم |


عمو جعفر
 

امروز عمو بعد قرنی اومده خونه ما...!

وقتی بابا که برادر کوچکترشه بهش سلام کرد عمو گفت سلام به روی ماهت.......  (آخه بابایی ما ناسلامتی بزرگ خونست! و البته داداش کوچیکه عمو! )

و وقتی منو دید..:

دختر بود...

ماشین باباش پنچر بود...

(یه نگاهی به من کرد...)

اسم عموش؟

(منم گفتم) جعفر بود...

پسر عموش حیدر بود!

(عمو همینطوری می رفت...)

مادرش سوار خر بود...!

از این بابت پکر بود...

          ...

- ولم کنی تا فردا صبح میگما...

یاد اونموقع ها افتادم. مثل اون روزا شیطنت های عمو تمامی نداشت. عمو هم منو یاد گذشته انداخت. یاد اون یکی پدربزرگ. جگرم میسوزه وقتی یاد سرطانش می افتم. شعر نمی گفت...! اما صبر و حوصلش مثل بابا مثال زدنی بود. افسوس که من  بیشتر، رنگ کاغذ شکلاتهایی رو که از دستش می گرفتم به خاطر میارم، تا ... بیشتر از خاطرات نداشته خودم یاد گذشته بابا می افتم. یاد زندگی روستایی قشنگش. هنوزم نفهمیدم چرا پاش به این شهر باز شد...!؟


الان من از همه اقسام خنده تو این پست استفاده کردم خوبه؟ دیگه جرأت حرف زدن ندارم! چشم آقای فاطمی. بابا خب زندگی مسخرس دیگه... حالا ما ام یه روز خوشیم و یه روز ناخوش... من "اصولا با عناوینی مثل بی خیال شدیدا موافقم"!

محبت دوستان از یاد ما نخواهد رفت.

حواستون باشه این جمله به خیلیا بر می گرده...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 و ساعت 17:31 توسط مریم |


...
 

وقتي به مامان ميگم كاش من يه لاك پشت بودم... دعوام ميكنه! برام شده يه عقده. موجودي به باكلاسي لاك پشت سراغ ندارم!

حالا كه چي! آدم شدم كه چي؟ مسخره نيست؟ نه خداييش مسخره نيست؟ يه روز به اين نتيجه مي رسي كه زندگي خيلي قشنگه... فرداش چنان احساس خستگي مي كني كه ورد زبونت ميشه: كي تموم ميشه پس؟

ديروز يكي از روزهاي خوب خدا بود. امروز هم يكي از روزهاي خوب خدا بود اما از اون روزها بود براي من... از اون روزها كه ساعتها به جواب اين سوال فكر كردم، پس كي تموم ميشه؟

ازدست همه اون آدمهاي خاص كه قرار بود تو وبلاگم نظر بدن و ندادن دلخورم. من مي خوام برم پي كارم شما صحبتي ندارين؟ آخه همش فكر مي كنم برم پي كارم بعدش چي ميشه... آخر همه اين حرفا چي ميشه؟ هممون علافيم.

همش تقصير شماهاست... تقصير شما آشناهاي غريبه... همه حرفام تو دلم انبار شده. مي خوام ديگه حرف نزنم نمي شه! آقا يكي محبت كنه بياد رك و راست به ما بگه خفه شو! ممنون ميشم. حرفام همه نوك زبونم مونده... خاطرات سفر كرمانم همش تايپ نشده مونده...

دلم براي بچه هاي سپاه كرمان تنگ شده. براي خانم يزدي... خانم نمازي... و خانواده هاي باصفاشون. براي مهمانسراي لشكر ثارالله، براي سنگرهاي موزه دفاع مقدس، براي نشريه ثارالله كه قرار بود خانم يزدي برام بفرسته و نفرستاد... براي صبحانه مفصلي كه خانم نمازي تو باغ شاهزاده بهمون داد... اگه اونشب نمي رفتيم گردش الان حسرت ديدن "مادر علي" به دلم نمونده بود. دلم براي انقلابيون خونگرم كرمان تنگ شده. بابا ميگه كرمان شهر انقلابيونه. براي همه چيز دلم تنگ شده به جز خودم. دلم مي خواد هر چيزي باشم به جز اين كه الان هستم.  يكي بياد منو از شر خودم خلاص كنه... من از دست خودم خسته شدم!

نزديكه...


بعدا اگه پيداش كنم لينك مصاحبه با مادر علي رو ميذارم تو پيوندهاي روزانه.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 و ساعت 0:56 توسط مریم |


 

زيبا نيست؟


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 و ساعت 0:14 توسط مریم |


امروز...
 

امروز روز خاصی بود. فقط برای این خاص بود که من به خیلی چیزها فکر کردم.

به وبلاگم فکر کردم و به سرنوشتش! امروز صبح از جانب مامانی با یک تهدید بزرگ مواجه شدم. مامان همه کتابهای منو یکجا دیده بود. ترمودینامیک زیمانسکی، ریاضی فیزیک آرفکن، فیزیک جدید و مکانیک تحلیلی... همراه کتاب زبان علوم پایه و جزوه تاریخ علم فیزیک دکتر اشعری!

فکر کن... همش روی هم. چه ضخامتی... چه ابهتی!

مامان پرسید: همه اینا مال این ترمه؟

- بله.

- تا الان (یه جورایی میشه قبل از دانشگاه) از وضعیتت راضی بودم. اگه ببینم از درست می افتی بلایی به سر کامپیوترت میارم که .............................

تهدید لذت بخشی بود! من می خوام مثل یه دختر خوب به حرف مامانم گوش کنم. وگرنه... دوباره فکر کن... مونیتورت به انباری منتقل میشه! خداییش هیچ وقت انقدر از یک تهدید لذت نبرده بودم! یواش یواش میرم پی کارم!


به پدر مادرم (پدربزرگم) فکر کردم. و باز دلم بی نهایت برای دیدن اون روزی که هیچ وقت نخواهد آمد تنگ شد. و باز غمی بود که بر دل نشست... غم ندیدن پدربزرگ. پدربزرگ خوش ذوق و شاعرم! چند وقت پیش بابا یکی از شعرهاشو میخوند:

این ورق از ما بماند یادگار

بعد ما در این سرای کج مدار

ناظرا بر خط ما چون بنگری

یک زمان از جیب غفلت سر برآر

بین کجا رفتیم ما تو هم روی

نی تو تنها بلکه اهل روزگار

زآدم و جن و ملک وحش و طیور

هر چه باشد غیر وجه کردگار

کل شیء فان... حق فرموده است

مختصر گفتم سخن را گوش دار!

من اونموقع نمی دونستم که این شعر آقاجانه. چرا از بابا پرسیدم شعر از کیه؟ شاید چون خیلی زیبا می خوند و شاید چون خیلی زیبا بود! آقاجان، من ورقی رو که از شما به یادگار مونده دیدم! امشب براش فاتحه خوندم و به خاطر اینکه به خواب دایی جون اومده بود ازش تشکر کردم. سفر به همدان یکی از عالی ترین خاطرات منه... و خواهد بود. آقاجانم برعکس بچه هاش خیلی اهل حال بوده! سه باره فکر کن: آدم روحانی باشه، عالم باشه، تو سفراش شعر بگه... تو شعراش از بچه هاش بگه... اگه من اونموقع ها بودم به زور کاری می کردم یه شعر در وصف من بگه. در اون صورت خدا می دونه چی می گفت!  


الان دارم به این فکر می کنم که من تو زندگیم خیلیا رو دارم که بهشون افتخار کنم. مثل آقاجان، مثل بابا...

به ارتقای کیفیت کار نبض طبیعت فکر کردم. به مهمونی خونه دایی جون و اینکه دید و بازدید و مهمونی رفتن چقدر خوبه... و به ابراز خوشحالی دایی بعد از شام، از اینکه دور هم جمع شدیم... و به اینکه چرا پسردایی بعد از شام همه رو به یاد اون خیلی عزیزهایی که پیشمون نیستن انداخت...

من به خیلی چیزهای دیگه فکر کردم... و از فکر کردن به اونها بی نهایت لذت بردم. امروز به اونهایی که دوست نداشتم بهشون فکر کنم فکر نکردم! حوصله نوشتن بقیشو ندارم. امروز روز خوبی بود...  الحمدلله.

اگه نوه هام بخونن میگن: آ... دیگه چکار کردی...؟!!!!

شب بخیر!

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384 و ساعت 1:23 توسط مریم |


مثل همیشه... نیدونم!
 

من به ترفندهای جاوا اسکریپت آشنا نیستم.

 و نمی تونم کد یک نظر سنجی رو بذارم تو وب!

و می خوام نظر خوانندگان ثابت وبلاگمو بدونم...

و همینطور غیر ثابتها!

فقط برای اینکه اگه این وب یه روزی دیگه آپ نشد...

دوباره من رو با ارسال ایمیلها، آفلاینها... حین برقراری تماسهای تلفنی... و همینطور غیر تلفنی...

دعوا نکنین...!

به من بگین کدومش....:

۱) دیلیتش کنم (که البته هیچ وقت نمی کنم!)

۲) دو وبلاگه کار کنم... (که البته وقتمو می گیره و احتمالا این کار رو نخواهم کرد.) و اون حرفهایی رو که هیچ وقت نتونستم در حضور دوستان بزنم جای دیگه ای مطرح کنم! 

۳) بذارمش به امان خدا و کلا بی خیال وبلاگ... (اینم خوبه... از فضای اینترنت خسته شدم...!)

۴) برم سراغ یه آدرس دیگه (که در آن صورت هیچ کدامتان آن را نخواهید دانست!) و آسمان عزیزمو ول کنم!

۵) با همینم میشه کار کرد... باش!

۶) چقدر تو لوسی... اه!

۷) هر چی شما بگین.


سحر می گه خاله بهت پیشنهاد می کنم نظرات این پستو غیر فعال کنی! اینم خوبه ها... نه؟ 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 و ساعت 22:3 توسط مریم |


عنوانش به تو ربطی نداره!

 

 

 !...these texts are hidden                          

                    


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 و ساعت 20:4 توسط مریم |


 

خانم رحمانی الان اینجاست.

من اصلا نمی دونم چطور بگم.

خانم رحمانی همسر یک جانبازه، تا چند ماه پیش روحشم خبر نداشته که به جانبازان این مملکت درآمدی تعلق می گیره. همسرش توانایی کار کردن نداره و خودش تو خونه های مردم کار می کنه. پسر بزرگش معتاده و هر از گاه به خونه سری می زنه تا با داد و فریاد پولی بدست بیاره برای .... البته آخرین خبر این بود که به خاطر دوست دخترش زیاد خونست و همش پای تلفن!

وقتی بعد از کارش بهش پول میدی باید خودتو تیکه پاره کنی تا یه کمیشو قبول کنه. به خواهرم میگه همینکه میام پیش شما درد دل می کنم و دلم آروم میگیره کافیه. به بدن لاغر و نحیفش نمی خوره که بتونه از پس کار زیاد بر بیاد اما کار کشتست. آبجی تازه راهش انداخته که بره بنیاد جانبازان مسئله درآمدشو پیگیری کنه. تا حالا یک بار هم از فروشگاه جانبازان خرید نکرده و ...

بهش یه بسته گز میدی به مناسبت عید ببره خونه دفعه بعد با دو تا قوطی سوهان تلافی می کنه. زیر بار هیچ منتی نیست.

خانم رحمانی امروز برای اولین بار به خونه ما اومد و برای اینکه خصوصیت به جا بیاره خیلی سر سخت تر با سیم ظرفشویی به جان رنگ روی شیشه ها افتاده بود. خودش میگه که فقط به دوستانش کمک می کنه.

خانم رحمانی بین کار به هیچ چیز لب نمی زد.

خانم رحمانی اولین کسی نبود که من با این وضع زندگی می دیدمش، اما دستکم قبلی هایی که به خانه ما می آمدند دوستان دیرینه مادرم بودند نه کارگر...

خانم رحمانی هم یکی از آنهاست. یکی مثل سادات خانم که توي خونه نمورش با يه اتاق سه در سه و يه حياط با دختر و دو نوش زندگي مي كنه. و داماد عزيزش بعد از رفتن صدام برگشته پيش خانوادش و زن و بچشو بي خبر گذاشته. هنوز هم وقتي سادات خانم به ما سرمي زنه منتظرم كه يه چيزي از توي جيبش در بياره و بهم بده، مثل اونروزا كه بچه بودم. اون موقع ها پفك... و حالا يه جفت جوراب به قول سادات خانم ناقابل!

خانم رحماني هم يكي از آنهاست كه من فكر مي كنم خيلي چيزها ندارند (و خيلي چيزها دارند). وقتي بچه بودم فكر مي كردم اونها تمام بد بختيهاي عالمو تجربه كردن... اماپذيرفتن اين حقيقت كه خيلي بد بخت تر از اونها هم هست هنوز منو راضي نمي كنه. و اينكه فكر كنم اونها از خيلي به ظاهر خوشبخت هاي ديگه خوشبخت ترند.


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 و ساعت 19:57 توسط مریم |


حقیقت
 

هنوز درس نخوندم!

جزوه ها ناقص بود. اول باید کاملش می کردم بعد می خوندمش.

اولین باره که خیلی دلم میخواد کتابامو باز کنم و هر چی که توش نوشته رو بفهمم.

اولین روزهاییه که سر کلاس ها از گوش دادن به صحبت استاد لذت می برم.

افسوس پایه های ما بد جوری سوخت!

این روزها به این فکر می کردم که اگه از درس انصراف بدم به کجای دنیا بر می خوره. به این فکر می کردم که چرا درس می خونم. که چی بشه...؟ توی تمام دوره دبیرستانم من بودم و عشق فیزیک. حال دوستام به هم می خورد وقتی قربون صدقه فیزیکدانا می رفتم. اما از وقتی اومدم دانشگاه اصلا به خاطر ندارم از درس لذت برده باشم (البته تا دوشنبه پیش)!

دوشنبه آقای دکتر ماهرانه فکر کلاسیکی! ما رو متحول کرد و برای قوانین مزخرف مکانیک کلاسیک که همیشه حالم ازش به هم می خورد مثال نقض آورد. اولین بار بود که جسمی رو ساکن می دیدم در حالیکه فلسفه طبیعت بهش می گفت "جسم متحرک"! در پاسخ به تمام غرغرهای بچه ها که "حقیقت" رو در ساکن بودن اون می دونستن آقای دکتر قاطعانه جواب می دادن: "حقیقتی وجود نداره". آره حقیقت همینه! حقیقتی وجود نداره. من اون روز از اون برگ جزوم که توش اثبات "حقیقتی وجود نداره" رو نوشته بودم عکس گرفتم! (البته با موبایل). اولین بار بود که حس کردم یک پله رفتم بالا... از پله های معرفت، معرفت خدا.. و اون روز اولین بار بود که من می تونستم به سوال پدر جواب مثبت بدم. سوالی که هر از گاه می پرسید. هدف از علم آموزی همینه.

بعد از مدت ها من باز قربون صدقه رفتم و اون دوستی که فاصلش از من دور بود به بقلیم گفت: "بزن... یکی بزن پس کلش..."

چرا هنوز کتابشو گیر نیاوردم؟

ممنونم آقای دکتر.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384 و ساعت 21:39 توسط مریم |


nothing

 

...increasing               

  ...very badly               

      ...something is happening               

همه دارن عوض میشن.

همشون با هم!

چه خبره خدا...

من هيچ حرفي براي گفتن ندارم.

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1384 و ساعت 15:54 توسط مریم |


امام عصر صاحب عزاست
 

ای ستاره، ای ستاره غریب

از بشر مگوی و از زمین مپرس

زیر نعره گلوله های آتشین

از صفای گونه های آتشین مپرس

زیر سیلی شکنجه های دردناک

از زوال چهره های نازنین مپرس

پیش چشم کودکان بی پناه

از نگاه مادران شرمگین مپرس

در جهنمی که از جهان جداست

در جهنمی که پیش دیده خداست

از لهیب کوره ها و کوه نعش ها

از غریو زنده ها میان شعله ها

بیش از این مپرس

بیش از این مپرس!

*

ای ستاره ای ستاره غریب

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم...

پس چرا به داد ما نمی رسد؟

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد؟

...

بگذر از من ای ستاره شب گذشت

قصه سیاه مردم زمین

بسته راه خواب ناز تو

می گریزد از فغان سرد من

گوش از ترانه بی نیاز تو!

...

با نسیم دلکش سحر

چشم خسته تو بسته می شود

بی تو در حصار این شب سیاه

عقده های گریه شبانه ام...

در گلو شکسته می شود.

                                شب بخیر...!

                                                                                                        فریدون مشیری


اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و ال محمد

و اخر تابع له علی ذلک...

كعبه اگر ويرانه شد آباد شد باز*از آن قلوب اهل ايمان شاد شد باز

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 و ساعت 16:0 توسط مریم |


مشیری
 

زندگی در چشم من شب های بی مهتاب را ماند

شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند

ابر بی باران اندوهم

خار خشک سینه کوهم

سال ها رفتست کز هر آرزو خالی است آغوشم

نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه...

حالیا، خاموش خاموشم

یاد از خاطر فراموشم...

ناله من می تراود از در و دیوار

آسمان... اما سراپا گوش و خاموش است!

همزبانی نیست تا گویم به زاری ای دریغ

دیگرم مستی نمی بخشد شراب

جام من خالی شدست از شعر ناب

ساز من: فریادهای بی جواب...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384 و ساعت 21:46 توسط مریم |


خیلی...
 

خیلی روزهای بدیه...

و خیلی به یاد ماندنی...

خیلی چیزها یاد گرفتم

و خیلی ها رو خوب شناختم

خیلی از خوب ها اون طور که فکر می کردم...

خیلی خوب نبودند

و شاید خیلی بد بودند

و این برای من خیلی بد بود

من خیلی سعی کردم

اما وضع خیلی خراب تر از این حرفها بود

و تعداد اوضاعی که خیلی خراب تر از این حرف ها بود

خیلی بود...!

همه شان با هم به جلو آمدند

و نفر به نفر درونم را سوزاندند

با سوزاندن خودشان.

و مرا ناخواسته در این عذاب شریک کردند.

افسوس...

دلم برایشان خیلی سوخت...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384 و ساعت 20:52 توسط مریم |


از فريدون مشيري
 

نغمه خاطر نواز مرغ شب

کاروان ماه را همراه بود

نیمه شب ها آسمان را عالمی است

آه اگر این آسمان بی ماه بود

*

در فضایی روشن و بی انتها

راه سوی آسمانها باز بود

چشمه نور و صفای ماهتاب

روح من دیوانه پرواز بود

*

نیمه شب بر عالم افلاکیان

با دلی افسرده می کردم نگاه

همچنان در پهن دشت اشتیاق

کاروان ماه می پیمود راه...

...

...


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 23:37 توسط مریم |


 

به پیش چشم من تا چشم یاری می کند دریاست

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست

در این ساحل که من افتاده ام خاموش

غمم دریا دلم تنهاست...

 يك مشت احمق! 

من هيچ حرفي براي گفتن ندارم


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 22:58 توسط مریم |