تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



امام...

 

در زمستان بهاران آمد... 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 12:43 توسط مریم |


خط خون
درختان را دوست می دارم

که به احترام تو قیام کرده اند

و آب را

که مهر مادر توست

خون تو شرف را سرخگون کرده است

شفق آیینه دار نجابتت

و فلق محرابی

که تو در آن نماز صبح شهادت گزارده ای

*

در فکر آن گودالم

که خون تو را مکیده است

هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم

در حضیض هم می توان عزیز بود

از گودال بپرس!

شمشیری که بر گلوی تو آمد

هر چیز و همه چیز را در کائنات

به دو پاره کرد

همه چیز در سوی تو حسینی شد

و دیگر سو یزیدی

اینک ماییم و سنگ ها

ماییم و آبها

درختان، کوهساران، جویباران، بیشه زاران

که برخی یزیدی

وگرنه حسینی اند

خونی که از گلوی تو تراوید

همه جیز و هر چیز را در کائنات دوپاره کرد

درنگ!

اینک هر چیز: یا سرخ است

یا حسینی نیست!

                                                                     علی موسوی گرمارودی


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384 و ساعت 11:17 توسط مریم |


کوچولو
کم کم داره از کبوترا بدم میاد!

یه کبوتر سفید و کوچولو بود که نمی دونم از کجا تو حیاط ما افتاد. مامان براش دونه ریخت ولی نمی خورد. یه کوچولو می پرید، وابستگی از سر تا پاش می بارید. جیک جیک می کرد. نمی دونم چرا همه پرنده ها وقتی کوچولو هستن مثل جوجوها جیک جیک می کنن بعد صداشون عوض میشه!!

یه عصر سرد بود و قطعا شب از اون هم سرد تر میشد. مامان کوچولو رو آورد توی خونه. عین خیالش نبود. اما گرمش شده بود و دیگه سروصدا نمی کرد.

اولش نمی فهمیدم چرا فقط بعضی وقتا ازم می ترسه. بعد دیدم: یه چشمش نمی دید. نگاه می کردی دلت ریش می شد. فاجعه بود. نزدیک که می رفتم تکون نمی خورد. همچین که تو دیدش قرار می گرفتم با وحشت می پرید. اعتماد به نفس عجیبی داشت. خانم خانما همه جا قدم میزد. یه بار روی میز کامپیوترم نشست، نمی خواستم نزدیکش بشم که باز بترسه. خودشم جا خوش کرده بود. به خودم گفتم اگه زبون داشت بهت می گفت: سی دی بذار بببینم! دونه های برنج پخترو سه قسمت می کردم تا کوچولو بخوره. می ترسیدم اگه نخوره از گرسنگی بمیره. آب نمی خورد. جای اون من از تشنگی هلاک می شدم. داداش به مغازه دارای سر کوچه سپرد که پی صاحبش بگردن.

دو سه روزی کوچولو مهمون ما بود. غروب روز سوم زنگ زدن و من رفتم دم در. صاحب کوچولو بود. با یه بار دیدن بیوگرافیشو حدس می زدی.  چهره خشن و ضربه خوردش قبل از هر چیز خودنمایی می کرد با این که یه نوجوون بود. کلی معطلش کردم تا مامان نمازش تموم بشه.  وقتی کوچولو رو دست صاحبش میداد زهرای دوساله مثل ابر بهار گریه می کرد. من بعدش تو اتاقم بودم.

امروز که باز گذارم به حیاط سرد افتاد یکی دیگه رو دیدم. اما نه کوچولو بود و نه شاد. بی روح و سرد گوشه حیاط بود و این زندگی مزخرفو بدرود گفته بود. معلوم بود مدتی زنده اونجا کز کرده و بعد جون داده.

تو رو خدا بسه دیگه...


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 19:55 توسط مریم |


گنگ
 

وبلاگهایی که من می بینم آیینه اندیشه یک نویسنده در رابطه با مناسبت هاست! حال چه نوع مناسبتی.. بماند! "من این عرف را قبول ندارم!"

راستش می خواستم از حسین بنویسم اما زبانم عاجز ماند از بیان آنچه که در فکر بود. می خواستم از امام خمینی بنویسم، خیلی مطالعه کردم اما نتیجه اش اشتیاق بیشتر به شناخت او وبود و غم نداشتنش. و یک زبان: گنگ تر از همیشه.

این کمی منو نگران می کنه. قبلا هر چی می خواستم می نوشتم. فقط کافی بود اراده کنم. گفتن قلمت بهتر شده، اگه این نبود شاید دیگه نمی نوشتم. خودم هیچ پیشرفتی حس نکردم.

کسی از درون به من میگه شرم کن! نکنه دور شدم؟ شاید از اولش هم نزدیک نبودم.؟ اگه به چیزی نزدیک نباشی نمی تونی ازش بنویسی، نمی تونی توصیفش کنی.

ـ شرم آوره!

جمله اولم یک بهانه است؟ همون بهتر که ننویسم!


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384 و ساعت 17:6 توسط مریم |


دامبلدور
می خوام در مورد موضوعی بنویسم که احتمالا هیچ تناسبی با پست های دیگم نداره اما دوست دارم در موردش بنویسم و نمی دونم میشه خوب نوشت یا نه!

به کسانی که تا حالا کتابهای جی.کی.رولینگ رو نخوندن حق میدم که تعجب کنن از این پست من و اصلا براشون قابل درک نباشه! و می دونم اونها که این کتابها رو خوندن صمیمانه با من هم فکر میشن و ازم دفاع می کنن! مثل رضا، سحر و دختر دایی فاطمه!

می خوام از دامبلدور بگم. از یک شخصیت داستانی که خیلی عجیب و زیبا فکر منو به بازی می گیره. با اینکه هنوز جلد دوم "هری پاتر و شاهزاده دورگه"! رو تموم نکردم فکر کردن به مرگ این پیرمرد دوست داشتنی آزارم میده. وقتی به قصه مرگ دامبلدور برسم قطعا با تمام وجود حس می کنم که دوستداران هری پاتر با مرگ پیرمرد، مثل او بی پناه خواهند شد!

مدتها پیش بود که پنج داستان قبلی رو خوندم. بعد از کنکور رضا اون کتابها رو به من داد. تنها چیزی که خستگی رو از من گرفت. و برای رفع خستگی این ترم وحشتناک هیچ چیز بهتر از داستان جدید نبود که رضا به من بده! 

دامبلدورو دوست داشتم برای اینکه جلوه ای بود از صبر و تجربه.. و آگاهی عجیب اون از ابعاد مختلف مسائل که مطمئنم خود رولینگ هم نفهمید که چطور دامبلدور همه چیز رو می دونست و همه جا یکباره  ظاهر میشد. پیرمرد گاهی شوخ بود و گاهی آنچنان جدی با جادوی سیاه می جنگید که این پرسش برای همه به وجود آمد که علت حضور پاتر با وجود چنین شخصیت بزرگی به عنوان قهرمان چه بود! علت مرگ دامبلدور در قصه ششم همین است: باید می مرد که پاتر یک تنه و تنها بجنگد تا قهرمان شود. هر بار که رولینگ تاکید می کرد: "دست سیاه و جزغاله دامبلدور هنوز خوب نشده بود" ضعف او آشکارتر میشد و خواننده را بیشتر برای مرگ جانگداز! او آماده می کرد.


خوندن شاهکار های رولینگ رو در ایام تعطیلات به دوستان توصیه می کنم. به ظاهر رولینگ فقط سعی کرده که جادوگر رو چیزی ورای یک پیرزن زشت و بدجنس نشون بده اما در حقیقت قصه های رولینگ جلوه زندگی آدمهایی هستند در بخش دیگر دمبل انسانیت! براستی چند نفر از ما جادوگریم؟


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384 و ساعت 23:16 توسط مریم |


...

 

         غصه کمرم را شکست.

 

                  


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 و ساعت 16:13 توسط مریم |


"روح من کم سال است

روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد

روح من بیکار است

قطره های باران را... درز آجرها را می شمرد

روح من گاهی.. مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد!"

(سپهری)

......................................................................

"روح خداوند را جستجو می کند.. همانگونه که هوای گرم رو به بالا می رود و  رودها سوی دریا!"

" و هنگامی که به قله کوه رسیدید.. آنوقت شروع به بالا رفتن خواهید کرد"

(خلیل جبران)

 آدمهای اینجا

غصه می خورند یا تظاهر به غصه خوردن می کنند

آدمهای اینجا بازی می کنند و فکر می کنند بزرگند.

آدمهای اینجا صبورند و سبز ...

و خنک مثل آدامس رلکس!

آدمهای اینجا دغدغه هایی دارند بس برایم عجیب...

همه فکر می کنند مرا می دانند

چه کسی مرا می داند؟

(من)

فکرم چیست؟

از این n بعديها خسته شدم! ‍‍‍‍‍‍


عالي ترين روزها، بعد از امتحانات، خفه كرد. اينم به يكي بگم به دلم مونده:

اي مسئله حفظ كردن ياد وده...

اي حافظ سوال...

اي حل المسائل...

اي پامادور...

اي كت شلوار و جليقه.........!

اينم واسه رفقا كه صفا كنن! خيلي جدي نگيريد. (:


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 و ساعت 14:39 توسط مریم |