تبليغاتX
از آسمان شرق
گفت که با بال و پری... من پر و بالت ندهم



ببخشید بابا...
با اجازه دوستان تا همین نیم ساعت پیش مشغول شستن ظرف و کمک به مامانی بودم... (!)

ـ چیزی جا نمونده؟

ـ فقط همین یه دونه البته شستنش راحت نیستا... ول کن بابا فردا مامان خودش بیاد تو آشپزخونه حله...

ـ احمق. خجالت نمی کشی؟... کم برات زحمت کشیده؟ حالا این که وظیفته به کنار...

ـ چشم.

 وسط کار... مریم............... بابا صدات می کنه. رفتم تو اتاق. بابا تقریبا خواب بود.

ـ ببخشید بابا... این برقو خاموش کن...

هیچ وقت این جوری نشده بودم. با شنیدن "ببخشید بابا " قلبم کنده شد. اگه می گفت " اگه دستت نمی شکنه این برقو خاموش کن" دلم اینطوری نمی لرزید. یه لبخند زدم...

ـ چی میگی بابا... نوکرتم هستم...

البته اینو تو دلم گفتم چون ما خانوادگی اهل قربون صدقه هم رفتن نیستیم. دیگه مثلا این رمانتیک ترین حالت من در حضور بابا بود.

...

بعضی وقتا بعضی جمله ها خیلی فکر آدمو مشغول می کنه. شاید از نظر دیگران خنده دار باشه. امروز داشتم فکر می کردم که این وبلاگ منه... این دفترچه خاطرات منه. فقط این مهمه که من عمیق ترین و در عین حال ساده ترین افکارمو توش می ریزم. با این حال دونستن نظر دیگران خیلی خوشحالم می کنه.

...

امروز روز خوبی بود. خوب بود و سخت. همش نگران این بودم که بحث بشه و میونه بچه ها تا حدی... فقط یه کوچولو شکراب شه. اما نشد. لبخند وقتی به لبام نشست که لبخند بچه ها رو دیدم. شکر...


تو این ترم دو تا چیز خیلی قشنگ از دو نفر یاد گرفتم. نمی دونم شایدم قشنگ نبود اما فکر می کنم به کار بردنش تو زندگی خیلی کمکم می کنه:

ـ "این که دیگران چقدر بهت احترام بذارن دست خودته". وقتی این جملرو از گویندش شنیدم دیگه گرفتار اون سوء تفاهم در مقابلش نشدم. شاید چون به این حرف اعتقاد داشت.

ـ "اگه کسی با نامردی تو رو می رنجونه و بعدم جبرانش براش اهمیتی نداره فقط کافیه تو ذهنت (البته خیلی راحت) تصور کنی که "وجود نداره...!!! " 

اگه یه دوست بفهمه که از دید تو دیگه وجود نداره احتمالا به نظرش فاجعه میاد.

" امروز وجود یک نفر در صفحه ذهن من تبدیل به عدم شد "... مرحبا به من...!


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و ساعت 23:56 توسط مریم |


شب؟...

 

نغمه خاطر نواز مرغ شب

کاروان ماه را همراه بود

نیمه شب ها آسمان را عالمی است...

آه اگر این آسمان بی ماه بود

 

آه اگر این آسمان بی ماه بود...

آه اگر این آسمان بی ماه بود...

آه اگر این آسمان بی ماه بود...

 


 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384 و ساعت 23:49 توسط مریم |


دفترچه خاطرات
 

باز کردن دفتر خاطرات برای من که خیلی صفا داره. همیشه به خودم میگم یه روزی پشیمون می شی که هر روزتو تو دفترت وارد نکردی.

به خودم می خندیدم. می گفتم این چیه حالا... امروز رفتم مدرسه. زنگ اول جغرافی داشتیم... فلان...! اما الان همونم که می خونم صفا می کنم. فکر کن... یه روزی می رفتی مدرسه. بابا... دانش آموز...

جمعه/۳۱ فروردین ۱۳۷۹:

روز جمعه را آغاز کردم به امید اینکه پروردگار حاجات دل تمامی مومنین واقعی را روا کند

به نماز جمعه رفتم

دروغ نگفتم

پشت سر رییس قوه قضاییه حرف زدم

نمی دانم غیبت بود یا نه...

بیشتر فکر می کنم انتقاد بود

عصر جمعه من عادی بود

به همراه خواهر و شوهر خواهرم به پارک رفتم...

به خیلی چیزها فکر کردم...

برای هیچ کس مهم نبودم!

                                                                      خداییش قشنگه. نه؟


گوش کن دور ترین مرغ جهان می خواند

شب سلیس است و یکدست و باز

شمعدانی ها

و صدادار ترین شاخه فصل... ماه را می شنوند

پلکان جلو ساختمان

در فانوس بدست

و در اسراف نسیم

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلک ها را بتکان کفش به پا کن و بیا

و بیا تا جایی...

که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را... مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت...

"بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است "

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384 و ساعت 18:6 توسط مریم |


حرف
حرف زیاده... اما در ذهن نمیاد... فکرهای آشفته من سروسامون نمی گیرن. خواهرم کتاب سهرابو ازم گرفته... الان یاد شعراش کرده بودم. داشتم به خودم می گفتم منم مثل سهراب...

...

مادری دارم بهتر از برگ درخت

دوستانی بهتر از آب روان

و خدایی که در این نزدیکی است

خیلی جالبه هر چی بیشتر به مشکلاتم فکر می کنم بیشتر شکرشو به جا میارم (البته بعضی وقتاها...) بعضی وقتا به خودم افتخار می کنم که انقدر بهش تکیه کردم. انقدر وجودش برام کافیه. وقتی اذیتم می کنن می گم: یه روزی حق به حق دار می رسه. تازگیا اینجوری شدم. انتقام اصلا مزه نداره.

...

این روزا سروکارم با آدمایی افتاده که راست راست جلوی چشمام راه میرن.. برخوردهای عادی یا غیر عادی می کنن... از اینکه فکر می کنن کفرمو در میارن لذت می برن.. غافل از اینکه من...

به من بگید موضوع این پستم چیه؟ بده یا خوب؟ اینکه از این شاخه به اون شاخه می پرم؟ چرا افکار آدم بعضی وقتا نظم نداره؟ شاید سید خوب بتونن جواب بدن... یا آقای فاطمی... یا خواهر نازم حنانه...

رب اشرح لی صدری

و یسر لی امری

واحلل عقدتا من لسانی

یفقهوا قولی


این مطلبو که توی سررسید می نویسم می بینم... خطم عجیب زیباست.


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384 و ساعت 9:54 توسط مریم |